آخرین باری که صفحه فیس بوک هومن راورپور را چک کردم، در پی یافتن مکانی بود در تل آویو، برای اقامت و تنظیم برنامه هایش. او  و دوچرخه اش تقریبا به مقصد رسیده اند. مبدا این دو، شهر دلفت بوده در نزدیکی های آمستردام، کشور دلربای هلند. بیش از چهار ماه پیش این سفر آغاز شده و یک ماه دیگر هم ادامه دارد.

ایده اش خیلی پیچیده نیست. کودکان مهم ترین قربانیان جنگ هستند و باید درباره جنگ بیشتر بدانند و بشنوند. هومن شهر به شهر، کشور به کشور رکاب می زند، مدرسه ها را پیدا  می کند، با بچه ها حرف می زند، از بدی های جنگ و خوبی های صلح برای شان می گوید و از آنها می خواهد از خودشان بنویسند، نقاشی بکشند و برای هومن بفرستند.

درست است که اسم برنامه به بچه ها گره خوره ولی آقای دوچرخه سوار صلح طلب، با بچه های 8 تا جوان های 18 ساله حرف می زند. بعضی وقت ها بزرگ تر هم پای حرف های ساده و دلچسبش درباره جهانی پر از صلح، می نشینند. از هلند که بیرون زده، تا اسرائیل، 14 کشور را طی کرده است. شب و روز، در گرما و سرما، خودش بوده و یک دوچرخه جان سخت.

در این مسیر، برخی کشورهای نام آشنا برای پناهندگان ایرانی بوده، مثلا یونان، که روزگاری وقتی هومن از ایران مهاجرت کرده، خاطراتی تلخ از بودن در این سرزمین ها دارد. حالا اما بازگشته به همان سرزمین ها، رفته همان جاها که تلخی مهاجرت را چشیده و سعی کرده برای بچه هاشان از شیرینی صلحی بگوید که در وطن شان جاری است.

الان هم که اسرائیل است، درست است که پاسپورت هلندی دارد ولی به طور طبیعی، ایرانی می شناسندش. یک دوچرخه سوار ایرانی که آمده است به اسرائیل از صلح بگوید. آن هم در روزگاری که بنیامین نتانیاهو و محمدجواد ظریف، سایه همدیگر را با تیر می زنند. اما این نبردها بعید است که روی روحیه هومن تاثیری بگذارد، او برای ایران که کار نمی کند یا برای اسرائیل، او حرفش درباره همه انسان هاست، همه کشورها، وطن اندیشه و هدفش، به گستره جهان است و البته کم شمار نیستند مردمانی در اسرائیل، فلسطین و ایران که این اندیشه را می فهمند و گرامی می دارند.

برگردیم به سفر؛ هلندی ها برای این سفر در مجموع هومن را تحویل گرفته اند. هومن برای رادیو زمانه کار می کند. هفته ای دوبار برنامه ای تهیه می کند از سفرش و در این رسانه منتشر می شود. این همکاری هم فرصت کار است برای هومن و هم فرصت تبلیغ و ترویج اندیشه ای که او برایش می کوشد: «صلح برای کودکان.»

من در استانبول هومن را دیدم. وقتی رسید اینجا، نخستین برنامه اش، ملاقات با مسئولین سفارت هلند در استانبول بود. تحویلش گرفته بودند، همه سفارتخانه های هلند در کشورهایی که در مسیر هومن بودند، این کار را کرده بودند و برخی مواقع از خوش شانسی هومن، آقای سفیر دوچرخه سوار هم بوده و همکاری و حمایت مضاعف شده است.

وقتی می خواستیم دوچرخه هومن را به زیرزمین ببریم، کارمان سخت بود. او حدود 35 کیلو تجهیزات دارد. با این حال، روزی ۱۰۰ تا ۱۱۰ کیلومتر و گاه بیشتر رکاب می زند. کار خیلی سختی است، تصورش را کنید این کار را بخواهید در گردنه های وحشتناک کوه های آلپ انجام بدهید یا به قول هومن در جاده هایی که راننده اتوبوس ها، به قصد زیر گرفتن از کنارت رد می شوند.

هومن قصد داشت از استانبول برود سوریه، بعد اردن و از آنجا برود اسرائیل و فلسطین. منتها بخش سوریه اش امکان پذیر نبود و کودکان سوری این روزها درباره تنها چیزی که نمی توانند بشنود صلح است. به همین خاطر او پرواز کرد از استانبول به سمت اردن و بعد از آنجا رکاب زنان به سمت اسرائیل.

قصد اولیه اش این بوده که شش هفته در اسرائیل باشد و فلسطین. آخرین باری که با او صحبت کردم، گفت می خواهد چهار هفته اضافه بماند، چون این سرزمین خیلی چیزها دارد برای کشف کردن و دیدن. جهانشاه جاوید، همکارمان در ایران وایر که به این سرزمین رفته بود نیز همین را می گفت. توصیه می کنم علاوه بر ویدئویی که از چند دقیقه گفت و گو با هومن درباره ابعاد مختلف سفرش تهیه کرده و پیوست این گفت و گو است، ویدئوهای جهانشاه از اسرائیل را هم در سایت ببینید. جهانشاه و هومن همدیگر را در اسرائیل دیده بودند و با توجه به روحیه هر دو نفر، مسلم است که خیلی خوش گذشته بهشان این اوقات کوتاه.

اول گزارش نوشتم که این سفر بیش از چهار ماه قبل شروع شده، زمان خیلی زیادی است ولی هومن ایده های بزرگ تری هم در سر دارد. مثلا اینکه دو ساله از هلند برود چین، مسیرهایش هم سخت تر است. احتمالا باید از سمت شمالی و شرقی اروپا برود، از جنوب روسیه بگذرد. جاهای خطرناکی مثل افغانستان، پاکستان و هند را می تواند انتخاب کند یا اینکه برود سمت ناشناخته هایی مغولستان و آن طرف ها ولی با این حال انگیزه اش را دارد. نمایش نمی دهد، دنبال جلب توجه و کارهای رسانه ای هم نیست. جنسش این طوری است، با صلح، لبخند، همزیستی و مدارا گره خورده است.

هومن، سال ها پیش از ایران مهاجرت کرده است. داستان مهاجرتش هم از داستان های عجیب و غریب است که تانشنوی، ندانی که چه تلخ و سخت است. شاید این تلخی ها و سختی ها سبب شده که او با تمام وجودش بفهمد که یک مهاجر، یک پناهنده، یک فردی که به هر دلیل از وطن رانده شده، بیرون آمده و ... یعنی چه؟ چه می کشد؟ می توانم بفهمم او با کودکان فلسطینی یا اسرائیلی که درباره صلح، جنگ یا وطن حرف می زند، می تواند خوب منظورش را برساند، چون با این واژه ها و تبعات شان زیسته است.

زندگی هومن راورپور خیلی وقت است به صلح، انسانیت و مهربانی گره خورده است، همچنین به سفر. او نمونه یک انسان است، ایرانی یا هلندی اش مهم نیست، نمونه یک انسان است که مصمم و قوی به دنبال هدفش رکاب می زند، از دلف در هلند تا رام الله در فلسطین.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}