نظام الدین میثاقی

در سالهای ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۲ که من دانش آموز دبیرستان لاله های انقلاب در منطقه ۶ تهران بودم، داور سیفی ناظم مدرسه ما بود.  قد بلند و صدای پر طنینی داشت.  بدون نیاز به بلندگو، هر بامداد به دانش آموزان چند نکته را یادآوری می کرد و ایشان را برای روز آموزشی دیگر آماده می کرد.  او همیشه خود را در دسترس دانش آموزان می گذاشت.  دفترش باز بود و با گوش جان مشکلات را می شنید و برای آنها چاره می اندیشید. مدافع حق مظلومان بود.  دست سنگینی داشت و اگر بازوی قلدری را می فشرد، او می دانست که با چه کسی طرف است.  او بی عدالتی را بر نمی تابید و بسیار به آن حساس بود.  هدف من از این یادداشت، فارق از بر شمردن ویژگی های قابل تجلیل او، بزرگداشت اوست به عنوان قهرمانی بدون شنل.  داور سیفی، بنا به اقتضای شغلی، بسیار پایبند به قانون، نظم، و ضوابط بود. با این حال، اگر قانون و اخلاق را در تضاد می دید، اخلاق و انسانیت را بر می گزید. 

 در سال ۱۳۷۲، من در سن ۱۷ سالگی از دبیرستان به عنوان شاگرد اول کلاس خود و شاگرد دوم تمام کلاس های ریاضی-فیزیک فارغ التحصیل شدم.  همان سال، آرش آلتون تاش، شاگرد اول دبیرستان ما، رتبه سوم کنکور سراسری را آورده بود و عکسش در روزنامه چاپ شده بود و در دبیرستان ما در آن خرداد ماه شور و شعفی به پا شده بود.  من وقتی برای دریافت کارنامه به دبیرستان رفتم، آقای سیفی را دیدم.  او که می دانست من دانش آموز ممتاز بودم با شعف از من پرسید که در کنکور چه رتبه ای آورده ام و در کدام دانشگاه و در چه رشته ای قبول شده ام.  به او گفتم که برای من، به عنوان یک شهروند بهایی، کارت کنکور صادر نشد و من از ادامه تحصیل محروم شدم.  آقای سیفی چهره اش بر افروخته شد، دندانهایش را به هم فشرد، و در کمال ناباوری گفت که نمی دانستم چنین ستمی به جامعه شما می رود.  او مرا در آغوش گرفت، در چشمانش اشک جمع شد، ابراز تاسف کرد، و گفت اگر کاری از دستش بر می آید به او بگویم.

این ابراز همدردی با یک اقلیت مذهبی ستمدیده و مورد تبعیض برای من بسیار معنی دار بود. آقای سیفی ناظم همان دبیرستانی بود که مدیر آن، آقای عابدین، سعی در اخراج من بهایی داشت و مرا نجس خوانده بود ولی با میانجی گری چند دبیر و پدرم به من ‘شانس دیگر’ در ماندن و نپرسیدن و نگفتن این ‘راز پنهان’ داد.  آقای عابدین تمام مقدسات آیین بهایی را به سخره گرفته بود و سعی در ارشاد من به اسلام آوردن داشت.  در مقابل چنین پیشینه ای بود که انسانیت آقای سیفی با آن دلسوزی پدرانه هنوز در قلب من پر رنگ است.  ماهها بعد، وقتی که ۱۸ ساله شدم و واجد شرایط برای دریافت گواهینامه رانندگی، چون نه دانشجو بودم، نه دانش آموز، و نه سرباز عملا نمی توانستم گواهینامه بگیرم.  به دبیرستان بازگشتم و آقای سیفی مهربان را دیدم.  داستان را برایش شرح دادم.  او برای من یک گواهی تحصیلی صوری صادر کرد و در پاکتی گذاشت و در جیب پیرهنم قرار داد.  دوباره مرا در آغوش کشید و در گوشم نجوا کرد، ‘علی یارت’.

۲۵ سال از آن روزها می گذرد.  داور سیفی، بنا به پایبندی به اخلاق و جوانمردی، قانون را قدری خم کرد تا موجب راحتی مرا فراهم کند.  او می دانست که چنین کاری می توانست برایش هزینه سنگینی داشته باشد اما دریغ نکرد.  پس از این همه سال به من خبر رسید که او سرطان لنف گرفته و چند ماه پیش از میان ما رفته است.  از طریق یکی از دوستان تلفن همسر داغدیده اش را پیدا کردم، از امریکا با او تماس گرفتم، به او تسلیت گفتم، و داستان خود را برایش بیان کردم.

داور سیفی دیگر در میان ما نیست ولی میراث انسانیت او با ما ماندگار است.  گرامی باد یادش و علی یارش.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}