سیمین بهبهانی، یک نام نیست، یک شاعر هم نیست، او تبلور یک نسل است، یک نسل از زنان ایران که انبوه حرف ها، مبارزه ها و خاطره هاشان، روزگاری پر از ماجرا، بیم و امید و پر افتخار را رقم زده است. ایران وایر امروز و فردا، روایت خاطره های زنان نخبه ایران از روزگار با سیمین بودن است، چهارمین خاطره را به روایت خدیجه مقدم، فعال حقوق زنان بخوانید. 

باور نمی کنم رفتن اش را، آثار ادبی وهنری جاودانه اش و دستاوردهای مبارزاتی اش، برایم کافی نیست، وجود نازنین اش، چهره ی زیبا وچشمان شوخ، اندام متناسب و کلام طنز، حتی لباس ها و گوشواره ها و شال های رنگی اش را هم عاشق بودم. وقتی منتظر آماده شدن اش برای رفتن به مراسمی می نشستم و نگاهش می کردم، غرق در حرکات اش می شدم. همیشه شاد و سرحال از دیدارش باز می گشتم و از زن بودن خود لذت می بردم و به آن افتخار می کردم. همیشه حرف تازه ای برای هم داشتیم حتی در حد نوه دارشدن حسین، پسرش -همکار سابق ام در سازمان آب- که به شوخی می گفتم چرا نمی گویید نتیجه دار شده اید و با هم می خندیدیم. لحظه های کوتاه با هم بودن را قدر می دانستیم و از هر موضوعی برای شوخی و شادی استفاده می کردیم. سیمین بانوی ما به واقع سرشار از زندگی بود. عشق و احترام عمیق من به ایشان نه تنها به عنوان یک زن شاعر، که سواد چندانی در شعر نداشتم و ندارم، بلکه اولین بار به عنوان مادر حسین بهبهانی، همکارعزیزم در سازمان آب منطقه ای تهران بود. حسین، مرد جوان، متین، محترم، با دانش و بی ادعایی بود، متفاوت با اغلب همکاران قلدر و زن ستیزدر محیط کار مردانه. همیشه با خود می گفتم کاش قبل از مادر شدن درس آزادگی و برابری را، خوب بیاموزیم تا بتوانیم انسان های آزادی پرورش دهیم. در اولین آشنایی حضوری و خصوصی با سیمین بهبهانی از دوران پرتلاطم قبل و بعد از انقلاب در سازمان آب و طبق معمول با طنز، خاطرات مشترکی را بازگو کردم و شاید همان، موجب دوستی خاصی بین ما شد، به طوری که در هر دیدار قصه ی تازه ای برایش داشتم. حتی نکات جالبی از گفتگو با زنان محروم مناطق جنوب شهر و حاشیه تهران یادداشت می کردم تا نقل کنم که مثلا چه طور زنان نسبت به هر چه به بدن شان مربوط می شود مثل حتی حامله شدن و زاییدن و شیردادن، با احساس گناه و شرمساری صحبت می کنند و قبل از صحبت در مورد آن، چندین بار عذرخواهی می کنند. او تشویقم می کرد که بنویسم. هیچ گاه به قول معروف دست خالی از دیدار با او بر نمی گشتم. همیشه چیزهایی می آموختم که به آن ها کمتر در فعالیت های مدنی، توجه می کردم. یادم هست روزی باید جایی می رفتیم و تاکسی مقابل منزل، منتظر ما بود؛ دیدم طبق معمول، شال از سرشان افتاده روی شانه هایشان، روزهای بگیر و ببند گشت ارشاد بود و من هم همیشه از روسری و شال های نخی استفاده می کردم تا از سرم تکان نخورد و اصلا حوصله ی تذکر به خاطر حجاب را نداشتم. همین طور که به سمت تاکسی می رفتیم، گفتم: "شال های شما از جنسی است که سریع سر می خورد و از سر می افتد، خوب است چند تا شال نخی بخرید." با خنده زیرکانه ای گفت: "من مخصوصا این شال ها را انتخاب می کنم که زود سر بخورد و از سرم بیفتد." و من واقعا از خودم خجالت کشیدم که من کجا و ایشان کجا، بعد تعریف کردند که به خاطر عدم رعایت حجاب یک بار، حتی بازداشت هم شده اند و چند ساعت در بازداشتگاه وزرا بوده اند البته با چند نفر از همراهان شان. اشعار سیمین بهبهانی، تاریخ معاصر ایران است. او چشم و گوش مردم ایران بود و پژواک صدای آنان به زبان سحرآمیز شعر. حضورش، وزن و سنگینی خاصی به حرکت ها ی اجتماعی می داد. علاوه بر کانون نویسندگان، در جنبش زنان، در جنبش دموکراسی خواهی و در جنبش دادخواهی نیز حضور پر رنگ و بسیار موثری داشت. شعر "ای مادران"، یکی از زیباترین اشعار سیمین برای مادران خاوران است. پس از زلزله و سرودن شعر "گفتگو با تختی" و فراخوان برای کمک به زلزله زدگان و تلاش برای ساخت یک مرکز فرهنگی، وجودش مرهمی بود بر دل مردم آسیب دیده بم. همراهی با کمپین یک میلیون امضا، اعتباری بود برای کمپین در بین مردم. عضویت شان درهیات موسس شورای ملی صلح، در کتابخانه صدیقه دولت آبادی، همراهی با مادران پارک لاله، حمایت از زندانیان سیاسی - عقیدتی و تک تک شعرهای شان، نشان از شجاعت و مقاومت شان بود. برای ایشان فرقی نمی کرد زندانی چه کسی است، اکبر گنجی در اعتصاب غذاست و احتیاج به حمایت دارد یا نسرین ستوده. برای او جان، جان بود و همه می دانیم که انسانی بی نظیر را از دست داده ایم. او در اوج، رفت و به حق، اسطوره شد

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}