دستگاه حکومتی ایران در قرن بیستم، چه در زمان سلطنت پهلوی و چه در دوره حاکمیت جمهوری اسلامی، به شکلی فعال در پی تبلیغ روایت‌ها و دیدگاه‌های خاص خود از «ایرانیت» بوده است. با توجه به گوناگونی قومی، مذهبی و زبانی به شدت ریشه دار در ایران، جای تعجب نیست که ایرانیان در برابر این روایت‌ها و مکانیسم‌های کنترلی که از سوی دولت بر آن­ها تحمیل شده، مقاومت کرده و به آن اعتراض داشته باشند. نزاع بر سر تعریف «شخصیت ملی» تا امروز ادامه داشته و امکان رسیدن به تفاهم در مورد ماهیت واقعی «ایرانیت» هم­چنان دور از دسترس به نظر می‌رسد.

در این گفت‌وگو، دکتر «رضا ضیاء ابراهیمی»، استادیار کالج «کینگز» لندن به ارایه دیدگاه‌های خود درباره بحث به شدت مورد مناقشه ملی‌گرایی ایرانی می‌پردازد.

 دکتر ضیاء ابراهیمی درباره چگونگی شکل‌گیری آن چه او «ملی‌گرایی گمراه کننده» می‌خواند توضیح می‌دهد؛ جنبه‌ای خاص از پدیده ملی‌گرایی ایرانی که  روایتی غیرتاریخی و نژادپرستانه درباره ملت ایران ارایه می‌دهد.

به استدلال او، این جنبه از ملی‌گرایی به دنبال تهی کردن ایران از واقعیت وجودی‌ خود به عنوان سرزمینی اسلامی و شرقی با ترسیم چهره‌ای از ایران است که به عنوان عضوی از جامعه‌ اروپا، از بد حادثه درمنطقه خاورمیانه گرفتار شده است.

او در ادامه به بحث درباره آن چه از دید او حاکمان ایران در آینده با آن روبه رو خواهند شد – با توجه به وجود اقلیت‌های مختلف قومی و زبانی در کشور –پرداخته و از چگونگی احتمال شکل‌گیری دیدگاهی جامع‌تر از بحث هویت ملی و حاکمیت دولت در ایران سخن می‌گوید.

اگر بخواهیم از دیدگاه شخصی شما شروع کنیم، می‌توانید بگویید چطور شد که به موضوع ملی‌گرایی ایرانی علاقه‌مند شدید؟

می‌توانید درباره ریشه‌های آریایی‌گری در ایران و حضور آن در زندگی سیاسی و فکری ایرانیان در طول یک قرن گذشته بیش­تر توضیح دهید؟

- مفهوم بیولوژیکی و فرهنگی «نژاد»، ایده‌ای اروپایی است که از اواخر قرن هجدهم تا نیمه اول قرن بیستم – پیش از آن که ابتدا به شکل علمی و سپس از نظر سیاسی اعتبارخود را از دست بدهد – رواج داشت. تفکر «نژاد آریایی» هم به همین ترتیب در مکتب اروپایی پدید آمد. خیلی دشوار است که پیشینه طولانی این تفکر را در چند خط به شکلی مختصر و مفید بیان کرد اما اجازه دهید فقط به این نکته اشاره کنم که در آن دوره، تضاد میان نژادهای «آریایی» و «سامی» به عنوان یک حقیقت غیرقابل انکار علمی مطرح بوده است. «ارنست رنان»، جامعه شناس برجسته فرانسوی قرن نوزدهم، اعتقاد داشت که «تضاد میان نژاد‌های آریایی و سامی محوری است که تمام عالم به دور آن در حال چرخش است.»
روشن­فکران ملی‌گرای پیش­کسوت در ایران، به ویژه میرزا آقا خان کرمانی، به دلایل مختلف این فرضیه را پذیرفتند؛ اول این که آن­ها علم فرنگیان (اروپایی‌ها) را با استناد به انجیل به عنوان یک حقیقت دینی پذیرفته بودند؛ دوم این که آریایی‌گری آسان‌ترین راه برای توضیح علت عقب‌ماندگی ایران از اروپا در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی و نظامی بود. در واقع، بازتصویری که از اسلام ارایه شد چیزی محصول ذهن عرب‌های سامی بود؛ دینی که به باور ملی‌گرایان - با کمک منابع اروپایی آن­ها - با زور شمشیر بر ایرانیان آریایی تحمیل شده بود. به این ترتیب، برای علت پس­رفت ایران دلیل بسیار ساده و قابل هضمی وجود داشت که همانا از دست دادن خلوص نژادی و فرهنگی ایرانیان بود.

 این تفسیر بی‌دردسر از تاریخ، ایرانیان را از هرگونه مسوولیت یا حتی حضور در تاریخ خود تبرئه کرده و خیلی راحت ورود اسلام به ایران (یا به قول نژادپرستانه: «حمله اعراب») را دلیل عقب ماندگی کشور بیان می‌کند. نیازی به گفتن نیست که هرجنبه از این روایت درتضاد با واقعیت‌های تاریخی است (امروزه دانشمندان بر تداوم روال طبیعی زندگی در ایران قبل و بعد از اسلام و نبود شاهدی مبنی بر وجود گسست تاریخی میان دو دوره مورد اشاره اتفاق نظر دارند). با وجود این که مدت‌هاست آریایی‌گری در غرب، چه به عنوان یک فرضیه علمی و چه به عنوان یک جهان‌بینی سیاسی کنار گذاشته شده (به استثنای گروه به حاشیه‌ رانده شده‌ای از راست­گرا‌های افراطی)، راحتی و جذابیت این گفتمان باعث شده تا به جرات بتوان گفت بخش بسیار بزرگی از جامعه ایران هنوز بر باور خود در زمینه برتری نژاد آریایی پایبند مانده‌اند.

آریایی‌گری یا آن چه شما «ملی‌گرایی گمراه کننده» می‌نامید چه تفاوتی با سایر جریان‌های ملی‌گرایی در ایران دارد و آیا این ویژگی در همه شکل‌های ملی‌گرایی ایرانی مشترک است؟

برخی پژوهش­گران و روشن­فکران به دنبال جدا کردن آریاگری ایرانی از یهود ستیزی شرورانه و ویران­گر منتسب به آلمان (نازی) هستند. درباره این تلاش‌ها چه نظری دارید؟

در مورد ایده‌ای که از سوی برخی افراد، از جمله آخرین شاه ایران تبلیغ می‌شد مبنی بر این که ایرانیان ملتی یک­پارچه، متحد و هم­بسته با پیشینه‌ای بیش از 2500 سال هستند چه نظری دارید؟

آیا منابعی که از دوران ساسانی در اختیار داریم اطلاعاتی در این مورد در اختیارمان ‌نمی‌گذارند؟

آینده ملی‌گرایی ایرانی را چگونه می‌بینید؟ با توجه به غلبه و سلطه اسلام سیاسی و «هویت اسلامی» پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران، آیا درست است بگوییم آن چه امروز شاهد آن هستیم خیزش احساسات ملی‌گرایانه‌ای است که حکومت اسلامی در ایران برای کنترل آن تلاش می‌کند؟

در مورد خود حکومت چطور؟ حکومت چه نقشی در ایجاد پیاپی روایت‌های هویتی بازی می‌کند؟

به نظر شما آیا ایجاد یک نظام فدرال یا تمرکززدایی سیاسی در ایران امری اجتناب‌ناپذیر است؟ آیا تقدیر دولت ملی قوی و مرکزی در ایران تبدیل شدن به یک نظم سیاسی است که با خط سیر تاریخی و آرایش جمعیتی ایران هم­خوانی بیش­تری داشته باشد؟

درباره نقش حکومت، خیلی‌ها ادعا می‌کنند که وجود حکومت مرکزی ملی‌گرای پهلوی ضروری بود و برای اعتبار بخشیدن به گفته خود از متحد نگه داشتن کشور از سوی حکومت پهلوی در آن دوران دم می‌زنند. این مورد قابل بحث است. این دیدگاه قطعا با نظر بسیاری از اعضای اقلیت‌های قومی سرکوب شده یا نوادگان عشایر کوچ نشینی که به زور مجبور به اقامت در یک ناحیه خاص جغرافیایی شده و یا دیگر قربانیان سیاست تمرکزگرایی حکومت ایران در هر یک از دو دوره تاریخی یاد شده، هم­خوانی ندارد. در واقع دولت مرکزی بخش‌های بزرگی از جمعیت ایران را از زادگاه خود بیرون راند. مطمئن نیستم که فدرالیسم (حاکمیت حکومت مرکزی) راه چاره باشد. همان گونه که پیش از این هم اشاره کردم، از دید من تنها راه نجات، به وجود آوردن ایرانی است که با استفاده از یک قرارداد اجتماعی مردم‌سالارانه، حقوق همه شهروندان‌ خود را به شکلی یکسان رعایت کند، نه این که حکومتی بیاید و یک هویت قومی یا مذهبی خاص را از بالا به مردم تحمیل کند. فقط چنین ایرانی – که تشکیل آن از زمان نهضت مشروطه خواهی به مدت بیش از یک قرن  به تعویق افتاده –  می تواند یک پارچگی کشور و وفاداری همه شهروندان خود را تضمین کند. چنین حکومتی می تواند فدرال باشد، اما نه لزوما.

کتاب شما با عنوان «ظهور ملی‌گرایی گمراه‌کننده: مسابقه و مدرنیته در ایران 1860 تا 1940 میلادی» در آینده‌ای نه چندان دور منتشر خواهد شد.  به نظر شما این کتاب چه چیزی به ادبیات رو به رشد ملی‌گرایی ایرانی اضافه خواهد کرد و این که از مخاطبان شهرنشین ایرانی انتظار چه بازخوردی دارید؟

--------------------------------------------------------------

رضا ضیاء ابراهیمی استادیار «تاریخ خاورمیانه در قرن بیستم» در کالج «کینگز» لندن است.

اسکندر صادقی بروجردی دانشجوی سال آخر دکترا در کالج «کویین»، دانشگاه آکسفورد است.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}