ماهرخ غلامحسین پور


روز دوازدهم دی‌ماه بود که خواهرم سرور که چندین سال سابقه روزنامه نگاری در کارنامه اش دارد، از فرودگاه شیراز با من تماس گرفت. او سالهای متوالی بود که از سر ناچاری وضعیت خانوادگی، مسیر یاسوج و تهران را با همین تنها پرواز یاسوج می رفت و می آمد. آنفدر که با کادر پرواز و دخترک میهماندار دوستی گرفته بود و هر بار که به تن هواپیمای کهنه رعشه می افتاد از دخترک میهماندار طلب یک لیوان آب می کرد و او هم هر بار می گفته نترسد. این هواپیما اگر قرار بر افتادنش بود باید مدت مدیدی پیش از اینها می افتاد. دخترک به خواهرم گفته بود کاپیتان فولادی مرد کارکشته ای است. این هواپیمای ثابت کوچک قدیمی که مثال گهواره یک کودک ناآرام، این مسیر طولانی را می رفته  و می آمده هر بار مسافرها را به گریه و ناله می انداخت و  آخرین پروازخواهرم با یک وضعیت حیرت آور به پایان رسیده بود.

هواپیما چند دقیقه بعد از برخاستن مصمم می شود به علت نبود دید کافی به فرودگاه یاسوج برگردد اما به  هر دلیل نمی شده .  خواهرم و بقیه مسافرها نمی دانسته اند ماجرا چیست و چرا باید آنهمه مدت بر فراز فرودگاه یاسوج بمانند. دید کافی نبوده یا چرخ هایش باز نمی شده؟ مسافرها دعا می خوانده اند. خلبان گفته ناچاریم به پروازمان ادامه بدهیم تا سوختمان ته بکشد. او خواسته بود مسافرها آرام باشند. لحن آرام و مطمئنی داشته خلبان و مسیرش را به جای تهران به سمت شیراز ادامه داده بود و آنجا به سختی و مابین دلشوره و دعا و ثنای زیر لبی مسافرها فرود آمده بود. مسافرهای تهران را فرودگاه شیراز پیاده کرده بودند. می گفت آن هواپیمای کهنه ملخی را پشت شیشه های سالن انتظار فرودگاه یاسوج با سیستم ابتدایی و اولیه جلوی چشم مسافرها سوختگیری می کردند. شیلنگ کهنه ای که جا به جا چسب خورده بود را می کشیدند روی زمین و یک نفر می پرید بالا و دریچه را باز می کرد  و زیر چکه های سوخت هواپیما دبه حلبی می گذاشتند.

آن روز هم همراه بقیه مسافرها یک زن میانسال استرالیایی آمده بود دنا را ببیند به محض اینکه از پله هواپیما پایش به زمین فرودگاه شیراز رسیده بود جلوی چشم بقیه مسافرها یک توگوشی محکم خوابانده بود توی گوش مامور حراست هواپیما از ترس. لابد همین ماموری که الان کالبدش بین سفرکردگان هواپیماست.

مهندسان ساکن یاسوج که برای شرکت در جلسه هر هفته راهی تهران می شدند و دانشجویان دانشگاه آزاد  یاسوج ناچار بودند از این تنها وسیله مرگبار حمل و نقل استفاده کنند و هر بار از مسوولان شهر درخواست می کردند نسبت به این مسئله توجه کنند. سرور می گفت چند سال متوالی است درگیر این مصیبتیم. تقریبا هر یاسوجی یک قصه وهم آور در مورد این هواپیما داشت که برای بقیه تعریف کند. کسی نبوده که با این تابوت متحرک یک بار تا دم مردن نرفته و برنگشته باشد.

آن روز با اینکه آنها ساعت هفت و سی دقیقه صبح پرواز داشته اند اما هواپیما تا یک ساعت بعد از زمان پرواز داشته تقلا میکرده روی باند فرودگاه کوچک یاسوج. ده دقیقه از بلند شدن هواپیما نگذشته بوده که خلبان فولادی عزم برگشتن می کند. گفته بوده دید کافی ندارد و به ناچار برمی گردند. سرور برمی گردد پشت سرش را نگاه می کند. همه سرنشینان وحشت زده هواپیما جوان بوده اند. دانشجویانی که آخر هفته می رفته اند کس و کارشان را ببیند. یک نفر هم از ترس و تکان بی حد هواپیمای کوچک، بی حال شده بوده و میهماندار داشته یک تکه شکلات تعارفش می کرده شاید فشارش را برگرداند.

شیراز که هواپیما ناچار به فرود اضطراری می شود تا درهای هواپیما را باز کنند 45 دقیقه مسافرها را داخل فضای کوچک آن هواپیمای کهنه حبس می کنند. اجازه نمی دادند مسافرها خارج بشوند در حالی که از داخل محوطه هواپیمای کوچک تا سطح زمین فقط چند پله محدود فاصله بوده. خواهرم شوکه شده بود . تمام مدت داشت اصرار عجیبی می کرد که این هواپیما سقوط خواهد کرد و اگر اطلاع رسانی نکنیم همه ما در مرگ آنهایی که به خانه برنمی گردند مسئولیم.

غالب مسافرها از جمله سرور حاضر نمی شوند تا رفع نقص فنی بمانند.  و با همان پرواز برگردند. آنها گفته بودند مرگ قطعی را به چشمشان دیده اند. بلیط یک پرواز مطمئن تر تهیه می کنند و با پرواز دیگری از شیراز خودشان را به تهران می رسانند.

او در طول مسیر چندین بار با من تماس گرفت و هر بار با گریه و تضرع اصرار می کرد در این مورد بنویسم . می گفت این هواپیما یک روز سقوط می کند. حتی منی که به اصول ایمنی پرواز آگاهی ندارم به سادگی این را می توانم درک کنم. چطور ممکن است آنها موضوعی به این وضوح و روشنی را درک نکنند؟

چند هفته بعد و روز پنجم بهمن ماه باز هم یک مسافر به خبرنگار ایسنا خبر می دهد که همین پرواز به علت نقص فنی یکی از موتورها ، به ناچار از فراز شهر اصفهان به سمت فرودگاه مهرآباد برمی گردد. این بار هم وقتی به مهرآباد می رسند به مسافرها اجازه خروج از هواپیمای مرگ را نمی دهند و آنها ساعت های متوالی در آن فضای بسته و محدود می مانند تا ظهر که دوباره برمی گردند.

چند بار دیگر این هواپیما ناچار به فرود اضطراری شده؟ دست های مهربان میهماندارش به مسافرهای بی حال شکلات تعارف کرده؟ چند بار مسافرها آیت الکرسی خوانده اند بین راه ؟ این 3704 لکنته قدیمی چند بار بین راه روی باند فرودگاه شیراز و اصفهان فرود آمده و اجازه خروج مسافرها را نداده اند مبادا خبرش را کسی ببرد بیرون آن تابوت فلزی ؟ آقای علی محسنیان، مدیر محترم فرودگاه یاسوج! شما که روز پنجم بهمن ماه تاکید کرده اید برگشت خلبان از فراز آسمان اصفهان به مهرآباد برای یک مورد جزیی بوده و هیچ امر نگران کننده ای در مورد این هواپیما وجود نداشته است، تمام این پروازهای ناایمن درست بغل گوش شما انجام شده، چطور ممکن است اعتراض آن همه مسافر را نشنیده باشید؟ چطور ممکن است برای پروازی با این مسافت طولانی که بلندترین ارتفاعات کشور ، کوه دنا و ارتفاعات سمیرم در مسیر آن قرار دارد چنین هواپیمای ناایمنی در نظر بگیرید؟ چطور نجابت مردم محروم منطقه کهگیلوییه و بویراحمد شما را تا این حد دلیر کرده که آنهمه حقایق آشکار را ندیده می گیرید؟

آقای محمدتقی طباطبایی! مدیر محترم روابط عمومی شرکت آسمان؛ چه منفعتی شما را وادار به انکار و سکوت کرده که نقص فنی هواپیما را انکار می کنید؟ خواهر من یک شاهد زنده و جان به در برده پروازهای شماست.  راستی در این دقایق مرگزایی که کالبد 65 انسان بی گناه بر دامنه پربرف و باشکوه کوه دنا افتاده و 65 خانواده به انتهای دهشت و تلخی رسیده اند، شما چطور می خوابید؟

  

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}