لیندا برنجی؛ زنی که چهار بار با سرطان جنگیده است

شیما شهرابی

این چهارمین بار است که دکتر وقتی اسکن و نتیجه آزمایش‌هایش را دیده، از وجود سلول‌های سرطانی و متاستاز و روزهای سختِ پیش رو حرف زده و «لیندا» خودش را برای جراحی و شیمی‌درمانی و عوارض‌ آن آماده کرده است.

«لیندا برنجی» الان 42 سال دارد اما از 10 سال پیش درگیر مبارزه با سرطان شده است. می‌خندد و می‌گوید: «بنویس جدال نابرابر بدن با سلول‌های سرطانی.»

او در صفحه اینستاگرام خود از روزهای مبارزه با بیماری می‌نویسد و از آن چه در ذهنش می‌گذرد: «کم تر کسی شرایط من را دارد که چهار بار سرطان را تجربه کرده باشد. می‌خواهم تا حدی که می‌توانم، نگاه جامعه را به این بیماری تغییر دهم. همیشه بیمار سرطانی را با ریختن موهایش نشان می‌دهند؛ موضوعی که اهمیت زیادی برای یک بیمار سرطانی ندارد.»

لیندا در یکی از آخرین پست‌هایش، تصویری از خودش به اشتراک گذاشته و نوشته است: «همیشه کم رنگ‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین ماجرای درمان، ریختن موهایم بوده. امیدوارم روزی نگاه جامعه آن‌قدر تغییر کند که زنانگی و زیبایی را تنها در گرو گیسوی آشفته زن نبیند و هیچ‌کدام از زنان سرزمینم به دلیل نداشتن مو، محکوم به پوشش و انزوا نباشند.»

لیندا سال 86، زمانی که 32 ساله بوده، متوجه می‌شود به سرطان پستان مبتلا شده است: «من سهل‌انگاری کرده بودم و دیر به دکتر مراجعه کردم. راستش آن قدر فعال بودم که نه خودم و نه اطرافیانم نمی‌توانستیم حتی گمان کنیم که ممکن است علت لاغر شدن من مربوط به بیماری باشد. بیش تر فکر می‌کردیم اثر فعالیت‌های زیاد من است.»

او وقتی از دکتر می‌شنود که مبتلا به سرطان پستان شده و در وضعیت خوبی قرار ندارد، شوکه می‌شود اما تصمیم می‌گیرد بیماری خود را بپذیرد و مبارزه را آغاز کند: «من قدرت پذیرش خیلی بالایی دارم. بعد از ماموگرافی، دکتر گفت ریسکت بالا است و تشخیص قطعی داده بود. آمدم خانه و شروع به رقصیدن کردم. خاله‌ام آن جا بود و خیلی ناراحت بود. می‌گفت: چرا می رقصی؟ ترسیده بود مشاعرم را از داده باشم. گفتم فردا می‌خواهم بستری شوم و حالا تا مدت‌ها باید بستری باشم و درگیر بیماری. خیلی از این‌کارها را نمی‌توانم انجام بدهم. حداقل تا فردا که وقت دارم، بگذارید به جای گریه کردن، شادی کنم.» 

سینه سمت چپ لیندا کاملاً برداشته می‌شود و شیمی‌درمانی‌های سنگین آغاز: «واقعیت این است که دفعه اول چون دیر فهمیدم، هم توده‌ام بزرگ بود و جراحی سختی انجام دادم و هم شیمی‌درمانی سنگینی داشتم.»

او در جلسه چهارم شیمی‌درمانی دچار ایست تنفسی می‌شود و با «سی پی آر»(احیای قلبی و تنفسی) به زندگی بر می‌گردد: «از هر پنج نفر که در این شرایط قرار می‌گیرند، یک نفر به زندگی بر می‌گردد. من این شانس را داشتم.»

چهار سال می‌گذرد تا سرطان دوباره بر می‌گردد: «این بار غدد لنفاوی سمت چپ کامل درگیر شده بود. جراحی و رادیو تراپی دوباره انجام شد اما چون زود مراجعه کرده بودم، بازگشتم به زندگی عجیب نبود.»

سه سال بعد اما او دوباره مبتلا به سرطان می‌شود: «این بار ریه درگیر سرطان سلول‌های کوچک شد؛ یعنی توموری درکار نبود بلکه تمام سطح ریه درگیر بود. دکتر گفت کاری از دست ما بر نمی‌آید و نمی‌توانیم به شیمی‌درمانی هم خیلی امیدوار باشیم. شیمی‌درمانی من یک سال و هفت ماه طول کشید که خوش بختانه خوب شدم؛ خیلی دور از دو دو تا چهار تای علم و غیرقابل باور بود.»

 حالا از تابستان امسال متوجه شده دوباره سلول‌های سرطانی متاستاز داده‌اند: «این بار هم ریه درگیر شده، منتها به جای سلول‌های ریز، یک توده بزرگ است. چون هنوز از آخرین شیمی‌درمانی تزریقی من دو سال نگذشته بود و پزشکان معتقدند در کم‌تر از دوسال استفاده از شیمی‌درمانی تزریقی بازدهی خوبی ندارد، درمان با شیمی‌درمانی خوراکی آغاز شد اما الان دکتر تصمیم به انجام شیمی‌درمانی تزریقی گرفته است.»

لیندا آن قدر راحت از سرطان و شیمی‌درمانی و متاستاز حرف می‌زند که گاهی در طول گفت و گو گمان می‌کنم بیماری‌ او یک سرماخوردگی ساده است و سختی شیمی‌درمانی برای او شاید برابر با نوشیدن دم‎نوش‌ تلخ «اوسطوخودوس» باشد: «من می‌توانستم سر همان شیمی‌درمانی اول بروم اما از آن روز 10 سال زندگی کرده‌ام و همه این 10 سال برایم هدیه بوده؛ هدیه‌ای که می‌توانست نباشد. من با سرطان کنار آمده‌ام و خیلی راحت با این بیماری زندگی می‌کنم.»

اما یکی از مهم ترین دغدغه‌های لیندا، خانواده‌‌اش هستند: «من به خودم برای روزهای سخت ایمان دارم اما آدم‌های سرطانی برای خانواده شبیه یک نگرانی بزرگ و یک دغدغه همیشگی هستند. پدرم به من خیلی وابسته است و بزرگ ترین دغدغه من بعد از هر بار متاستاز این است که چه طور به پدرم بگویم. همه من را دعوا می‌کنند که تو باید به فکر خودت باشی اما ذهن من درگیر پدرم می‌شود.»

لیندا 19 سال پیش ازدواج کرده و همسرش 10 سال است که پا به پای او با بیماری سرطان زندگی کرده: «خیلی‌ها به خاطر سرطان کارشان به جدایی رسیده اما من خوش شانس بودم که همسرم همراه من است.» وقتی سینه‌اش را برداشته، خیلی از دوستان و آشنایانی که به ملاقاتش رفته اند، او را دلداری داده‌اند: «اما من مدام می‌گفتم دست و پایم که قطع نشده، سینه‌ام را برداشته‌ام که می‌توانم بعدا پروتز کنم.»

دکتر به لیندا اجازه انجام پروتز را تا پنج سال بعد از بهبودی داده است: «بهبودی من به پنج سال نرسیده و من هنوز نتوانسته‌ام پروتز کنم اما برای همسرم سلامتی اهمیت بیش تری دارد.»

او خوب می‌داند زندگی زناشویی قبل و بعد از سرطان تفاوت‌های زیادی دارد که جای خالی سینه یکی از کم‌اهمیت‌ترین‌ آن ها است: «شیمی درمانی به خاطر زخم‌هایی که از درون می‌دهد، ممکن است کاری کند که زن و شوهر مثلا تا یک سال یا حتی بیش تر نتوانند سکس داشته باشند؛ یعنی نباید سکس داشته باشند چون خیلی زود بیمار سرطانی مبتلا به عفونت می‌شود. جدای از آن، به خاطر تغییرات هورمون ها، اصلا کشش و میل جنسی دیگر در زن وجود ندارد. من و همسرم کاملا جدا از هم می‌خوابیم.»

اما این تنها تفاوت زندگی قبل و بعد از سرطان نیست: «آدم سرطانی یک تنهایی عمیق دارد و هم‎نفسی با مرگ را تجربه می‌کند.»

او معتقد است یک سری دردها و تجربیات را فقط بیماران سرطانی تجربه می‌کنند و می‌توانند با هم به اشتراک بگذارند و هیچ کس دیگری حال آن‌ها را نمی‌فهمد: «تو امروز با تخت کناری صحبت می‌کنی که من مثلا فلان عوارض یا حالت را دارم، طرف هم حرف هایی مشابه می زند، بعد تو متوجه می‌شوی همه حالات عین هم است و این آدم چه قدر تو را خوب می فهمد. او درک می‌کند که درد مویرگی که همه رگ ها درد می‌کنند، چیست. استخوان درد وحشتناک و سنگینی کوه روی شانه‌ها و پاها را درک می‌کند اما یک باره هفته بعد روز شیمی ‌درمانی متوجه می‌شوی نیامده است. سراغش را می‌گیری و می‌گویند فلانی رفت. این همان هم‌نفسی با مرگ است.»

 مساله مالی در درمان این بیماری یکی دیگر از دغدغه‌های بیماران و خانواده‌هایشان است: «سه سال پیش بیمه تامین اجتماعی من را از کار افتاده صد در صد معرفی کرد اما سقف بیمه برای پوشش هزینه‌های درمان من سالی هشت میلیون تومان است. من برای این دوره، داروهای شیمی درمانی خوراکی خریده ام. قیمت 60 قرص برای دو ماه، هفت میلیون و 260 هزار تومان بود. هزینه تزریق و جراحی و غیره هم که جدا است. هزینه این بیماری برای خانواده‌ها کمرشکن است.»

لیندا ادبیات خوانده و چند سال معلم ادبیات و عربی داوطلبان کنکور بوده است. او موقع تنهایی، یک قلم دست می‌گرفته، احساس و نگاهش را به این روزها و بیماری سرطان می‌نوشته و از سه سال پیش صفحه اینستاگرامش را به توصیه دوستانش راه انداخته است. الان صفحه او را بیش تر از 10 هزار و 500 نفر در اینستاگرام دنبال می‌کنند. در این صفحه همه‌چیز رنگ زندگی دارد؛ از تصویرش کنار ارکیده‌‌های قرمز تا ایستادن روی برف و حتی خوابیدن روی تخت با لباس‌های رنگارنگ. او در آخرین پست‌، از شروع شیمی‌درمانی تزریقی خود خبر داده است با تصویری از خودش کنار گل‌های بنفشه: «همیشه نگاهم به پروسه درمان، نگاه کردن به پله‌ای برای سلامتی بوده است.» 
هشتگ «#سرطان_درمان_پذیر_ است» را لیندا پای همه پست‌هایش می‌گذارد: «من به این جمله ایمان دارم.»

مطالب مرتبط:

برای زنانی که سینه ندارند

چهار روایت معتبر از سرطان پستان

ماراتن دوباره‌ مریم برای مبارزه با سرطان

سه راه براى مقابله با سرطان پستان: آموزش، آموزش، آموزش

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}