بلاگ

دادخواهی پاره‌ای از مبارزه است

۲۸ مرداد ۱۳۹۸
مهرانگیز کار
خواندن در ۹ دقیقه
سیامک پورزند و همسرش مهرانگیز کار در جوانی
سیامک پورزند و همسرش مهرانگیز کار در جوانی

دادخواهی من در دادگاه فدرال ایالات متحده امریکا علیه سیدعلی خامنه‌ای و سپاه پاسداران ممکن است برای نسلهایی که تازه برومند شده اند و در سال ۱۳۸۱ نمایش تهوع آور اقاریر اجباری همسرم سیامک پورزند را روی صفحه ی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ندیده اند، در هاله ای از ابهام فهمیده نشود. ابتدا اندکی ابهام زدائی می کنم تا به اصل موضوعی که می خواهم به آن برسم وارد بشوم.

همسرم سیامک پورزند روزنامه نگار قدیمی بود که پیش از انقلاب توانسته بود توجه مردم را نسبت به برخی زوایای تمدن و فرهنگ غربی از طریق معرفی سینمای هالیوود جلب کند. او نخستین بار در نوجوانی با حمایت تنی چند ایران دوست، در تهران "سینه کلوپ" راه اندازی کرده بود و با نمایش فیلمهای خوب غربی، و برگزاری برنامه های نقد در باره فیلمها، راهی می گشود تا اهل نقد و نظر امکانات و تسهیلاتی داشته باشند برای اعلام نظرات شان و غنی ساختن اذهان جوانهای کشور نسبت به هنر سینما. زندگی روزنامه نویسی او متمرکز می شد بر ایجاد گفتمان سینمائی و ایجاد تسهیلاتی برای این مهم.

سیامک پورزند زندگی پر فراز و نشیبی داشت. نگاه سیاسی اش به انقلاب مانند بسیاری ایرانیان منفی بود و در شور و حال انقلاب، این نگاه یا دیده نمی شد یا به قدری ناپسند بود که دهها افترا بر کسی که خمینی و دار و دسته اش را دوست نداشت می بستند. سیامک زمانی نماینده روزنامه ی وزین کیهان پیش از انقلاب در هالیوود بود، و عکسهای او با هنرپیشه ها و با برخی روسای جمهور و سیاستمداران امریکا در کیهان پیش از انقلاب منتشر شده و در بیشتر نشریات سینمائی جای پائی از او دیده می شد. وقتی که خمینی و یارانش ایران را فتح کردند، آرشیوهای مطبوعاتی و غیر مطبوعاتی کشور در اختیارشان قرار گرفت. سیامک پورزند در مطبوعات انقلابی تبدیل شد به نمادی از "ضد انقلاب" و بارها زندانهای کوتاه مدت را تحمل کرد و بارها با وثیقه ی ملکی و قرار کفالت آزاد شد. او مدت ده سال خانه نشین بود و پس از آن هرگاه کاری پیدا می کرد، به کارفرما از سوی سربازان گمنام امام زمان نامه و پیام تلفنی ارسال می شد تا او را اخراج کنند.

تا سالها یک رویداد به صورت تکراری در زندگی ما اتفاق می افتاد. بهانه ای می تراشیدند و سیامک را دستگیر می کردند. و پس از که رها می شد یک حبس تعلیقی بالای سرش بود و یک ملک یا جواز کار در گرو رفتارش. اما از این بیش، چیزی که خانواده را از پا در می آورد عذرخواهی کارفرما از ادامه همکاری با او بود. باری دیگر خانه نشستن و حرص خوردن و احساس بطالت کردن را تجربه می کرد.

آخرین بار که به مرگ یا قتل سیامک منجر شد موضوع این یادداشت کوتاه است.

 من پس از بازداشت موقت ۵۴ روزه  به اتهام شرکت در کنفرانس برلین (۱۳۷۹) به قید وثیقه ملکی آزاد شدم و در معاینات پس از زندان تشخیص داده شد که مبتلا به سرطان پستان بدخیم و پیشرفته هستم. دول اروپائی که در آن دوران هنوز کیا و بیائی نزد جمهوری اسلامی داشتند، بسیار مذاکره کردند تا اجازه ی خروج من از کشور برای مدتی صادر شد.

در جریان محاکمه ای غیرمنصفانه به ۴ سال حبس بابت دو اتهام از پنج اتهام محکوم شدم. تجدیدنظر خواهی کردم و همراه با دختر ۱۶ ساله ام "آزاده " برای مدت محدودی دفتر وکالتم را به همکارم سپردم واز کشور خارج شدم.

پس از سه ماه که در امریکا مشغول سر و سامان دادن به وضعیت اقامت دخترم بودم، خبر رسید که سیامک حوالی خانه ی خواهرش ربوده شده. مدتها از او بی خبر بودیم. تا این که با ظاهری به شدت آشفته و روان پریش، آشکارا شکنجه شده و ترسیده روی صفحه صدا و سیمای جمهوری اسلامی ظاهر شد و در حالی که به صورتی کاملا نامتعارف وکیل تسخیری اش (دبیر دریابیگی) کنارش نشسته بود اقرار به اقداماتی کرد که حتی یکی از آنها واقعیت نداشت. شکنجه ها نسبت به سیامک که در آن زمان ۷۰ ساله بود به شدت بیرحمانه و توهین آمیز گزارش شده و چیزی برای کرامت انسانی او باقی نگذاشته بود. روی صفحه ی کامپیوتر می دیدم که شکسته است و شکسته های وجودش برای من که او را خوب می شناختم به قدری بود که قابل التیام به نظر نمی رسید.

پس از چند نمایش اقاریر تلویزیونی، باز هم غیب شد. او را که اطلاعات نیروی انتظامی دزدیده و شکنجه کرده و اقاریر مورد نظررا گرفته بود، باری دیگر در دالانهای نظام امنیتی چند قطبی دست به دست شد و به چنگ اطلاعات سپاه پاسداران با هدف تخلیه کامل اطلاعاتی افتاد. سیامک دوماه ناپدید بود. بعدها خودش گفت به علت شکنجه های وارده و زخم و عفونت در بیمارستان ارتش با نام و هویت "علی صمدی" تحت درمان بوده است.

مدت یک سال و نیم در زندانهای غیر رسمی و یگان ها و پادگان ها در شرایط حیوانی نگهداری می شد. قوه قضائیه غیر مستقل ایران زیر فشار سفرای چند کشور اروپائی مدت چهار ماه او را آزاد کرد. دو ماه از این چهار ماه سیامک همچنان مغزشوئی شده بود و حتی یادش رفته بود باید حمام برود و با قاشق و چنگال غذا بخورد. نمی فهمم با او چه کرده بودند. پس از دو ماه به حال طبیعی بازگشت که دوباره گریبانش را گرفتند و این بار به بند ۳۵۰ زندان اوین اعزام شد.

در این زندان با انواع بیماریها روزگار می گذراند و دوران کهولت را به بدترین شکل ممکن سپری می کرد. سرانجام دچار حمله ی قلبی و عصبی شد و در بیمارستان مدرس بستری اش کردند و پاهایش را با زنجیر به تخت بیمارستان بستند. او گروگان شان بود. جناحی که با هدف رهائی از فشارهای جهانی، اجازه خروج از کشور را برای من صادر کرده بود، اینک گرفتار نارضایتی جناح رقیب شده بود. جناح رقیب به انتقامجوئی از آن یکی جناح از یک سو سیامک را در اختیار گرفت تا با اخذ اقاریر اجباری از او، به افکار عمومی بباوراند که سیامک از دولت امریکا میلیونها دلار پول گرفته و در جمع جناح اصلاح طلب پخش کرده و از طرفی در نظر داشت از او مانند گروگان استفاده کند و من را بازگرداند و به همان سرنوشت گرفتار کند.

سیامک با حمایت های وسیع بین المللی به زندان بازنگشت. به خانه خواهرش رفت و بستری شد. از آن پس ورقه ای قضائی در دست نداشت تا آزادی اش را باور کند. افراد خانواده به این آزادی که شکننده بود اعتماد نداشتند. خویشاوندانش داخل و خارج از کشور نگران فرجام کار بودند. زمان می گذشت و سیامک به صورت محسوس و نامحسوس گرفتار مامورانی بود که گریبانش را رها نمی کردند. شخص خامنه ای ضمن سخنانی از این قصه ی دروغی که امنیتی ها ساخته بودند ابراز خشنودی کرد و از شکنجه گران که اقاریر دروغ را اخذ کرده بودند تشکر کرد.

سیامک پورزند دوران آزادی در حبس خانگی را با رنج ها و کابوس ها و دوری از فرزندان، به سختی می گذراند. هرگز امنیتی ها دست از سرش برنداشتند. دوستان را نیز از دست داده بود. اقاریر اجباری که بر علیه دوستانش در محافل هنری و فرهنگی بر زبان آورده بود، همه را جریحه دار کرده و از او روی می پوشاندند. احساس ویرانگر شرم سرانجام او را از پا در آورد. یا از فرط خشم و خواسته هائی که امنیتی ها از او داشتند خودکشی کرد یا به عبارتی دیگر او را خودکشی کردند. هرچه بود انسان شریفی را مدت نزدیک به ده سال در چنگال داشتند . هربار که سعی می کردیم تا او را از کشور خارج کنیم با مانع روبه رو می شدیم.

کمیسیون اصل ۹۰ مجلس تا مدتها به شکایت من از روند غیرقانونی بازداشت و محاکمه ی همسرم خوب رسیدگی کرد. آقای مهدی کروبی از تمام جهات و جنبه های غیرقانونی بازداشت او سند جمع آوری کرد و در ملاقات چهار ساعتی که با خانم مهین پورزند، خواهر سیامک داشت، کل جزئیات را دریافت و یادداشت کرد. وقتی پرونده بر ضد قوه قضائیه و نیروهای امنیتی آماده ی طرح در صحن علنی مجلس  ششم شد، یونسی وزیر اطلاعات خاتمی که مدت شش ماه با خشونت ورزان و نهادهای موازی برای شکنجه ی سیامک همسو شده بود ، نامه ای به هیئت رئیسه مجلس ارسال کرد وبا طرح ادعاهای دروغ بر ضد سیامک از مجلس خواست تا پرونده در صحن علنی مجلس خوانده نشود. وی افزوده بود که افشای روند غیرقانونی پرونده به مصلحت نظام نیست.

نزدیک به یک دهه افراد درجه یک خانواده در آتشی سوختند که سوای خودشان، کسی از این آتش با خبر نبود. در جای هسر سیامک که اجبارا علیه من نیز برای رضایت خاطر جانیان اقرار کرده بود، بسیار زیان دیده ام. شغل و امنیت شغلی از دست داده ام و در وضعیت معلق و بی ثبات زندگی بیرون از کشور را با دغدغه خاطر و ترس گذرانده ام. در جای مادر گرفتار حرمان های دخترهایم در سنین حساس جوانی و بلوغ شده ام و تامین هزینه هایی که هرگز به کمال نبوده است در عهده ی من بوده که در ۵۸ سالگی وطن و حرفه و دوستان و مخاطبین درون کشور را از دست داده ام. شاهد بر شوک های عاطفی و روانی یی بوده ام که بر فرزندانم به دفعات و هر بار که در مطبوعات کشور یا به نقل از دیگر زندانیان به گوششان می رسیده ، پریشان شان کرده است. از همه بدتر این که ایران را با اخذ اقاریر کذب از همسرم، از من دزدیده اند و دهها زیان روانی و عاطفی که قابل محاسبه نیست.

حق هر ستمدیده ای است تا دادخواهی کند. درون کشور که به چشم دیده ام دادخواهی بی معناست. سیامک  همواره به هر زبان می گفت منتظر تشکیل "کمیسیون حقیقت یاب" است و همین که می فهمید من چنین امیدی ندارم، می گفت اگر هم زنده نماندم تا ببینم، هر روزنه ای پیدا کردید صدای مظلومیت من را به گوشها برسانید.

آن چند سطری که در جای بیانیه خبری نوشته و انتشار داده ام، پشتوانه اش حکایتی بزرگ است که سنگینی آن روی شانه های خویشاوندان درجه یک سیامک تا آخر عمر سنگینی می کند. تلاش کردم یک گوشه از قصه را که انگیزه ام شده در اعلام شکایت به دادگاه فدرال امریکا این جا شفاف کنم.

اقدام من در درجه ی اول "اقدام علیه فراموشی" است. در درجه ی دوم تاکید بر این که دادخواهی بخش مهمی از مبارزه و در تداوم آن است و در درجه سوم مطالبه ی ضرر و زیان مالی و شرافتی برای همسری که مدت ده سال به هر دری زده تا پدر فرزندانش را از دست تروریست های درون زندانهای رسمی و غیررسمی جمهوری اسلامی ایران تجات دهد و نتوانسته. علیه حکومتی اعلام شکایت کرده ام که حامی تروریسم شناخته شده. برخی نهادهایش مانند سپاه پاسداران تروریست شناخته شده اند. ریاست این حکومت با سید علی خامنه ای است. فردی که قانون اساسی برایش قدرت مطلقه را به رسمیت شناخته و در نهایت مسئولیت همه ی ظلم ها و قانون شکنی ها با شخص اوست.

اگر برنده بشوم روزنه ی امیدی گشوده می شود برای ستمدیدگانی که شرایط دادخواهی در این دادگاه را دارند.

اگر ببازم باز هم با وجدان آسوده جهان را ترک می کنم. این که توانسته ام صدای یکی از شهروندان بیگناهی باشم که در زندانهای جمهوری اسلامی ایران شکنجه می شوند و غیر از دیوارها شاهدی بر مشقت آنها وجود ندارد ، من را خوشحال می کند.

مردمی که در زادگاه شان دری برای دادخواهی به روی شان گشوده نمی شود، حق شان است تا در هر جائی که میسر است دادخواهی کنند.

ثبت نظر

استان‌وایر

شکایت معلمان تازه استخدام شده، از «آزمون اصلح» به دیوان عدالت اداری

۲۸ مرداد ۱۳۹۸
ایران وایر
خواندن در ۲ دقیقه
شکایت معلمان تازه استخدام شده، از «آزمون اصلح» به دیوان عدالت اداری