صفحه فیس بوکش حالا بیشتر از چهارده هزار مخاطب دارد. زهرا فخرایی بیست و پنج ساله است، تصویرسازی می‌کند و برای تصویرهایش داستان می‌نویسد. داستانهایی جذاب از زندگی شخصی خودش از رویاهای کودکی و واقعیت‌های زمخت زندگی تا آرزوهای بزرگسالی، که مشتری‌های پرو پاقرصی دارد. زهرا در پیج فیس بوک، عکس‌ها، طراحی‌ها، تصویر سازی‌ها و عروسکهای دست سازش را به نمایش می‌گذارد و برای هر کدام از آنها قصه می نویسد. قصه‌هایی واقعی و طنز آلود که گاه با طعم گس غم مخلوط می‌شوند. او بدون هیچ واهمه‌ای خودش را سوژه اصلی قرار داده و خانواده، کودکی، رویاها، افکار و همه زندگی‌اش را روایت می‌کند که البته تصویرسازی‌هایش در کتابی به نام "عینکو" توسط انتشارات حوض نقره به چاپ رسیده است. متن زیر روایت زهرا فخرایی از تصویر سازی و شکل گیری ایده هایش است. حکایتی که خواندنش خالی از لطف نیست. 

 

می خواهم نقاش شوم
 از موقعی که یادم می‌آید مدام تصویر خودم را می کشیدم. از همان بچگی گوشه کتابهایم پر از تصاویری بود که از خودم کشیده بودم. سعی می کردم خودم را بکشم که خوشگل و لاغر و با مزه ام! یادم می آید کلاس دوم دبستان بودم که خواهرم یک دفترچه پر از سوال پیش رویم گذاشت. یکی از سوال ها این بود که وقتی بزرگ شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟ من بلافاصله نوشتم می‌خواهم جهانگرد شوم! خواهرم وقتی جواب را دید. گفت: نه! یک شغلی که بتوانی از آن پول دربیاروی؟ من گفتم: خب نقاش می‌شوم. درواقع فکر می‌کردم من که پول ندارم بروم جهانگردی، پس توی نقاشی هایم می توانم خودم را بکشم که به مسافرت می روم و ...

بچه های شهر

من در بندردَیّر یکی از شهرستان‌های استان بوشهر، بزرگ شده ام و الان هم همین جا زندگی می‌کنم. مدرسه که می رفتم چند تا بچه شهری توی کلاسمان بود؛ از تهران و بوشهر و جاهای دیگر آمده بودند. من همیشه جذب آن ها می‌شدم. این فقط به خاطر خوشگلی و پولداری و بی لهجه حرف زدنشان نبود، آنها اُرگ هم داشتند. من همیشه دلم می‌خواست یک روز برای سرودهای مدرسه ارگ بزنم. یکی ازهمین بچه ها که اتفاقاً اسم او هم زهرا بود و حالا هیچ خبری ازش ندارم و ارگ هم داشت یک روز ازم خواست بروم خانه شان. از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم و رفتم خانه شان. هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم مرا دعوت کند خانه شان. آنجا خیلی خوش گذشت. مادرش برایمان شربت آورد و با ما مثل آدم بزرگ ها برخورد کرد، مثل مهمان‌های باشخصیت. جوری که انگار شهردار به خانه ی ما آمده باشد و مادرم بخواهد ازش پذیرایی کند. همان روز آهنگ «تولد، تولد، تولدت مبارک» را ازش یاد گرفتم. وقتی رسیدم خانه روی یک مقوا شاسی‌های سیاه و سفید ارگ را کشیدم بعد مدام همین اهنگ «تولد، تولد، تولدت مبارک» را روی ارگ مقوایی خودم تمرین ‌کردم. تابستان همان سال تا تابستانی که می خواستم بروم دوم راهنمایی می رفتم کلاس های موسیقی. بعد که رفتم کلاس پدرم از دوبی برایم یک ارگ خرید، کوچک بود اما می توانستم نت هایی که معلم می دهد برای تمرین را توی خانه بزنم. وقتی چند تا اهنگ یاد گرفتم و توی مدرسه برای چند تا سرود ارگ زدم حس کردم به آرزویم رسیده ام و بهتر است به جای نواختن آهنگ های انقلابی سر صف صبحگاه بروم یک هنر دیگر یاد بگیرم. 

معروف ترین بچه خانه 
ما زیاد بودیم اما الان کم شده ایم. ۵ تا خواهر و سه تا برادر. دو تا از خواهرهایم ازدواج کرده‌‌اند و یکی از برادرهایم زن گرفته است. یکی دیگر از برادرهایم هم معمولاً هیچ وقت خانه نیست به خاطر شغلش. آن یکی برادرم هم کرج زندگی می کند. اسمش علی است. یک مدت هم من رفته بودم کرج با او زندگی می کردم. روزهایی که من و برادرم کرج بودیم پدر و مادرم مانده بودند و دو تا از خواهرهایم. حالا من برگشته ام و مشغول مرتب کردن یکی از انباری های حیاطمان هستم. همیشه دوست داشته ام یک جا داشته باشم که فقط و فقط مال خودم باشد، بی اینکه هیچ هم اتاقی داشته باشم. نه که با خواهرهایم مشکلی داشته باشم، نه! ولی هر کسی حق دارد یک اتاق کوچک برای قایم کردن خودش داشته باشد. علی -برادرم- متولد ۵۹ است و من متولد ۶۸. از آنجایی که از ریاضی خوشم نمی آید، حوصله ندارم حساب کنم با او چقدر اختلاف سنی دارم ولی این را بدانید که یکی از تاثیرگذارترین آدم های زندگی ام علی بوده. علی قبل از من در خانه ما هنر خوانده بود؛ مجسمه سازی. از وقتی من بچه بودم وقتی برای کلاس‌های طراحی به فرهنگسرا می رفت من را هم با خودش می‌برد. شاید چون می‌دانست نقاشی را دوست دارم من را با خودش می‌برد. شاید هم من را می برده تا یک خرده چیز میز یاد بگیرم و توی مدرسه نقاشی ام از بقیه بهتر باشد. شاید هم چون خودش کار هنری را دیر شروع کرده بوده، نمی خواسته اگر من هم یک روز جذب رشته ی هنر شدم، بگویم الان برایم دیر شده. علی ریاضی خوانده بود و یکباره تصمیم گرفته بود برود هنر بخواند. خلاصه اینکه اگر علی نبود، شاید من هیچ وقت سمت هنر نمی رفتم. الان علی مجسمه‌هایش را می‌سازد و من تصویر سازی ام را می کنم. البته یکی دیگر از برادرهایم هم عکاسی می‌کند و خبرنگاری خوانده، یکی از خواهرهایم هم دو تا کتاب چاپ کرده درباره هایکو و شعرهای ژاپنی اما چی؟ من از همه معروف ترم. چرا؟ چون یک روز تو خیابانِ گوهردشت کرج یک نفر آدم ناشناس آمد جلو و گفت مرا می شناسد. خواهر برادرهایم همچین خاطره ای ندارند. راستش را بخواهید کلا توهم معروفیت دارم وگرنه همان برادرم که خبرنگار است توی شهرمان از همه مان معروف تر است. خواهرم را هم اینجا خیلی ها می شناسند چون جز کار ترجمه، تدریس می کند و شاگردهای زیادی دارد، کلن توی شهرمان کسی مرا نمی شناسند ولی توی اینترنت نسبت به آن ها مرا بیشتر می شناسند. 

شبی که ایده هایم تمام شد
 کلاس اول دبیرستان که بودم توی مدرسه مان با یک نفر آشنا شدم که او هم مثل من دوست داشت برود هنرستان. شهر ما هنرستان نداشت. باید می رفتیم بوشهر. پدر و مادرم دلشان نمی خواست بروم هنرستان ولی از آنجایی که من بچه ی خوبی نیستم و هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نمی کنم پاشدم رفتم بوشهر با دوستم و پدرش رفتیم. می خواستیم گرافیک بخوانیم. زمان ما رشته ی گرافیک، امتحان عملی داشت. وقتی به مادرم گفتم بالاترین نمره ی مصاحبه عملی را گرفته ام تعجب کرد و کمی دلش راضی شد که بروم بوشهر درس بخوانم. بچه هایی که گرافیک می خوانند درسی به نام تصویرسازی هم دارند. آنجا به آدم یک داستان یا شعر می دهند، می گویند برایش تصویر بسازید. توی هنرستان تصویرسازی هایم هیچ وقت نوشته ای نداشت که مال خودم/ از زندگی خودم/ مرتبط با زندگی خودم باشد، همیشه برای داستان ها و شعرهای بقیه ی آدم ها بود. بعد از هنرستان هم برای نوشته های علی کرمی تصویرسازی می کردم، برای کتابی به نام دافولینا که هنوز هم چاپ نشده و من خوشحالم، چون اصلن از تصویرسازی های آن کتاب راضی نیستم. بعد از کتابِ علی کرمی تصمیم گرفتم دنیای خودم را خلق کنم. چندتایی کشیدم و گذاشتم فیس بوک، خوششان آمد، ادامه دادم. بعد هم برای کتاب ماجراهای مادام خانم سهیلا فکور تصویرسازی کردم. همیشه عاشق نوشتن بودم. یک بار راهنمایی بودم که معلم انشایمان گفت بدترین اتفاق زندگی‌تان را بنویسید. من راجع به مردن پسر عمویم نوشتم. وقتی انشایم را خواندم هم خودم گریه کردم، همه بچه‌ها و هم معلم. نمی دانم به خاطر اینکه خودم گریه کردم دلشان به حالم سوخت و گریه کردند یا نوشته ام تحت تاثیر قرارشان داده بود. خلاصه معلم انشایم، انشایم را برداشت برای خودش و از آن موقع دلم خواست بیشتر بنویسم. کلاً آدم جوگیری هستم. خیلی از نوشته‌هایم از بچگی‌ام میاد. خیلی وقت‌ها از زندگی روزمره، فکرهایم، آرزوهایم و بی حوصلگی‌هایم می نویسم و تصویر می کشم. مثلا یک شب که هیچ ایده ای برای تصویرسازی نداشتم، خودم را کشیدم که ایده هایم تمام شده، ایده ها را تو یک جعبه کشیدم و گفتم: ایده‌هایم را دزد برده است. شما فکر می کنید من خیلی جسارت به خرج داده ام که از زندگی خودم نوشته ام ولی خب ربطی به جسارت ندارد، من واقعاً هیچ سوژه ای برای نوشتن ندارم و تنها کاری که ازم برمی آید این است که تا می توانم خودم باشم و راجع به خودم بنویسم وگرنه خیلی وقت ها دلم می خواست می توانستم از قوه ی تخیلم کار بکشم و یک آدمی که اصلن وجود خارجی ندارد را وارد تصویرسازی هایم کنم. 

شل سیلوراستاین ایرانی؟
 خیلی ها از من می‌پرسند از شل سیلوراستاین الهام گرفته ای؟ یا مثلاً می گویند هیچ می دانی شل سیلوراستاین ایران هستی؟ اوایل خیلی خوشحال می شدم چون عمو شلبی را خیلی دوست دارم ولی به نظرم تنها شباهت من به شل سیلوراستاین این است که تصویرسازی هایم رنگ ندارد وگرنه شل سیلوراستاین خیلی آدم خلاقی ست و از تخیلش استفاده کرده. اگر کتاب عینکو رو دیده باشید جز خودم و دوست پسرِم (که یهویی رفت از زندگی و تصویرسازی های جدیدم) و خانواده ام و چندنفری که از نزدیک می شناسم تصویر کسی را نکشیده ام، کتاب های شل خیلی فرق دارند با کتاب من، او برای یک دایره، یک مربع می تواند داستان بسازد، من نمی توانم. کتاب های او پر از کارکتر است، او اصلاً آدم محدودی مثل من نبوده. وقتی دیدم خیلی ها بهم می گویند از شل سیلور استاین الهام می گیری رفتم همه ی کتاب هایش را خریدم و خواندم. قبل از آن فقط کتاب «قطعه ی گمشده»ش را خوانده بودم، وقتی بچه بودم. هر بار هم که عاشق می شوم یاد آن کتاب می افتم، از بس که شکست می خورم توی روابطم. از بس که قطعه ی گمشده ام را نمی توانم پیدا کنم، از بس که هنوز خودم را نشناخته ام، با اینکه صبح تا شب یا دارم به خودم فکر می کنم یا دارم از خودم می نویسم.

 انصراف پشت انصراف 
وقتی بچه بودم مدرسه رفتن را خیلی دوست داشتم، صبح ها وقتی می رفتم مدرسه هنوز در مدرسه باز نشده بود. اصلاً هم شاگرد زرنگی نبودم ولی بابای مدرسه مان را خیلی دوست داشتم به خاطر او صبح زود، اول از همه می رفتم مدرسه. اما وقتی رفتم دانشگاه همه‌اش انصراف می‌دادم. وقتی برای هنرستان به بوشهر رفتم هم بارها به خاطر مسائل مالی و مشکلاتِ دیگر می‌خواستم ترک تحصیل کنم با اینکه خودم این شرایط را برای خودم ساخته بودم! هربار علی و مامانم منصرفم می کردند. توی هنرستان فقط از درس هایی که توی کارگاه برگزار می شد خوشم می آمد. عاشق طراحی و تصویرسازی بودم. توی درس های عملی خیلی خوب بودم و توی درس های خواندنی خیلی ضعیف بودم. اصلا نمی دانم چی شد که تصمیم گرفتم کنکور بدهم. اول دانشگاه کرمان رشته هنرهای سنتی قبول شدم، ولی چون درس ترسیم فنی و هندسه نقوش داشتیم ول کردم، چون دانشگاهم دولتی بود یکسال از کنکور دادن محروم شدم. دوست داشتم بروم رشته نویسندگی اما چون دانشگاه دولتی این رشته را نداشت، ادبیات نمایشی را انتخاب کردم که واحدهای داستان نویسی و نمایشنامه نویسی دارد. دانشگاه دامغان رشته ادبیات نمایشی قبول شدم. اما بعد از چند ماه از آنجا هم انصراف دادم. یعنی انصراف هم ندادم، کلاً بیخیالش شدم و ول کردم. می ترسم بروم انصراف بدهم، بعد بگویند چون دانشگاه دولتی بوده باز یک سال محروم می شوی از کنکور دادن، بعد از این یک سال باز جوگیر بشوم و بروم کنکور بدهم. حالم از کلمه ی انصراف و کنکور بهم می خورد دیگر. خلاصه ترم اول ادبیات نمایشی اصلا شبیه تصوراتم نبود، یعنی من فکر می‌کردم آنجا قرار است بنشینیم و داستان بنویسیم ولی بیشتر باید می‌خواندیم، ان هم نه کتابهایی که من دوست داشتم، باید ادبیات کلاسیک می‌خواندیم. کلا از جاهایی که بهم خوش نگذرد و شبیه به تصوراتم نباشد خوشم نمیآید و بیرون میآیم. با اینکه برادرم را هم خیلی دوست داشتم ولی خب از زندگی در کرج هم انصراف دادم و برگشتم دیر. چون آن جا دیگر بهم خوش نمی گذشت. الان شروع به عروسک سازی کرده ام و دارم عروسک دور و بری‌هایم را می‌سازم . چند روز پیش عروسک مادرم را ساختم که از دیدنش اصلا هم خوشحال نشد، هی گفت "این منم؟ این که مثل شیطونکه! این که دماغش خیلی بزرگه! من این همه کج و معوجم؟ اینم کاره تو دست گرفتی؟ دانشگاه رو ول کردی که عروسک بازی کنی؟ به فکر یه کار بهتر باش. یه کاری که حقوق ثابتی داشته باشه، ببین دوستت معلم شده! بده هر ماه حقوق می گیره؟" فکر کنم تا آخر عمر مادرم بخواهد راجع به انصراف های من حرف بزند ولی خب برایم مهم نیست که مادرم از شیوه ی زندگی ام خوشش نمی آید، مهم این است که خودم می دانم راهم را پیدا کرده ام و حالا باید از مسیرم لذت ببرم که می برم.
 
 برای دیدن کارهای زهرا فخرایی به صفحه فیس‌بوک او مراجعه کنید: Zahra Fakhraee زهرا فخرایی

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}