مجید فرهنگ

 

سال ها پیش در محفلی دوستانه در رابطه با نسبت میان ایران و استعمار از یک استاد تاریخ سرشناس عبارتی عجیب را شنیدم:"یکی از بزرگترین مصائب این کشور آن است که ایران هرگز مستعمره ای کامل و تمام عیار نبوده است". آن روز پس از شنیدن این عبارت در دل به آن استاد نهیب می زدم که چرا این گونه در خصوص استعمار سخاوتمندانه برخورد می کنی؟ مگر بلاهایی را که سرزمین های استعمارگر بر سر ما آورده اند، ندیده ای یا نه خوانده ای؟

 سال ها از آن دیدار گذشته، اما باید اعتراف کنم که با سخن آن استاد همرأی شده ام. یکی از بزرگترین آفت های جامعه ایران آن است که این سرزمین هرگز مستعمره ای کامل نبوده و این مسئله باعث نوعی دوپارگی فرهنگی در ذهن ایرانیان در نسبت با غرب شده است. بنابراین، این مقاله در حد توان خود می کوشد تا علاوه بر تحلیل این مسئله به آفت های آن اشاره کند.

***

 به طور کلی، سرزمین ایران در میان دو تمدن هندی و ترکی-عربی محصور است. هر دو این تمدن ها در دوران استعمار اهمیتی راهبردی برای غرب داشتند. این اهمیت دو وجه داشت: تجاری- اقتصادی و زبانی- دینی. دربارۀ اهمیت تجاری-اقتصادی این نواحی مطالب فراوانی نوشته شده است. بنابراین، از این وجه می گذریم و به اهمیت زبانی- دینی دو حوزه تمدنی هند و جهان ترکی-عربی می پردازیم. در یک تقسیم بندی بسیار کلی می توانیم بگوییم که برای سرزمین های اروپایی، هند، اهمیتی زبانی و جهان ترکی-عربی، اهمیتی دینی داشت. زبان سانسکریت و دین اسلام در کانون اهمیت زبانی و دینی قرار داشتند. 

***

 زبان سانسکریت قدمتی بس کهن دارد و برخلاف زبان اوستایی که بسیاری از نوشته هایش مفقود شده، هنوز بسیاری از متون کلاسیک خود را محفوظ نگاه داشته است. زمانی که اروپائیان با این زبان آشنا شدند، این زبان دو امکان بالقوه را در اختیار آنان قرار می داد: یکی امکان ریشه یابی زبان های اروپایی در قالب اصطلاح بر ساختۀ "خانوادۀ زبانی هندو-اروپائی"، و دیگر امکان فهم بهتر تمدن های خاور دور در قالب آئین بودا که برای اروپائی ها تازگی داشت. هر دو این ها به اروپائیان اجازه می داد تا در سایۀ "دیگریِ" هند، ریشه ها و هستی مدرن خود را واسازی و بازسازی کنند.

***

در مقابل سنت زبانی هند، سنت دینی "ترکی-عربی" وجود داشت. این سنت هم برای دولت های اروپائی از دو اهمیت ویژه برخوردار بود: نخست، دین اسلام که از گذشته های دور جدی ترین رقیب مسیحیت بود، و دیگری امپراتوری مسلمان عثمانی که تا قلب اروپا نفوذ کرده بود. بنابراین، سنت اسلامی به مثابه "دیگریِ" مسیحیت این امکان را فراهم می آورد تا مسیحیت برای عرضه و شناخت خود به کاوش اسلام بپردازد، و از سوی دیگر، نفوذ به لایه های امپراتوری عثمانی به انهدام آن یاری می رساند. از این رو، فهم و شناخت هر چه بیشتر زبان عربی و نفوذ به سرزمین های عربیِ تحت الحمایۀ امپراتوری عثمانی برای اروپائیان بسیار مهم بود.

***

همان طور که پیشتر گفتیم، سرزمین ایران درست در میانۀ این دو تمدن بزرگ قرار می گیرد. از این رو، با توجه به مواردی که در بالا به اختصار برشمردیم، می توان دریافت که حوزه زبانی ایران در قیاس با حوزه زبانی هند، و حوزه دینی ایران در قیاس با حوزه دینی "ترکی-عربی"، خود به خود اهمیتی ثانویه داشت. ایران در مقایسه با این دو تمدن، ارتباط کهن تری با اروپائیان داشت. در دوران هخامنشی، سلوکی، و حتی در دوران ساسانی این ارتباط خواه به صورت جنگ و خواه در قالب مراودات فرهنگی با یونان و روم وجود داشت. این شرایط خود به خود به شناخت ایران اهمیتی ثانویه می داد. به عبارت دیگر، در قیاس با حوزه زبانی جدید الاکتشاف سانسکریت و جدال دینی دیرین "ترکی-عربی" در جهان اهل سنت، حوزه زبانی فارسی و حوزه دینی شیعی اهمیت بالقوه کمتری برای اروپائیان داشت. می توان پرسید: اگر مقدمات فوق را بپذیریم، در این صورت ظهور دولت های استعمارگر اروپایی، و به تبع آن، حضور شرق شناسان در ایران برای شناخت تاریخ و زبان های کهن ایرانی را چگونه می توان توضیح داد؟

 بی تردید نمی توان ظهور دول استعمارگر اروپائی و حضور شرق شناسان در ایران را انکار کرد. بسیاری از کارشکنی های آنان در تاریخ مدرن ایران را هم نمی توان نادیده گرفت. اما توجه به دو نکته ضروری است: یکی این که شناخت ایران برای اروپائیان پس از شناخت هند رخ داد و دیگر این که ایران برخلاف هند، الجزایر و لیبی تجربه استقلال از استعمار را ندارد. هرچند انقلاب ایران را با خوانشی یک سویه به استقلال از استکبار، استعمار و ظالمین جهان تعبیر می کنند، اما اندکی دقت نشان می دهد که انقلاب ایران، فارغ از تمامی دلائل اجتماعی و دینی آن، می تواند رونوشتی از استقلال هند یا الجزایر باشد.

***

 پس از آن که اروپائی ها تاریخ و ساختار حوزه زبانی سانسکریت را بررسی کردند، به علت خویشاوندی این زبان با زبان های کهن ایرانی، به ویژه زبان اوستایی، به تدریج جذب حوزه های زبانی ایران شدند. علاوه بر این، بررسی حوزه تمدنی آئین بودائی در چین، که در واقع وجه دینی زبان سانسکریت بود، به کشف و شناخت زبان های میانه شرقی ایران، از جمله زبان های سغدی و ختنی، در نخستین دهه های قرن بیستم منجر شد. در قیاس با حوزه زبان عربی که زبانی دینی و رسمی جهان اسلام بود، حوزه زبان فارسی اهمیتی ثانویه داشت. برای مثال، فیلسوفان ایرانی ای همچون ابن سینا و فارابی که فلسفه مسیحی قرون وسطا را به شدت متأثر ساختند، آثار مهم خود را نه به فارسی بلکه به عربی نوشته بودند. بنابراین، عجیب نیست که تا چند دهه قبل، آنان را فیلسوفان عرب می خواندند.

 در حوزه دینی هم ایران عملا در جایگاهی میانه قرار داشت. ایران در قالب دین مزدایی که پیوندهایی با آئین ودائی دارد، خود به خود در سایه این آئین قرار می گرفت. اسلام شیعی نیز به طور طبیعی در ذیل اسلام سنی واقع می شد که در همسایگی اروپا با اروپائیان مراوده داشت. بنابراین، عجیب نیست که تا چند دهه قبل، اروپا از فلسفه شیعی، یا به تعبیر بهتر، فلسفه پس از ابن رشد، بی خبر بود. بی تردید اگر اروپا برای ایران اهمیتی همسنگ هند یا تمدن "ترکی-عربی" قائل بود، فلسفه پس از ابن رشد یا حوزه زبان فارسی بسیار زودتر توجه اروپائیان را به خود جلب می کرد.

***

 به طور کلی، به رغم کارشکنی های دولت های اروپایی، در مقایسه با دو حوزه تمدنی هند و "ترکی-عربی"، ایران اهمیتی ثانویه داشت. در نتیجه، این کشور اسیر نوعی استعمار ناقص شده است. به همین علت، ایران از تجربه فرهنگی هند یا تجربه استقلال طلبی الجزایر بی بهره است. نباید فراموش کرد که موضوع اصلی این یادداشت، اهمیت ثانویه ایران برای اروپا در دوران استعمار است. یکی از بزرگترین مصادیق کارشکنی دولت های غربی در ایران، به ویژه ایران معاصر، سرنگونی دولت مصدق از طریق کودتای امریکا و انگلستان است. با وجود این، در پس این حادثه تلخ تاریخی، ماجرایی دیگر نهفته است. هر چند ملی کردن نفت ایران توسط دولت مصدق خاری در چشم بریتانیا بود، اما پیش از ملی شدن صنعت نفت ایران، انگلستان بزرگترین و اصلی ترین مستعمره خود، یعنی هند، را از دست داده بود. چنان که بعضی از اسناد وزارت خارجه بریتانیا در آن زمان نشان می دهد، این کشور علاوه بر نیاز به منابع نفتی ایران به خودنمایی سیاسی احتیاج داشت. شاید اگر هند مستقل نشده بود، واکنش انگلستان به ملی کردن صنعت نفت ایران متفاوت می بود. به عبارت دیگر، در این مورد هم اهمیت ایران از هند کمتر بود. 

 از طرف دیگر، بحث های داغ انقلابی، به ویژه در میان روشنفکران ایران، از انقلاب هند، الجزایر و لیبی متأثر بود. برخلاف این کشورها، ایران هرگز برای استقلال خود به جنگی تمام عیار و خونبار وارد نشد، اما بیش از همۀ آنها شعار مبارزه با استکبار و استعمار را سر داد. شاید استعمار ناقص، و تالی آن، یعنی توهم توطئه، علت بدبینی بسیاری از ایرانیان به غرب باشد.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}