خانواده کشته شدگان تابستان 67 صبح روز جمعه، پنجم شهریور توانستند بعد از نزدیک به یک دهه محدودیت، مراسم بزرگداشت عزیزانشان را در گورستان «خاوران» برگزار کنند.
این خبری بود که دو روز پیش توسط  برخی رسانه های بیرون از ایران منتشر شد.

«حسن» که حدس می زند کالبد برادر و دو پسر دایی اش در گورهای دسته جمعی گورستان خاوران به خاک سپرده شده باشد، در این مورد به «ایران‌وایر» می گوید: «صبح زود رفتیم. این چند سال هم با پوست کلفتی ذاتی خود می رفتیم با این که می دانستیم با در بسته مواجه می شویم و باز هم تهدیدمان می کنند و راه مان نمی دهند. این بار اما خیابانِ متصل به گورستان باز بود. هرسال این خیابان را می بستند و مسیر افسریه تا خاوران کاملا مسدود می شد و ما حتی نمی توانستیم به گورستان نزدیک بشویم.»

او وقتی می خواهد خاطره سه سال پیش حضورش در خاوران را تعریف کند، بغض می کند: «سه سال پیش بود که رفتیم آن جا اما حتی اجازه ندادند به جاده "لپه زنک" که منتهی به گورستان می شود، وارد بشویم. خواهرم با گریه گل هایی را که خریده بود، به سمت یک مامور لباس شخصی که بی سیم داشت گرفت و گفت اگر خدا را می شناسی، این گل ها را بگذار روی خاک مزار. مامور گل ها را گرفت و جلوی چشم ما پرت‎ کرد وسط خیابان.»

حسن می گوید از خواندن خبر برگزاری مراسم کشته شدگان 67 در رسانه ها تعجب کرده است: «دیروز که رفتیم، مسیرهای منتهی به گورستان باز بود اما اجازه ورود ندادند و در اصلی بسته بود. گل ها را گذاشتیم پشت در و برگشتیم. آدم های ناشناس و مشکوک مثل هر سال چندمتر به چند متر داشتند در آن منطقه قدم می زدند. وقتی خبر رسانه ها را خواندم که از قول ما نوشته بودند بی دردسر مراسم را برگزار کرده ایم و حتی شعر و سرود خوانده ایم، تعجب کردم.»

اما «کیمیا» جزو گروهی است که در آن جا مانده است. آن ها آن قدر سماجت کرده اند که یک ساعت پیش از ظهر مسیر ورود به  گورستان باز شده است: «یک عده برگشتند. تقریبا مطمئن بودند مثل تمام این چند سال اجازه وارد شدن ندارند اما مادرم حاضر نمی شد برگردد. گفت تا شب همین جا می مانم. شما می خواهید، برگردید. ما هم به ناچار ماندیم تا ساعت 10 که عده دیگری مثل ما پشت دیوارهای گورستان مانده بودند؛ گل به دست.»

بازماندگان می گویند وقتی به طور تک به تک و در تاریخ های نامشخص به خاوران مراجعه می کنند، کسی مانع حضورشان نمی شود اما زمانی که به شکل گروهی آن جا برنامه می گذارند، با فشار نیروهای لباس شخصی و امنیتی مواجه می شوند که اغلب پشت درختان گورستان کمین می کنند: «می آیند و مدام فشار می آورند که منطقه را ترک کنید. تهدید به بازداشت می کنند. حتی یکی دو بار هم جوان ترها را بازداشت کرده و به کلانتری "خاورشهر" برده اند. بیچاره ها سند گذاشته اند و تعهد داده اند. خیال کنید! باید تعهد بدهی که به دیدار مزار عزیزانت نمی روی تا رهایت کنند. اما خودشان هم می دانند این تعهدها توخالی است. باز هم هفته بعد زودتر از دفعه قبل ما آن جا هستیم.»

بنا به روایت کیمیا، آن ها وارد گورستان شده اند اما تعدادشان زیاد نبوده است. گل گذاشته اند روی مزارهای خیالی، عکس ها را کنار هم چیده اند و سرود خوانده اند:‌ «امسال بهتر از سال های گذشته برخورد کردند اما این که کم تر توهین و تهدید کردند خیلی فرق می کند با باز بودن در خاوران و به رسمیت شناختن حق عزاداری خانواده ها. به نظر من ربطی به ماجرای انتشار نوار صوتی آقای منتظری ندارد. پیش از احمدی نژاد و در دوران آقای خاتمی ما کم تر تحت فشار قرار می گرفتیم. این 10 ساله واقعا آزارمان دادند. امید داشتیم بعد از روی کار آمدن روحانی، حداقل احترام بگذارند که باز هم این سه سال نگذاشتند.»

 خاوران سمبل یاد و خاطره کشته شدگان تابستان پر از ابهام 67 است؛ تابستانی که هرگز زوایای تاریک آن روشن نشده و چرایی این اتفاق ها کماکان در تاریکی بی پاسخ مانده است.

در طول دهه گذشته نیروهای امنیتی با مسدود کردن جاده لپه زنک و بستن درهای گورستان، نسبت به حضور خانواده های اعدام شده ها واکنش نشان داده و آن ها را از نیمه راه برگردانده اند.

«زهره» تعریف می کند: «اواخر دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود. صبح خیلی زود از قزوین راه افتادم. بیرون محوطه خاوران که رسیدم، عده زیادی پشت درهای بسته مانده بودند اما به تعداد تک تک پدر و مادرها و بازماندگان، مامورهای امنیتی آن جا حضور داشتند.»

تهدیدها در دولت روحانی هم ادامه یافته است: «سال پیش که آمدیم، تهدید کردند که بروید وگرنه بازداشت تان می کنیم. یکی دو نفر از مادرها شروع کردند به گریه. یک عده هم متوسل به نفرین شدند و یکی دو نفری هم به التماس افتادند. بقیه مادرها به آن هایی که التماس می کردند، تشر زدند. می گفتند بچه های ما جان خود را دادند و التماس نکردند. ماموران لباس شخصی سینه به سینه جمعیت ایستادند و ما را هل دادند عقب. یکی دو نفر از جوان ترها را هم دستگیر کردند و با خودشان بردند. ما هم ناچار شدیم برگردیم. گل ها را ردیف به ردیف چیدیم پشت در بسته خاوران و برگشتیم.»

«نسیم» یکی دیگر از کسانی است که برادرش را در تابستان ۶۷ از دست داده است. می گوید در راه برگشت به خانه، راننده تاکسی به او گفته است گذشت کند و به خدا بسپارد: «می خواستم بگویم چه طور می توانم فراموش کنم؟ آن ها حتی گوری نداشتند که عزایشان را بگیریم و رفتن‎شان را باور کنیم . برای هم‎دردی و فراموش کردن آن چه بر سرمان رفته بود،  جمع می شدیم خاوران؛ به خصوص بعد از بیرون زدن آن دست ها و اندام ها از زیر خاک و اطمینان‏مان به این که آن جا گور دسته جمعی رفتگان ما است. اما هیچ کس مطمئن بود که عزیز رفته اش آن جا است یا جای دیگری؟ آن ها نه مراسمی داشتند، نه آرامگاهی.»

برادر نسیم یک سال و 17 روز به پایان محکومیتش مانده بود: «نابغه ریاضی بود. چند سال قبل تر از آن مدارکش را برای دانشگاهی در ماساچوست فرستاده بود و آن ها اشتیاق نشان داده بودند که بورسیه بدهند و برود برای ادامه تحصیل که انقلاب شد و نرفت. به پدرم زنگ زدند و گفتند پسرت راحت شد. او را معدوم کردیم. بیا ساکش را ببر. پدرم خشکش زده بود اما صدایش عوض نشد. او پاسخ داد: «ساکش هم ارزانی خودتان.»

زمین محل به خاک سپاری اعدامی ها آجری رنگ است. یک طرف خاوران گورستان بهایی ها است که با یک جدول از گورستان اعدامی ها جدا شده و قبر و مقبره و تشکیلات دارد، سمت دیگر گورستان را نرده کشیده اند. در اصلی و ورودی سمت همین نرده ها کار گذاشته شده است. دو طرف دیگر گورستان هم دیوار دارد.

این روزها، «زکریا»، متولی خاوران و سرایدار آن جا است. او گاهی به خانواده های دل‎شکسته می گوید: «مرا ببخشید. باور کنید مجبورم. به من این طور امر شده.»

 

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}