مریم واحدی دهکردی

 

توماس اربرینک، یک خبرنگار هلندی است  که برای روزنامه نیویورک تایمز کار می کند و همسری ایرانی دارد. او که به خوبی فارسی حرف می زند، با همراهی کارگردانی به نام  رول ون براکهاون چند مستند ساخته است از زندگی مردم در ایران با تمرکز بر نمایش غالب شمایل مردان در تهران. نام پروژه را هم گذاشته «مردان ما در تهران».

بخش خاورمیانه وب سایت نیویورک تایمز تا به امروز 4 اپیزود از این مجموعه را منتشر کرده است. برای هر کدام از آنها محلی برای پرسش و پاسخ بینندگان و سازندگان و افرادی که سوژه این فیلم ها بوده اند، ایجاد کرده و در مدت زمان کوتاهی بیننندگان زیادی این مستندها را دیده اند.

او در اولین اپیزود این مجموعه خودش، همسرش، و چگونگی آشنایی اش را با او در برابر دوربین تعریف می کند. او سال 2002 به ایران مهاجرت کرده و در سال 2003 با نیوشا توکلیان عکاس و هنرمند ایرانی ازدواج کرده است.

این ویدئوها محصول 13 سال زندگی او در ایران است. کسی که می گوید خیلی از ایرانیان وقتی از اینکه او خبرنگار یک نشریه آمریکایی است، مطلع شده اند از او پرسیده اند وقتی اینجا شعار مرگ بر آمریکا را می شنود، عصبانی نمی شود؟ و او گفته نه!

او در اپیزودهای دوم و سوم به سراغ دو زن رفته که یکی پدر شهیدش و دیگری همسر سابقش را برایمان تصویر می کنند. دو مرد از مردان تهران با خط و مشی متفاوت و سرنوشتی که هر یک برای خود و خانواده شان رقم زده اند. اما همه اینها مقدمه ای بود برای اینکه درباره سوژه عجیب و غریب انتخابی او برای اپیزود چهارم مجموعه اش بنویسم.

چهره آشنایی که در صف اول نماز جمعه ها، در تمامی تظاهرات های رسمی ایران و به طور کلی هر جایی که بناست شعارهای مرگ بر این و مرده باد آن سر داد دیده می شود. او، بعد از آقای دوربینی ، نزدیکترین مرد به دوربین های تصویربرداری در اینگونه مراسم هاست. مردی که به «بسیجی دهان گشاد» مشهور است.

حمیدرضا احمد آبادی معروف به بسیجی دهان گشاد متولد دهم اردیبهشت 1348 در تهران است. لیسانس حقوق بین الملل از دانشگاه تهران دارد. در رشته روابط عمومی هم در دانشگاه دیگری در تهران درس خوانده است. او در پاسخ به سوال خبرنگار هلندی که می پرسد:« اینهمه شعار مرگ به تو انرژی منفی نمی دهد؟» پاسخش این است:« نه اتفاقا انرژی بیشتری می گیرم. من حتی توی خواب هم مرگ بر اسرائیل می گویم». او پس از گفتن این جملات با لبخندی از سر رضایت تاکید می کند که از اسرائیل متنفر است و آمریکا شیطان بزرگ است و امان از انگلیس که هر چه می کشیم از آنهاست.

او تقریبا یقین دارد که همه مردم با او موافق هستند. آنها از آمریکا بیزارند و این آگاهی مردم را از برکت انقلاب اسلامی می داند. این مرد، مطابق قانونی نانوشته خودش را نماینده 99 درصد مردم ایران می داند. او هر روز جمعه، با عشق می رود به دانشگاه تهران برای شرکت در نماز جمعه. در گفت و گویش با خبرنگار هلندی، با چهره ای که سرشار از خوشنودی است، می گوید:«نماز جمعه دو بخش داره، بخش دینی و معنوی و بخش سیاسی اما من عاشق بخش سیاسی اش هستم. پر از هیجان است. وقتی فریاد می زنم مرگ بر آمریکا حس می کنم جریان خون در بدنم سریع تر می شود.»

اولین و بزرگترین آرزوی حمید رضا احمد آبادی خدمت به ایران و مردم عنوان می شود. با خودم فکر می کنم واقعا با شعار دادن بر علیه کشورهای دیگر چه خدمتی می شود به یک کشور یا مردم آن کرد؟ سوالم خیلی بی پاسخ نمی ماند.

در ادامه این ویدئو می بینم که خبرنگار هلندی در باره ی برخورد او و همفکرانش با مخالفانشان می پرسد. اینکه اگر کسی با ایدئولوژی شما مخالف باشد چه باید بکند. بسیجی دهان گشاد با جدیت سه انگشت دستش را نشان می دهد و می گوید:« سه تا راه دارند. اول اینکه خفه بشن، دوم اینکه گم بشن از کشور برن بیرون، سوم اینکه برن زندان».

راه حل هایی که آقای بسیجی دهان گشاد دارد من را به یاد خاطران نقل شده از اسدالله علم می اندازد وقتی که شاه می خواست حزب رستاخیز را پایه گذاری کند. او گفته بود همه ایرانی ها باید عضو این حزب شوند. علم در کتاب خاطراتش از قول شاه می نویسد: «فکر من اینست که هر ایرانی که صف خودش را مشخص کرده و به این دسته اول و گروه اول تعلق دارد، یعنی به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن حتما وارد این تشکیلات سیاسی بشود... کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مومن به این ۳ اصل کلی که من گفتم نباشد دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی باصطلاح خودمان توده‌ای. یعنی باز باصطلاح خودمان و با قدرت اثبات، بی‌وطن. او جایش یا در زندان ایران است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه را دستش می‌گذاریم و به هر جایی که دلش می‌خواهد برود». حالا من خیلی واضح معنی و مفهوم خدمت به کشور و مردم را در می یابم. گویی این رویکرد سابقه ی دیرینه در این مملکت دارد. شاید خواب دیده ام روزی کسی در این مملکت گفت: «زنده باد مخالف من»

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}