پدرام قائمی، شهروند خبرنگار

چرا یک دفعه یاد «ناصر محمدخانی» افتاده ایم؟ نیمه شب مأموران اداره يازدهم پليس آگاهی تهران باخبر می شوند که یک آدم ربایی در جنوب شهر رخ داده است. تیم را به محل مورد نظر اعزام می کنند. ماموران با حکم قضایی وارد می شوند و «ناصر محمدخانی» را از چنگ آدم ربایان آزاد می کنند. هشت نفر برای سرقت او بسیج شده بودند. به نظر نمی رسید برای این آدم ربایی، این تعداد نیرو نیاز باشد!

«همشهری آنلاین» گزارش کرده است که ناصر محمدخانی به دست خانواده همسر صیغه ای خود از فرودگاه ربوده شده است. در این گزارش آمده که شامگاه سه‌شنبه ناصر محمدخانی برای خانواده‌اش پيامكی فرستاده و عنوان كرده است كه بستگان همسرش او را با تهديد ربوده و قصد دارند به خانه‌ای در جنوب پايتخت ببرند.

علت «ناصر ربایی» را عامل اصلی این اتفاق به همشهری آنلاین توضیح داده است: «او مدتی قبل با دختر يكی از بستگان ما به‌صورت موقت ازدواج كرد. بعد متوجه شديم كه آن ها دچار اختلاف شده‌اند. بزرگان فاميل جمع شدند و با پادرميانی و وساطت، اين زوج را آشتی دادند. حتی من هم چندين بار با او صحبت كردم اما اين اختلافات ادامه داشت و بحث‎مان شد. مدتی كه گذشت، بارديگر متوجه اختلافات آن ها شدم به حدی كه زن جوان اين بار از خانه‌اش قهر كرد و پيش ما آمد.»

خانواده دختر تصمیم می گیرند این بار داستان را به شکلی قومیتی حل و فصل کنند؛ به فرودگاه می روند، ناصر را با رعب و تهدید سوار خودرو می کنند و به خانه بستگان دختر می برند.

آدم ربا گفته است: «اصلا فكرش را نمی‌كردم پای پليس به ماجرا كشيده شود چرا كه موضوع كاملا خانوادگی بود.»

وقتی ناصر هم «شهلا» را به عقد موقت خود درآورد، تصور نمی کرد پای یک جنایت به میان بیاید.

در مورد ناصر محمدخانی، قضاوت کمی دشوار شده است. به کارنامه حرفه ای او در دوران بازیگری فوتبال نگاه کنیم؛ یکی از رویایی ترین شماره هشت های تاریخ ایران. می گویند شماره «8» تیم «پرسپولیس»، به جنجال و حاشیه گره خورده است. بیش تر این هشت پوش ها هم هنرمند بوده اند؛ مثلا ناصر، مثلا «مجتبی محرمی»، «مهدی هاشمی نسب» و «علی کریمی».

ناصر در شهرری متولد شد. 16 شهریور ماه سال 1336. بعد در «راه آهن» شد شاگرد «اردشیر لارودی». لارودی اول او را به «بانک ملی» و بعد به پرسپولیس معرفی کرد. آماری که از او به جا مانده، حیرت انگیز است؛ در نیمه اول دهه ۶۰، در ۱۵۲ بازی موفق می شود ۵۹ گل برای پرسپولیس بزند. آن روزها چنین آماری حیرت انگیز بود. مصدومیت های مکرر اما فوتبالش را نابود کرد. سرعتش آن قدر زیاد بود که باید برای مهارش، فقط تکل می زدند. «آقای گل جام ملت های 1984» بود، «آقای گل لیگ» و قهرمان مکرر فوتبال ایران با پرسپولیس.

ناصر فقط یکی از مهره های سوخته دهه 60 فوتبال ایران است؛ یکی از همان هایی که استعدادهایش لای انقلاب و جنگ دفن شد. کسانی که هنر ناصر محمدخانی در زمین فوتبال را دیده اند، تازه این روزها می گویند «سردار آزمون» بدلی از او است. سردار در اوج جوانی می رسد به لیگ قهرمانان اروپا اما تمام خاطره های ناصر و هم نسل هایش در همان جام تهران و «لیگ قدس» خلاصه شد.

ناصر را یک جنجال، هم شهره کرد و هم کشت. 17 مهرماه 81 خبر رسید که «لاله سحرخیزان» در خیابان‌ «گل‌نبی» محله «سیدخندان» در تهران به قتل رسیده است. پرسپولیس آن روزها در اردوی آلمان بود. «علی پروین»، سرمربی تیم پرسپولیس خبر را به گوش همسر «لاله» می رساند. راویان می گویند ناصر از شنیدن خبر قتل همسرش آشفته نشد. می گویند به یکی از دستیارانش گفته بود: «بالاخره کار خودش را کرد.» همان روز سراسیمه به تهران بازگشت. همان سفر، پایان زندگی حرفه ای ناصر بود؛ مردی که یک همسرش، همسر دیگرش را کشت.

پرونده قتل لاله سحرخیزان یکی از بحث برانگیزترین پرونده های دو دهه اخیر دادگاه جنایی ایران بود. قاتل همسر ناصر محمدخانی در دادگاه چنین گفته بود: «فقط 13 سال داشتم که عاشق ناصر شدم. من در خانواده ای پرجمعیت به دنیا آمدم و از ابتدا عشق به فوتبال داشتم. آن زمان به همراه خانواده‌ام در یکی از محلات جنوب شهر زندگی می‌کردم اما می‌خواستم هر طوری شده ناصر را یک بار هم که شده ببینم. سال های اول امکانش نبود اما سال‌ها بعد وقتی جوان بودم و کمی سنم بالاتر رفت، توانستم وارد زندگی ناصر شوم. من همسر صیغه‌ای ناصر هستم.»

نام حقیقی او «خدیجه جاهد» بود و امروز همه او را به نام «شهلا» می شناسند. رد او را پلیس جنایی ایران با نقد شدن یک چک ساده زد. ماموران آگاهی فهمیدند در روزی که لاله به قتل رسیده، زنی به نام خدیجه جاهد (شهلا) از حساب بانکی محمدخانی چکی به مبلغ یک میلیون تومان نقد کرده است. شهلا نه قوم و خویش رسمی و ثبت شده ناصر بود، نه از نزدیکانش. سراغش رفتند و بازداشتش کردند. زیر فشار هم به قتل اعتراف کرد.

شهلا در اولین دادگاهش گفت که قاتل نیست. گفت که تحت فشارها و در بازجویی ها چنین اعترافی کرده است. «بابک حسنی ابهریان»، سرهنگ نیروی انتظامی که بعدها به آلمان پناهنده شد، از جمله بازجویان این پرونده بود. او سال 89 گفت: «تعدادی از قضات به استناد دلایل و مدارک موجود در پرونده، این اعتقاد را داشتند که خانم جاهد نمی تواند قاتل باشد. براساس همین مساله هم وکلای پرونده خانم جاهد، یعنی خانم "نسرین ستوده" و آقای "خرمشاهی" هر دو تقاضای رفع اتهام از موکل‎شان کردند.»

شهلا در نهایت و با حکم دیوان عدالت اداری، دهم آذرماه سال 89 به دار آویخته شد. بامدادی که قرار بود شهلا را اعدام کنند، یک نفر می توانست زندگی او را نجات دهد؛ همان مردی که بارها شهلا در دادگاه هایش به عشق جاودانه خود به او اعتراف کرد، با اشاره دست نشانش داد و گفت هنوز دیوانه وار دوستش دارد؛ ناصر محمدخانی.

برای نجات شهلا از چوبه دار، کمپین هایی به راه افتاد. کارگردان ها و بازیگران سینما و تلویزیون مانند «هدیه تهرانی»، «مهران رجبی»، «هما روستا»، «مریلا زارعی» و چند چهره دیگر تلاش کردند رضایت اولای دم را به دست آورند. ناصر اما رضا نمی داد. روز اجرای حکم، مقابل زندان اوین باز هم تجمعی رخ داد. از نیمه شب، تعدادی از فعالان حقوق بشر در ایران مقابل اوین منتظر اولیای دم بودند.

«عبدالصمد خرمشاهی»، وکیل شهلا جاهد پس از اجرای حکم اعدام گفته بود: «شهلا فقط گریه می کرد و هیچ حرفی نزد. رفتم جلو و به او گفتم حرف بزن اما فقط گریه می کرد. خانواده مقتول تا آخرین لحظه رضایت ندادند.»

شهلا به وکیلش گفته بود ناصر آخرین لحظه رضایت می دهد. گفته بود گریه می کند چون می داند که ناصر هم از دیدن این صحنه آزرده است. شاید تا وقتی نفسش لای طناب به شماره افتاد هم امید داشت که ناصر بگوید شهلا را پایین بیاورید.

شهلا رفت. فیلم مستندی با عنوان «کارت قرمز» به کارگردانی «مهناز افضلی» درباره این قتل و رابطه شهلا و ناصر ساخته شد. بعضی می گفتند شهوت ناصر، دو زن را کشت.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}