سیرت شایگان و شهروند خبرنگاران افغانستانی

برای دیدار با خانواده «عبدالحمید» که در جنگ سوریه کشته شد، به منطقه تهی‌دست حاشیه «دشت برچی» در کابل رفتم. خانه دو اتاقه گِلی در زیرزمین ساختمانی نیمه‌کاره با سقف چوبی که از آب و برق منظم محروم است، پناهگاه بازماندگان عبدالحمید است؛ پدر، مادر، چهار خواهر و برادر خردسال و یک دختر سه ساله‌ اش در این خانه زندگی‌ می‌کنند.

همسر عبدالحمید پس از شنیدن خبر مرگش در سوریه، خانه و دخترش را ترک کرد و راه دیگری در پیش گرفت. او یکی از ۱۰ نفر نیروی نظامی افغانستان بود که به امید زندگی بهتر برای زن و دخترش، راه خطر در پیش گرفت و بخت آزمایی کرد.

این نظامیان شیعی ناراضی از شرایط خدمت در نیروهای مسلح افغانستان با هم هماهنگی کردند که برای حقوق و امتیازات بیش‏تر، به سوریه بروند. افغانستان ماهانه حدود ۲۰۰ دلار به سربازانش می‌پردازد در حالی که حقوق شبه‌نظامیان افغان که در قالب لشکر «فاطمیون» در سوریه می‌جنگند، چیزی حدود ۷۰۰ دلار است.

زندگی در ایران هم از هر نظر بهتر از افغانستان است. دادن اقامت و فراهم کردن زندگی قانونی برای مهاجران افغان که در سوریه بجنگند، وسواس‌انگیزتر از حقوق شان است.

عبدالحمید اول به بهانه کار از پدرش اجازه گرفت و به ایران رفت. بعد از مدتی  به پدرش زنگ زد و اجازه خواست به سوریه برود. «عبدالحسین»، پدرش می‏گوید:‌«من گفتم اجازه نمی‌دهم. گفت حالا ثبت نام کرده ام و دیگر راه بازگشت برایم وجود ندارد.»

عبدالحمید فرصت نکرده بود به پدرش توضیح دهد که چه گونه ثبت نام کرده، چه گونه جذب فاطمیون شده و آموزش نظامی را در چه پایگاهی دیده است و به چه ترتیبی به سوریه اعزام می شود.

بدون این که به این سوال‏ها پاسخی داده شود، دور اول ماموریت جنگی او به سوریه که دوماه بود، شروع شد. در این مدت هیچ ارتباطی با خانواده اش نداشت. بعد برادر دومش به سوریه رفت. آن‎ها بیش‎تر باهم تماس داشتند تا با پدر. بخت چندان با عبدالحمید اما یار نبود. یک روز پدرش در دکانش در کابل نشسته بود که برادرزنش از راه رسید و از وی ‌خواست به خانه‌اش برود و دعوای بین او و شریکش را حل کند.

عبدالحسین می‌گوید:‌«من گفتم فکر نمی کنم چنین باشد. خانه رضا رفتیم و شک من درست بود. گفت حمید زخمی شده. گفتم نه، این طوری نیست، واقعیت را بگویید. حمید حتما شهید شده است چون اگر زخمی بود، فوری می گفتی. تایید کردند که بله حمید به رضای خدا رفته. مادرش غش کرد. به سر و روی خود زدیم ولی به درد نمی خورد.»

حالا دیگر دغدغه اصلی عبدالحسین، دیدن صورت تیرخورده پسرش برای آخرین بار بود.

دولت ایران بدون اذن پدر، جسد او را به کسی دیگر تحویل نمی داد و تمایلی به انتقال اجساد کشته شده های لشکر فاطمیون به داخل افغانستان هم نداشت چون رسانه های افغانستان آزاد هستند و ممکن بود رسوایی بزرگ‏تری برای ایران ایجاد کنند.

ماموران ایرانی به برادر و بستگان عبدالحمید گفته بودند بدون حضور پدر و مادرش، جسد او تحویل داده نمی شود. جسد ۱۷ روز در سردخانه ماند.

عبدالحسین می گوید:‌«مجبور شدیم که خود ما برویم. اول وکیل گرفتیم اما ماموران گفتند باید از طرف پدر زنگ زده شود که صدا را مستقیم بشنوند تا جسد را برای دفن و کفن تحویل بدهند. ماموران در کنار جسد بودند و زنگ زدند و اجازه دادیم که جسد را تحویل بدهند و دیگر عذاب ندهند.»

هم‏زمان با تحویل جسد، تلاش برای سفر مادر و پدر و دختر سه ساله حمید به رفتن به ایران جریان داشت. عبدالحسین شماره پاسپورت و تذکره افغانی خود، همسر و نوه اش را به تهران فکس کرد. از تهران با مشهد و از آن جا با سفارت ایران در کابل هماهنگی شد. ظرف ۱۲ روز به سه نفر از خانواده این شبه‌نظامی فاطمیون ویزا دادند تا به ایران سفر کنند.  

وقتی عبدالحسین ۲۵ روز پس از مرگ پسرش به تهران رسید، عبدالحمید دفن شده بود. حمید این آرزو را هم با خود به خاک برد که پدر و مادر و «نجیبه» سه ساله اش صورت او را ببینند.

پدر داغ‏دیده می‌گوید:‌«ما رفتیم که شاید نیازهای ما برآورده شود. کسانی می گفتند کسی که شهید داده، جمهوری اسلامی ایران به آن‏ها خانه داده، فرش و ظرف داده و حقوق داده. من گفتم که بچه ام را از دست داده ام و ۴۰ هزار افغانی (شش صد دلار) مصرف کرده ام تا خودم را به ایران برسانم.»

به گفته عبدالحسین، سپاه پاسداران که مسوول صندوق کمک به مجاهدین است، تنها حقوق دو ماه خدمت پسرش را به او، به مبلغ هشت میلیون تومان داده که حتی برای رفت و برگشت او کافی نبوده است.

وقتی پدر عبدالحمید در پی بررسی کمک های ایران به خانواده های قربانیان شده، توانسته است یکی از روسای سپاه را ببیند. او گفت:‌«به دفترش رفتم و گفتم ازش بچه مانده، قرض‌دارم. گفت نه، قانون نیست که خیلی همکاری کنیم. جمهوری اسلامی حقوقش را تسویه حساب می کند. دو ماه از حقوقش را دادند و گفتند اگر بمانید، اقامت می دهیم و ماهانه هم یک میلیون تومان می دهیم. برای دفنش هم سه میلیون تومان کمک کردند. دفن و کفنش اما ۱۴ میلیون شده بود.»

او می‌خواست در ایران بماند اما چهار فرزند خودش هم‎چنان در افغانستان بودند و کوچاندن آن‎ها به ایران، کار آسان و کم هزینه ای نبود؛ به ویژه بعد از دست دادن فرزندی. این را هم نمی دانست که ایران تا چه زمانی ماهانه یک میلیون تومان خواهد پرداخت و آیا با این مبلغ می شود خانواده بزرگ هفت نفری را تامین کرد؟

آمار رسمی از قول فرماندهان فاطمیون نشان می‌دهد که بیش از ۱۰ هزار نفر در جنگ سوریه کشته شده اند و هشت هزار نفر دیگر زخمی هستند.

پدر و مادر عبدالحمید از این تلفات سنگین باخبرند. آن‎ها نگران فرزند دوم خود هستند که در سوریه است. عبدالحسین می‌گوید: «عبدالوحید هرچند قول می دهد که پیش آن‎ها برخواهد گشت، عمل نمی‌کند. او نمی خواهد با پول خون بهای پسرانش، نان برادران آن‎ها را تامین کند.»

اما یک چیز تکیه دل حسین شده است؛ این که حمید برای خدمت مسلمانان و دفاع از دین شهید شد. هرچند کمی مکث می‌کند و می‌گوید نمی‌خواهد عبدالوحید هم مثل عبدالحمید به راحتی از دست برود: «تمام ایران و افغانستان را اگر به من بدهند، به یک تار موی بچه ام نمی‌ارزد.»

***

شما هم می‌توانید خاطرات، مشاهدات و تجربیات خود از قاچاق انسان، پناهندگی و مهاجرت به اشتراک بگذارید. اگر از مسئولان دولتی یا افراد حقیقی و حقوقی که حق شما را ضایع کرده‌اند و یا مرتکب خلاف شده‌اند شکایت دارید، لطفاً شکایت‌های خود را با بخش حقوقی ایران وایر با این ایمیل به اشتراک بگذارید: [email protected]

مطالب مرتبط:

زندگی پر فراز و نشیب یک جنگ‌جوی لشکر فاطمیون

آموزش آمریکا در خدمت لشکر فاطمیون ایران

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}