خبر مثل زوبین بر قلب خیلیها نشست. همانقدر کوتاه و همانقدر هم ناگهانی و دردناک! علیرضا رضایی طنزپرداز ایرانی تبعیدی در فرانسه در حالی که چهل و سه سال بیشتر نداشت به علت عارضه قلبی درگذشت. دو سال پیش او در توییتی شوخی – جدی نوشته بود: " من که مُردم جسدمو از همون در پشتی فرودگاه ببرید بندازید تو بیابون خدا جک و جونورا تغذیه کنن خوشحال بشن. فقط منو ببرید ایران."

هنوز معلوم نیست از علیرضا رضایی وصیتنامه ای رسمی به جا مانده یا همین یادداشت توییتری شوخ و ولنگار را باید وصیت او به حساب آورد. به هر حال از کسی که هیچ چیز و هیچ کس را جدی نگرفت این سبک وصیت کردن هم چندان عجیب نیست. کسی که با خودش و زندگی و سلامتی اش انگار بیش از همه شوخی داشت! بارها دوستان و نزدیکانش به او در مورد عواقب سیگار کشیدنهای زیاد و مصرف بیش از حد الکل هشدار داده بودند، ولی او حتی با وجود عوارض زیادی که به خاطر این مساله گریبانگیر سلامتی اش شده بود گوشش بدهکار نبود. انگار با سیگار و مشروب این زندگی به قول خودش "گُه" را قابل تحمل تر می‌کرد.

هنرمند تبعیدی در بهترین جای دنیا هم که زندگی کند همیشه رویایش بازگشت به سرزمین مادری اش است. هرچقدر هم جهان وطن باشی باز میهن برایت حکم آن مادری را دارد که حتی اگر با تو نامهربان بوده و یا منفعلانه نظاره گر جفای ناپدری سنگدل و فاسدی به تو بوده که تو را آواره کرده، باز هم تو آرزوی بازگشت به آغوشش را داری. علیرضا رضایی از روزی که ایران را ترک کرد تا همین دیروز، به شهادت دوستان و نزدیکانش رویای این بازگشت را در سر داشت. همه داریم. هر از وطن رانده شده ای بخشی از عمر خود را با این رویا زندگی می‌کند و دوام می آورد. گاهی با همسرم در مورد این رویاها حرف می‌زنیم. از جاهایی که بعد از برگشتن به ایران خواهیم رفت. از اینکه فلان کافه یا قنادی هنوز هم هست؟  فلان کتابفروشی همانجاست؟ پارک قیطریه هنوز گربه هایش را دارد؟ از محله های کودکی مان. آه مگر می‌شود اینهمه یادهای عزیز را گذاشت و برای همیشه گذشت؟

حالا دیگر علیرضا رضایی هیچ رویایی ندارد. او دیگر متعلق به جهان رویاها و فکرها و خیالها نیست و با هفت هزار سالگان سربه سر شده است در حالی که ما همچنان به دنبال رویاهای خود دوانیم. بسیاری همین سرنوشت را داشتند و بسیاری دیگر نیز همین سرنوشت را خواهند داشت. اما ای کاش... ای کاش این ناپدری سیاه‌مست از باده قدرت و مسلط بر وطن، رحم و انصافی داشت. کاش آن قاضی القضات قدرقدرت امکان عفوی برای مردگان فراهم می‌کرد و اجازه می‌داد این فرزندان مطرودِ رانده شده، این آواره های تبعیدی، این مغضوبین همیشگی، بعد از مرگ وقتی که از همه خیالها و رویاها و اشکها و خنده ها تهی شدند، جسمشان به جایی برگردد که زمانی جانشان روشن از رویای آن بود. پیش همان مادری که شاید خود عشقی به فرزندانش ندارد و منفعل و عبوس و زخمی و خسته ست، اما بی اندازه زیبای زیبای زیبای زیباست.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}