منبع : فیسبوک امید کوکبی

تو آمریکا تو یه خونه‌ای زندگی میکردم که دوستم امین بهم پیشنهاد داده بود. تو منطقه ای نیمه جنگلی قرار داشت که عمده ساکنینش استاد و دانشجو بودن. تو باغچه خونه ام همیشه میشد آهوها رو در حال چریدن دید که وقتی متوجه حضورت میشدن تو چشمات زل میزدن.
هزینه خونه نسبت به جای قبلیم یعنی بارسلونای اسپانیا خیلی پایینتر بود. احساس میکردم وقتی شهرها و خونه‌ها رو تو آمریکا میساختن قشنگ دست بالا رو گرفته بودن تو طراحی و ساخت. همه چی فراخ و دست و دلبازانه. هر روز صبحِ خیلی زود کلی دانشجو و استاد رو میدیدی که دارن تو پیاده روها و پارکها میدواَن. بعد از مدت کوتاهی با خیلی‌هاشون دوست شدم. 
تو بارسلونا هشت ماه آخرو تو یه ویلا زندگی میکردم، کنار ساحل، روی یه تپه رو به دریا، با باغ و استخر اختصاصی تو حیاط. همیشه از هوای سرد گریزون بودم و این مساله تو انتخاب جا و دانشگاه خیلی برام مهم بود. اتاقم رو به دریا بود و میتونستم هر روز غروب قشنگ بارسلونا رو از پنجره و بالکن اتاقم دنبال کنم. هر روز مسیر ۱۵ دقیقه ای تا مرکز تحقیقات رو با دوچرخه میرفتم و میومدم. از کنار ساحل مدیترانه رد میشدم. بعضی وقتا که به سرم میزد، میزدم به ماسه‌ها و از کنار آب میرفتم.

خیلی وقتا صبحا خیلی زود میرفتم کنار ساحل تا آسمون صورتی رنگِ قبل از طلوع آفتابِ بارسلونا رو ببینم. صاحب خونه‌ام، رِناتا، که به نقاشی خیلی علاقه داشت و بعضی وقتا با هم میرفتیم نمایشگاه، بهم میگفت فقط به خاطر اینکه از شنا خوشم میاد مرتب استخر رو میده تا سرویس و تمیز کنن. منم هر روز که از آزمایشگاه میومدم حتما یه تنی به آب میزدم. رِناتا که اصالتا آلمانی و یه روانپزشک بازنشسته از سوییس بود دوست داشت تو خونه و باغش کسی زندگی کنه که ازش استفاده کنه. چون به تنهایی از عهده استفاده برنمیومدم، سعی میکردم برای گوش کردن به حرفش، مرتب دوستانم رو بیارم اونجا تا بمونن و از باغ و همه امکانات ورزشی و اقامتی استفاده کنن.

خونه رناتا رو آنا که اون هم آلمانی و از مسئولین مرکز تحقیقات بود بهم معرفی کرد. من و آنا کمی دیرتر از بقیه ناهار میخوردیم به همین خاطر خیلی وقتا با هم هم‌صحبت میشدیم.

هر وقت به گذشته ام فکر میکنم، احساس میکنم که همه شون رویا بوده، خواب بوده، باورم نمیشه که این من بودم که اونجوری زندگی کردم، اون همه سفر، اون همه کلاس و آزمایشگاه، اون همه دوست، اون همه تجربیات و دانش جدید. انگار یه رمانی از مارکز یا گونترگراس رو خوندم گذاشتم کنار و حالا کتاب کاملا جدید اما جذابی رو دارم میخونم که موضوعش خیلی متفاوته.
۳۱ مرداد ۱۳۹۶

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}