شمارش معکوس برای انتخابات ریاست جمهوری شروع شده و مدتی ست که نامزدهای ریاست جمهوری عملا تبلیغات خود را شروع کرده اند... این روزها انقدر سخنان امیدبخش و مهربانی و عطوفت و وعده های دلپذیر در کلام نامزدهای محترم ریاست جمهوری موج می‌زند که آدم دلش غنج می‌زند و می‌خواهد برود و به تک تک نامزدهای ریاست جمهوری بدهد (رای بدهد)... اگر رابطه حکومت با مردم را به زندگی مشترک تشبیه کنیم این روزها ما در دوران شیرین «نامزدی» ملت و دولت به سر می‌بریم... در دوره ای که طرفین مشغول «عزیزم گفتن و جانم شنفتن» هستند و رابطه فیمابین در عاشقانه ترین و پرکشش ترین مرحله خودش قرار دارد... در این مرحله نامزد ریاست جمهوری هدف خود را صرفا خدمت یا همان نوکری مردم عنوان می‌کند و از مردم می‌خواهد که او را به غلامی خود قبول نمایند... هر نامزد ریاست جمهوری در این راه علاوه بر ابراز عشق و ارادت قلبی به مردم، وعده هایی مبنی بر خوشبخت کردن و فراهم نمودن اسباب رفاه و آسایش ملت نجیب ایران نیز می‌دهد... یکی صحبت از سه برابر کردن یارانه ها می‌کند و دیگری وعده می‌دهد که پشت قباله هر خانواده ایرانی هزار متر زمین خواهد انداخت... در این مرحله تقریبا اکثر کاندیداهای انتخاباتی متفق القول هستند که مشکل مملکت موی جوانان و لباس آنها نیست و هرکس حق دارد هرچه می‌خواهد بپوشد... این حرفها در دوران نامزدی طبیعی هم هست... آدم هرچقدر هم «خرغیرت» باشد در دوران نامزدی تقیه می‌کند و به کسی که می‌خواهد دلش را به دست بیاورد، امر و نهی نمی‌کند که چه بپوش و چه نپوش!

البته خب ما خودمان دیگر کلی شوهر عوض کرده ایم و بلا نسبت شما عروس هزارداماد محسوب می‌شویم و می‌دانیم که این سخنان شیرین و این وعده ها و این ابراز عشق و علاقه، تاریخ مصرف مشخصی دارد و خاص همین دوران است و هر شوهری که به این خانه آمده به جای «غلامی» خودش شده آقا و ارباب خانه و در نهایت این ما بودیم که کنیزی کردیم و تو سری خوردیم و شدیم مسئول بشور و بپز و بده و بزا و اینجور چیزها... اینها را ما که هر چهار سال یک بار شوهر عوض کرده ایم خوب می‌دانیم... اما خب چه کنیم که باز هم دوست داریم این دوران را... این پدرسوخته ها انقدر در این دوران شیرین و تو دل برو می‌شوند که آدم اصلا  دوست دارد ازشان دروغ بشنود و به قول شاعر دروغهایشان هم قشنگ است... بالاخره همین هم در حد حرف هم اگر باشد دل خوشی ست برای ما... این دوران تنها وقتی ست که همه چیز خوب است... همه چیز رویایی ست... نازمان را می‌خرند... لوسمان می‌کنند... و ما هم البته متقابلا کم نمی‌گذاریم و عکسهایشان را سر دست می‌گیریم و به در و دیوار می‌چسبانیم و قربان صدقه شان می‌رویم... چه می‌شود کرد؟ زندگی همین است.

بعضی وقتها فکر می‌کنم کاش یک راهی پیدا شود که دوران نامزدی طولانی تر باشد... اصلا جای این دو دوره عوض شود و  خود ریاست جمهوری بشود بیست روز و بعد از آن سه سال و سیصد و چهل و پنج روز کاندیداها نامزد ریاست جمهوری باشند و هی حرفهای قشنگ بزنند و هی به خاطر ما به زحمت بیفتند... هی بیایند آرد و برنج و روغن و سیب زمینی مجانی توزیع کنند و ما هم هی برایشان شعر بخوانیم و هی بگوئیم رای ما فلانی ست و هی عکس پروفایلمان را به عکس آنها تغییر بدهیم ... واقعا چرا دوران شیرین و پر از عشق و شور نامزدی باید انقدر کوتاه باشد و آن زمانی که ما در «خانه شوهر» می‌گذارانیم انقدر طولانی؟
می‌دانم بیست روز خیلی کم است و فقط نه ماه بارداری را هم در نظر بگیریم باید دوران سپری شده در خانه شوهر بیشتر از اینها باشد... دو سال نامزدی و دو سال خانه شوهر چطور؟
نصف – نصف که نه سیخ عزیزان بسوزد و نه کباب ما!

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}