این هفته، شصت و دومین سالگرد سقوط نخست وزیر محبوب ایران، «محمد مصدق» است. او در سال ۱۹۶۷ از دنیا رفت ولی هم‎چنان برای ایرانی ها قهرمانی ملی به شمار می آید. ریشه این محبوبیت برمی گردد به سال ۱۹۵۱، هنگامی که مصدق نفت ایران را ملی کرد و بر سر کنترل صنعت نفت، وارد نبرد دیپلماتیک دشواری با بریتانیا شد.

او در عین حال، نماد ظرفیت ها و قابلیت های دموکراسی نیز هست. مصدق اصلاح طلبی سکولار و لیبرال بود که توانست قدرت محمدرضا شاهِ جوانِ بلندپرواز را تعادل بخشد. ولی در سال ۱۹۵۳، سازمان «سیا» به همراهی «ام آی ۶»، سازمان اطلاعات بریتانیا، دولت او را سرنگون کرد. آن ها راه شاه را هموار کردند تا به دیکتاتور ایران بدل شود و این تا سال ۱۹۷۹، یعنی سال انقلاب ادامه داشت.  

امروزه بسیاری از ایرانی ها سقوط مصدق را ضربه ای اساسی می دانند که در تمام بداقبالی ها و شکست های سیاسی آن ها ریشه دوانده است. اما امسال، در راستای توافق ایران با امریکا بر سر برنامه هسته ای این کشور، بعضی ایرانیان معتقدند که مصدق جدیدی یافته اند؛ «محمدجواد ظریف».
ولی آیا این قیاس، قیاس درستی است؟ در این خصوص، «ایران وایر» با سه متخصص مصدق صحبت کرده و نظرشان را جویا شده است.

پیش از هر چیز، بگذارید به این سؤال بپردازیم که چرا مصدق از دهه ها قبل هم‎چنان در سیاست ایران جای خود را باز نگه داشته است؟

«یرواند آبراهامیان»، پروفسور تاریخ در دانشگاه «سیتی یونیورسیتی نیویورک» و نویسنده کتاب «کودتا: ۲۸ مرداد، سازمان سیا و ریشه‌ های روابط ایران و امریکا در عصر مدرن» این طور توضیح می دهد: «کودتای سال ۱۹۵۳ به نوعی مثل یک گیوتین عمل کرد و تاریخ ایران را برید. از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹، با صفحه ای نانوشته مواجه ایم. از ۱۹۵۳ بلافاصله می پریم به سال ۱۹۷۹. اگر این شکاف را از میان بردارید، می بینید که سال ۱۹۵۳ آن قدرها هم دور نیست و از آن جا که تأثیر عمیقی بر تاریخ ایران گذاشته، ایرانی ها احساس می کنند به این سال نزدیک هستند، نه این که دهه ها با آن فاصله دارند. البته شکی نیست که در هر کشوری که اتفاق دراماتیک و فاجعه باری مثل جنگ جهانی دوم یا «پرل هاربر» پیش آید، تأثیر عمیقی از خود به جا می گذارد؛ حتی اگر نیم قرن پیش اتفاق افتاده باشد. مردم، حتی آن نسل هایی که در آن زمان [یعنی در سال ۱۹۵۳] به دنیا نیامده بودند، هنوز زیر سایه آن سال زندگی می کنند.»

بنابراین، شاید سخت نباشد که فهمید چرا ایرانی ها هم‌چنان این حس را دارند که زیر سایه آن سال زندگی می کنند. انقلاب سال ۱۹۷۹ مردم ایران را از دنیا منزوی و مناقشه بر سر برنامه هسته ای که از اوایل سال های دهه ۲۰۰۰ شروع شد، اوضاع را بدتر از قبل کرد. ولی امروز، به یمن توافق هسته ای که توسط محمدجواد ظریف در ماه ژوییه امضا شد، به نظر می آید که این سایه دارد رخت بر می بندد.
سال ۲۰۱۵ سال ظریف بوده است. او توانست آینده برنامه غنی سازی اورانیومِ ایران را تضمین کند و حیات اقتصادی تازه ای برای کشور خود به ارمغان بیاورد.

پس از امضای توافق، ایرانی ها به خیابان آمدند و توافق را جشن گرفتند. بعضی ها شعار می دادند: «وزیر اهل منطق، یادآور مصدق»، «از مصدق تا ظریف، این فاصله عیده». روزنامه های ایران تصاویری از ظریف و مصدق را کنار هم چاپ کردند با این ایده که هر دو برای حقوق ایران ایستادگی و نبرد کرده اند. ولی آیا می توان صنعت نفت در سال دهه ۱۹۵۰را با برنامه هسته ای در سال های دهه ۲۰۰۰ مقایسه کرد؟

آبراهامیان می گوید: «به نظر من، شباهت های قابل توجهی وجود دارد. در فاصله سال های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۳، ایران صنعت نفت را ملی کرد. در ابتدا بریتانیا به شدت با این کار مخالف بود ولی بعد تحت فشار امریکایی ها، موضع خود را تغییر داد و اعلام کرد که موافق ملی شدنِ صنعت نفت است و نمی تواند مخالف آن باشد چون خودش صنعت نفت و فولادش را ملی کرده است.
بریتانیا روی کاغذ همیشه موافق ملی سازی بوده ولی وقتی پای مذاکره با مصدق به میان می آمد، می گفتند شما ایرانی ها بلوغ و پختگی کافی و یا سواد و تحصیلات لازم را برای اداره صنعت نفت ندارید. بنابراین، می توانید اسماً مسوول این پروژه باشید ولی عملاً این ما هستیم که باید اداره امور را به دست بگیریم. امریکایی ها هم از این استدلال حمایت می کردند.»

از نظر آبراهامیان، این منطق مشابه همان منطقی است که دولت بوش در مورد برنامه هسته ای ایران در پیش گرفته بود:«شباهت در این است که در مذاکرات هسته ای، از آن جا که ایران پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای را امضا کرده، این حق را دارد که تا آن جا که پروژه اش در جهت مصارف و اهداف نظامی نباشد، اورانیوم را غنی کند. جامعه بین الملل این حق را به طور ضمنی به رسمیت شناخته ولی وقتی پای مذاکره به میان می آمد، به ویژه در دوران ریاست جمهوری بوش، دوباره این استدلال مطرح می شد که ما روی کاغذ [حق غنی سازی] شما را می پذیریم ولی در عمل نمی توانیم به شما اعتماد کنیم؛ یعنی شما بلوغ لازم را ندارید و نمی شود با داشتنِ تکنولوژی های هسته ای، به شما اعتماد کرد چون ممکن است دست به اقدامات نابه جایی بزنید.»

ولی موضع اوباما در این سال های اخیر بر این منوال نبوده است. آبراهامیان می گوید: «موضع اوباما حتی زمانی که در کمپین انتخاباتی خود  فعالیت می کرد، آشکارا این بود که مادامی که برنامه هسته ای ایران ابعاد نظامی پیدا نکند، هیچ مشکلی با آن ندارد. همین تغییر موضع بود که به ایران امکان داد تا در مسیر مذاکره و چانه زنی با دنیا قرار بگیرد. این توافق فعلی نیز عمدتاً بر این باور استوار است که ایران از حق غنی سازی برخوردار است و می تواند غنی سازی کند تا جایی که محدود باشد و پروژه اش ابعاد نظامی به خود نگیرد.»

ولی شکی نیست که صنعت نفت ابعاد نظامی ندارد. اگرچه نفت پایه اقتصاد ایران بوده و هست، نقش برنامه هسته ای به اندازه نفت در اقتصاد کشور مشخص نیست. در این خصوص، با «مارک گاسیروفسکی»، از دانشگاه «تولین» امریکا صحبت کردیم. او سال ها است در مورد مصدق کار می کند. از نظر گاسیروفسکی، شباهت های زیادی میان برنامه هسته ای و صنعت نفت وجود ندارد: «کاری که مصدق بیش از ۶۰ سال پیش انجام داد، صد در صد قانونی بود. کاری بود که برای ایران و ایرانی ها سود بسیار زیادی داشت. ایران کاملاً محق بود که صنعت نفت خود را که تحت کنترل بریتانیا بود، ملی کند ولی برنامه هسته ای ایران در این سال های اخیر کاملاً داستان دیگری دارد. اتفاقاتی که حول برنامه هسته ای پیش آمد، بدون شک به هیچ معنای اجتماعی و اقتصادی به سود ایران نیست. به نظر می آید که ابعاد نظامی برنامه هسته ای ایران بسیار قوی است و این ایران را به نقطه ای رسانده که تا سلاح هسته ای چندماهی بیش تر فاصله ندارد. این موقعیتِ خطرناک و بی ثباتی است.»

اما بیاییم در مورد دو مردی صحبت کنیم که در مرکز این تشبیه قرار گرفته اند؛ آیا ظریف و مصدق با وجود تمام انگیزه های متفاوت خود، نقطه مشترکی دارند؟ «داریوش بایندر»، دیپلمات پیشین ایران در دوران شاه و نویسنده کتاب تازه ای درباره کودتای ۲۸ مرداد، ارتباطی میان  ظریف و مصدق نمی بیند: «راستش را بخواهید، قیاس این دو نفر به نظر من به کلی بی مبنا است. ولی به هر حال، مردم احتیاج به قهرمان دارند و گاهی قهرمان های خود را ابداع می کنند. از نظر من، هیچ شباهتی میان این دو فرد نیست و نمایشی که ایران به راه انداخته، کاملاً تصنعی است و فقط در جهت محبوبیت پیداکردنِ رژیم است. آقای ظریف فرد قابلی است ولی - نمی خواهم لغت «دون پایه» را به کار ببرم چون آدم قابلی است - در واقع، مطیع رژیمی است که نوعی تئوکراسی یا حاکمیت دینی است. اقدامات ظریف در جهت خدمت به این نوع رژیم است.»

این نکته مهمی است. مصدق نخست وزیری بود با قدرتِ تصمیم گیری. او اغلب شاه را به چالش می کشید حال آن که ظریف رهبر ایران را به چالش نمی کشد و یا از او انتقاد نمی کند. از سوی دیگر، ظریف یکی از چند چهره برجسته ای است که حکومت ایران در این سال های اخیر معرفی کرده که آداب و عرف سیاسی را به خوبی می شناسد و مردم هم از این نکته غافل نمانده اند.
آبراهامیان در این مورد می گوید: «از یک زاویه دیگر که قضیه را ببینیم، متوجه می شویم که چرا از نظر ایرانی ها، ظریف به مصدق بسیار نزدیک تر و شبیه تر است تا به روحانیون در سلسه مراتب مذهبی. ظریف در غرب تحصیل کرده، بسیار باسواد و مطلع است و اهل زبان بازی و جار و جنجال نیست. احتملاً شخصاً آدمی مذهبی باشد ولی مثل مصدق، چندان از دین در سیاست استفاده نمی کند. از این جهات، کسانی که مصدق را دوست دارند، ظریف را به نوعی ادامه دهنده همان سنت میهن پرستی و ناسیونالیسم می دانند ولی نه از وجه مذهبی آن بلکه از جنبه اصلاح طلبی سکولار لیبرال. به نظر من، این ها نکاتی هستند که ظریف را بر سر زبان مردم انداخته است.»

البته از سویی دیگر باید توجه داشت که در سیاست ایران، فارغ از این که چه کسی در قدرت است، چیزهایی هستند که ثابت می مانند. گاسیروفسکی به این نکته اشاره می کند: «به نظر من، هم ایرانِ ۶۰ سال پیش و هم ایرانِ امروز کشوری است در حد و اندازه های متوسط و با قدرتی متوسط که در مقابل ابرقدرت ها می ایستد. البته شکی هم نیست که ایرانی ها به میراث طولانی کشور خود افتخار می کنند و آرزو دارند که ایران قدرتمندتر و موفق تر از موقعیت امروزش می بود. آن ها قدرت های خارجی را مانعی در راه تحقق این آرزو می دانند. بنابراین، تعجبی ندارد رهبرانی که در مقابل دنیای خارج از خود می ایستند، در مقابل ابرقدرت ها و غرب نیز بایستند. این هم در مورد ایرانِ ۶۰ سال پیش صادق است و هم ایرانِ امروز. این پدیده ای است که به شدت در شرایط ایران و فرهنگ عامه مردم و نیز برداشت آن ها از جهان ریشه دوانده است. با این حال، تفاوت های بسیار زیادی در ایران حال و ایران گذشته وجود دارد. این است که خیلی روی شباهت ها تأکید نمی کنم.»

البته این که ظریف تا کجا به قول گاسیروفسکی، در مقابل غرب ایستاده است، جواب دقیقی ندارد. به هرحال، تحریم های بین المللی ایران را واداشته است تا پای میز مذاکره بیاید. داریوش بایندر مسأله را این گونه توضیح می دهد: « کاری که آقای ظریف در روند این مذاکرات انجام داد، که به نوبه خود مزایایی هم دارد، این بود که ایران را از وضعیت بسیار پر دردسر و بغرنجی که به دلیل تحریم ها در آن گرفتار بود، بیرون کشید. در نتیجه این تحریم ها بود که ایران تصمیم گرفت در این پرونده خاص و در این موضوع مشخص امتیازهایی بدهد تا خود را از این معرکه بیرون بیاورد. آقای ظریف قهرمان این پروژه بود. چیزی که او در نهایت به دست آورد، تنها بیانیه قرص و محکمی در مورد موضوع هسته ای بود نه چیزی بیش تر و نه چیزی کم تر.»

مصدق برای به دست گرفتن تمام عیارِ کنترلِ نفت ایران می جنگید، حال آن که ظریف به نهادهای بین المللی این قدرت را بخشیده که بر برنامه هسته ای ایران نظارت کنند. بی میلیِ مصدق به سازش بر سر بحران نفت از او شخصیتی رومانتیک ساخت، حال آن که ظریف دیپلماتی مؤثر در یادها خواهد ماند.

گاسیروفسکی در این مورد می گوید: «مصدق از بسیاری جهات برای ایران شخصیت بسیار مثبتی بود. او سعی می کرد کارهای مهمی انجام دهد ولی به نظر من، میراث او جای بحث دارد. به اعتقاد من، مصدق باید بحران نفت را حل می کرد. در این صورت، او به قهرمانی جاویدان در ایران تبدیل می شد. می توانست چیزی مثبت و مستحکم را در ایران به کرسی بنشاند، نه این که حاصل کارش به سادگی توسط چند مأمور سازمان سیا برچیده شود. ظریف توانسته با مذاکره، به یک توافق دست یابد. حالا باید صبر کرد و دید آیا در امریکا تصویب می شود یا خیر؛ که احتمالاً هم می شود.»

وقتی کنگره امریکا توافق را به تصویب برساند، مفیدتر و درست تر این است که آن را از منظر کلان ژئوپولتیک بررسی کنیم و نه بنابر علایق و منافع شخصی. گاسیروفسکی می گوید: «به نظر من، درست تر این است که موقیعت فعلی را با دیگر نمونه های تنش زدایی و یا ایجاد روابط دوستانه در دوران مدرن مقایسه کنیم؛ مثلاً تنش زدایی میان امریکا و شوروی در سال های دهه ۱۹۷۰ و بعد در دوران "گورباچف". به نظر من، مقایسه ای که به ویژه در این مورد به جا است، ایجاد روابط نزدیک میان امریکا و چین است که در اوایل دهه ۱۹۷۰ با سفر "نیکسون" به چین شروع شد. در بسیاری از این موارد، از جمله مثال چین، در پی یک توافق اولیه، توافق های بسیار زیاد دیگری هم ایجاد شدند و چین دوباره به اقتصاد و دیپلماسی جهانی وارد شد. این اتفاق می تواند برای ایران هم بیفتد. برای مردم ایران، اتفاق بسیار بسیار خوبی است. برای امریکا و دیگر نقاط جهان هم خوب است. معنی آن این نیست که ایران باید یک باره به حالت نوکرمآبی خود در دوران شاه بازگردد بلکه به این معنا است که اقتصاد ایران، اقدامات و ابتکارات دیپلماتیک این کشور و نیز امنیت ایران در منطقه - به ویژه با توجه به تهدیدات «دولت اسلامی» و دیگر نهضت های سنی جهادی - می تواند دچار تحولات مهمی بشود. البته در صورتی که ایران و غرب پا را از توافق هسته ای فراتر بگذارند و بر سر مسایل دیگر هم به توافق برسند.»

به بیانی دیگر، ایرانی ها امید خواهند داشت که سایه ای که در سال ۱۹۵۳ بر سر آن ها افکنده شد، بالاخره رخت بربندد. ایرانی ها با مقایسه ظریف و مصدق، قصد ندارند تا یک تحلیل تاریخی استوار به دست دهند بلکه می خواهند بگویند زمان یک دولتمرد بزرگ ایرانی فرارسیده است. برای جوان های ایرانی، ظریف اولین گزینه معقولی است که به ذهن می آید و مصدق آخرین نامی است که به یاد می آید.

*

برای اطلاعات بیش تر در مورد مصدق، مستند «مازیار بهاری» به نام «یک ادیسه ایرانی» را در «ایران وایر» ببینید.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}