سیمین بهبهانی، یک نام نیست، یک شاعر هم نیست، او تبلور یک نسل است، یک نسل از زنان ایران که انبوه حرف ها، مبارزه ها و خاطره هاشان، روزگاری پر از ماجرا، بیم و امید و پر افتخار را رقم زده است. ایران وایر امروز و فردا، روایت خاطره های زنان نخبه ایران از روزگار با سیمین بودن است، سومین خاطره را به روایت شیرین عبادی بخوانید:

"سیمین بهبهانی، بانوی غزل ایران یکی از نام آورترین شعرای قرن اخیر است. او نه فقط در ایران که در افغانستان و تاجیکستان هم شهرتی به سزا و طرفدارانی فراوان دارد. تعدادی از اشعار او به زبان های انگلیسی، فرانسوی و آلمانی ترجمه شده است. هر چند به قول معروف شعر را نمی توان ترجمه کرد، اما مترجمین توانای اشعار سیمین توانستند توجه محافل ادبی غرب را به سخنانش جلب کنند. شهرت سیمین بهبهانی فقط در شعر خلاصه نمی شد. زندگی اجتماعی او جنبه های دیگری نیز داشت که به نظر من مهم ترین وجه آن مبارزه با سانسور برای آزادی بیان است. او در این راه لحظه ای از مبارزه باز نیستاد و از همین رو مورد بغض و کینه حکومتیان قرار گرفت. در سال های اول انقلاب به بهانه همکاری با رژیم شاهنشاهی و عضویت در شورای شعر رادیو، او را ممنوع القلم کردند و اجازه چاپ کتاب هایش را تا چند سال نمی دادند. بعدا که جو هیجان زده انقلاب فروکش کرد و جا برای اندکی - فقط اندکی- تعقل باز شد، اشعارش را خواندند و دانستند که شاعری است ملی. در آن زمان هر چند کتاب هایش چاپ می شد، اما صدا و سیمای جمهوری اسلامی ممنوع از پخش تصویر، صدا و اشعار سیمین بود. با باز گشایی کانون نویسندگان و اوج گیری فعالیت های این شاعر آزادی خواه، حمله روزی نامه های دولتی - خصوصا کیهان و کیهان نشینان- شروع شد. از او به بدترین صفت ها نام می بردند؛ تهمت های اخلاقی به او می زدند و او را عضو گروه ویت کنک های های کافه نشین معرفی می کردند. این نامهربانی ها روح لطیف شاعر را می آزرد تا حدی که یک بار اشک او را هنگام خواندن مطلبی دیدم. او به من و حمید مصدق برای طرح شکایت علیه روزنامه کیهان و مدیر هتاکش مراجعه کرد و از آن جا که پشت کیهان نشینان به کوه بند بود و کسی را یارای رسیدگی به سخنان اهانت آمیز آنان را نداشت، پرونده بعد از بیست سال هنوز هم مورد رسیدگی واقع نشده است. در سال ١٣٨٨ در حالی که سیمین به علت مشکلات جسمی بسیار ناتوان بود، برای یک سخنرانی قصد سفر به فرانسه کرد. همه امیدوار بودند که در فرصت به دست آمده بتوان معالجات موثرتری انجام داد، اما دریغ که کینه حکوت تمامی نداشت و او را ممنوع الخروج کردند. البته سه سال بعد هنگامی که شمع وجودش رو به خاموشی می رفت، اجازه سفر و دریافت جایزه را به او دادند. لابد در محاسبات سیاسی می اندیشیدند که ممنوع الخروجی او هزینه بیشتری برای رژیم خواهد داشت تا اقامت چند روزه اش در خارج از ایران. هنگامی که قلب مهربانش یاری نکرد و در تخت بیمارستان بستری شد و سایه مرگ بر سرش گسترده شد، حکومتیان سراسیمه نماینده ای برای عیادت فرستادند با این امید که در صورت فوت سیمین، خانواده اجازه دفن او را در قطعه هنرمندان (قسمتی از بهشت زهرا که مختص دفن نام آورانی است که مخالف حکومت نبودند) بدهند و با یک تشیع جنازه مفصل دولتی، جسد بی جانش را تصاحب کرده و او را از مفاخر خود و دست پرورده انقلاب معرفی کنند. هر چند که خیال باطلی بود و سیمین که چنین روزی را پیش بینی می کرد، وصیت کرده بود که در امام زاده طاهر- که خانه ابدی نوه و همسرش و تعداد کثیری از دوستان و همرزمانش چون محمد مختاری، جعفر پوینده، احمد شاملو، احمد محمود و ... است به خاک سپرده شود. او ان آن جا که از کینه دشمنان آزادی به خوبی آگاه بود، به عزیزانش سپرده بود که اگر اجازه آرمیدن در امام زاده طاهر را ندادند، باید او را در مقبره خانوادگی دفن کنند. یعنی این که تحت هیچ شرایطی نباید بایستی در قطعه هنرمندان [دولتی] دفن شود و وزارت ارشاد نمی تواند صاحب مجلس عزای او باشد. این بار نیز تیر حکومت به خطا رفت و نتوانست شاعر ملی را مصادره کرده و تبدیل به شاعری دولتی کند."

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}