مسافران توی تاکسی نشسته اند که ناگهان آن بوی گند اسرار آمیز بلند می‌شود. مسافری عینکی که کنار پنجره عقب سمت راست نشسته با غرولندی زیر لب پنجره را باز می‌کند. بو بیشتر می‌شود. مسافر وسطی دماغش را با دست می‌گیرد. همزمان راننده رو به مسافر عقبی کرده و می‌گوید:

- داداش پنجره ت رو بده بالا... بو از بیرونه. از صبح تا حالا توی این مسیر خفه شدیم به خدا.

مسافر پنجره را بالا می‌دهد و می‌گوید: «گه تو شهرداری! حتما لوله فاضلابی چیزی ترکیده.»

راننده: «نه داداش... فاضلاب نیست. قضیه بو دار تر از این حرفاست.»

مسافر وسطی به میان بحث می‌پرد: «توی تلگرام کانال بیاتونیوز نوشته بود بوی گوگرده و دماوند می‌خواد آتشفشانی کنه. منتهی صداشو در نمیارن که مسیرای خروجی شهر ترافیک نشه و اول خوداشون برن.

مسافر عینکی می‌گوید: «خب پس شما چرا نرفتی؟»

مسافر وسطی: «ای آقا...من اگه می‌تونستم در برم چهارده سال پیش رفته بودم از این مملکت!»

پیرمردی که جلو نشسته است گلویی صاف می‌کند و می‌گوید: «اینا همه نقشه خودشونه که حواس ملت رو پرت کنن.»

راننده: «از چی پدرجان؟»

پیرمرد: «رژیم داره سقوط می‌کنه و همه جا مردم ریختن توی خیابونا و نمی‌تونن مقابله کنن، با این کارا می‌خوان حواس مردم پرت بشه.»

مسافر عینکی با پوزخند: «پدرجان یعنی مثلا یه گردان بسیجی آوردن شب بهشون تخم مرغ و لوبیا دادن و صبح ولشون کردن توی شهر؟»

پیرمرد که از لحن تمسخرآمیز جوان عینکی جا خورده عصبانی شده و سعی می‌کند برگردد و عصایش را به جوان گستاخ فرو نماید. اما با وساطت و دخالت بقیه مسافرین صرفا به گفتن کلمه «احمق» بسنده می‌کند. سکوتی ناخوشایند در تاکسی برقرار می‌شود. ناگهان مسافر سمت چپ عقب که عاقله مردی با ریش پرفسوری ست و تا این لحظه ساکت بوده می‌گوید: «ما خودمان مقصریم»

راننده: «برادر من... عرض کردم منشاء بو از توی تاکسی نیست... از بیرونه.»

مسافر ریش پرفسوری: «بله... متوجهم. عرض کردم از ماست که بر ماست.»

مسافر عینکی: « آقای من  شهرداری گه زده به شهر چرا شما خودزنی می‌کنی؟ چی چی رو از ماست که بر ماست؟»

مسافر ریش پرفسوری: « شهرداری هم از خود ماست... از کره مریخ که نیامده اند. خانه از پای بست ویران است.»

مسافر وسطی: «والا به خدا شهرداری نیست. آتشفشان دماوند فعال شده. خودم خوندم. ایناها... این کانال "بیاتو نیوز" زده به زودی تهران زیر گدازه های مذاب دفن خواهد شد.»

پیرمرد جلویی سری به تاسف تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید: «خوب سر ملت رو گرم کردن با این حرفها...»

راننده: من که بازم می‌گم قضیه بودار تر از این حرفاست... صبحی یه مسافر سوار شده بود می‌گفت اسرائیل پالایشگاه تهران رو زده... بو مال اونه.  اینا صداشو در نمیارن که دلار باز بالا نکشه!

مسافر عینکی: ولی این بو بیشتر بهش میاد که اسرائیل توالتای پارک شهر رو زده باشه!

مسافر وسطی: بوی سولفور گوگرده...گسل تهران فعال شده.

مسافر عینکی: ای بابا... حالا شما هم انگار تا کل تهران رو با خاک یکسان نکنی راضی نمی‌شی!

مسافر وسطی: حرف من نیست که... کانال بیاتو نیوز زده!

پیرمرد جلویی: خوب رگ خواب شما ملت دستشون اومده... ملت تا یه قدمی براندازی که می‌رسن اینا میان یه عنبرنساء دود می‌کنن توی شهر کلا همه حواس ها رو پرت می‌کنن... بابا شما سر این مار رو با سنگ که زدی و له کردی این بو هم میره خودش.

مسافر ریش پرفسوری: جسارتا شما فکر می‌کنید اگر این حکومت بره در حکومت بعدی قراره یک عده از سوئیس بیان به ما حکومت کنن؟ پدرجان ما تهش بازم همینیم که هستیم. مشکل از خود ماست.  

پیرمرد جلویی: شما مثل اینکه واقعا مشکل داری ها...

راننده: آره داداش من. جسارت نشه ولی دیگه انقدر خود زنی هم خوب نیست. حاجی راست میگه...

پیرمرد جلویی: حاجی باباته!

مسافر ریش پرفسوری: آقا نگه دار من پیاده می‌شم. خاک بر سر ما که سر یک بوی نامعلوم اینجور با هم درگیر می‌شیم.

پیرمرد جلویی: خاک بر سر خودت!

راننده ترمز می‌کند.

راننده: بفرمائید... میشه پنج هزار تومن. آقایون داداشا بقیه تون هم کرایه هاتون رو آماده کنین که آخر خط موقع پیاده شدن معطل نشیم.

مسافر عینکی: این مسیر رو که من هر روز چهار تومن می‌دادم!

راننده: عزیزم می‌گم پالایشگاه رو زدن. داره جنگ میشه. فردا که دلار باز میره روی بیست هزار تومن، همین مسیر رو باید ده هزار تومن بدی. کرایه تون رو آماده کنین انقدر از من انرژی نگیرین.

 

 

 

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}