در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر «وان» مشغول سروکله زدن با قاچاقچی‌های انسان بودم که دوستی خبر داد «حامد فرد» به عنوان پناهجو در این شهر زندگی می‌کند. همان روز با «رضا» قرار داشتم؛ قاچاقچی که سر کوچه «چتری‌ها» منتظرم بود، قرارمان انجام نشد و حالا، یک ماه پس از آن قرار، خبردار شدم که لو رفته و در بازداشت پلیس ترکیه است. به دیدار «حامد» رفتم، بدون آن‌که دقیق بدانم او کیست و چطور سر از «وان» درآورده است.

کوچه‌چتری‌ها، پاتوق قاچاق‌بران و پناه‌جویان

شنیده‌ها از شهر «وان» به قدری هراسناک بود که هر احتمالی را می‌توانستی وارد بدانی. بسیاری از پناهجویان در روایت‌های‌شان از این شهر به «روزنامه‌نگاری» استناد می‌کردند که در نوروز سال ۱۳۹۷ توسط قاچاقچی ربوده و تحویل جمهوری اسلامی داده شد؛ یعنی «آرش شعاع‌شرق». البته طبق اطلاعاتی که به دست آوردم گفته می‌شود که بازگرداندن آرش به ایران طبق توافق دولت ترکیه و جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است. یعنی دولت ترکیه این روزنامه‌نگار را به ایران تحویل داده است.«حامد» هم در روایت‌هایش از او یاد کرد که با همدیگر در «وان» رفاقتی داشتند و گفته می‌شود حالا در زندان «لاکان» رشت به سر می‌برد.

با کمی تاخیر به قرار رسید. رابطم در شهر «وان» هم او را نمی‌شناخت و چون نگران بود، از دور مرا می‌پایید. از کنارم ایرانی‌هایی رد می‌شدند که باحجاب و بی‌حجاب کیسه‌های خرید در دست داشتند. ساکنان این شهر روایت می‌کردند تا پیش از گران شدن ارز، «وان» پاتوق آخر هفته‌ی ایرانی‌ها بود؛ هم برای تفریح، کنسرت و دیسکو، هم برای خرید. شهری که بی‌شباهت با شهرهای ایران نبود. تابلوهایی به زبان فارسی و خانه‌های حیاط‌دار با صدای بازی کودکان در کوچه‌هایش. ماشین پلیس هم مقابلم پارک شده بود و ماموران جلوی چندین مرد کوله‌ به دوش را گرفته بودند تا مدارک‌شان را کنترل کنند.

پسر جوانی هم‌قد خودم، با تی‌شرت صورتی و شلوارک از راه رسید. چه صدای خوبی داشت. گفت: «با همین صدا زندگی می‌کنم.» هنوز هم نمی‌دانستم او کیست. با خنده‌ای گفت: «روزنامه‌نگار هستی، نباید "حامد فرد" رپر را بشناسی؟»

با هم به کافه‌ای رفتیم که می‌گفت پاتوق‌اش است. پرسنل کافه او را می‌شناختند. پسری ایرانی که او هم مهاجر بود، در کافه مقابل‌مان چای و قهوه گذاشت. دستگاه ضبط صدا را درآوردم، دکمه‌اش را زدم و پرسیدم: «این‌جا چه کار می‌کنی؟»​

قصه‌ی پناهجویی‌اش را با جمله‌ای از زندگی زناشویی شروع کرد. با همسر و فرزندش از ایران به «وان» گریخته بود. اما حالا دو سالی می‌شد که آن‌ها به ایران برگشته بودند. مشابه زندگی بسیاری از پناهجویان که به خاطر شرایط سخت هجرت، از هم پاشید:‌ «زنم کم آورد، طلاق گرفت و به ایران رفت. البته تقصیری هم نداشت. یک سال اول زندگی پناهجویی خیلی سخت بود و من هم کارگری می‌کردم؛ شرایطی که زندگی ما را تحت تاثیر مستقیم قرار داد.»

۱۱ آبان ماه ۱۳۹۴ بود که زندگی پناهجویی «حامد فرد» در ترکیه آغاز شد: «این‌جا کارگری کردم. کندوسازی کار می‌کردم. در کارگاه‌های نجاری و تخت‌خواب سازی بودم. کارم شده بود ساخت تاج تخت. ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم و شش صبح مثل گوسفند ما را در مینی‌بوس "فورد" قدیمی که صندلی هم نداشت، کنار هم می‌نشاندند. بیش از ۲۰ پناه‌جو فقط در یک ماشین بودیم. با نان و پنیری که جلوی ما می‌انداختند، تا ساعت هفت یا هشت غروب کار می‌کردیم. وقتی به خانه برمی‌گشتم بیهوش می‌شدم. همین‌ها روی زندگی زناشویی‌ام تاثیر گذاشت. در این شرایط رابطه زن و شوهر کم می‌شود. تو دیگر آن آدم قدیم نیستی و زنت هم از صبح تا شب بچه‌داری کرده است. شرایطم خیلی طاقت‌فرسا شده بود.»

دلیل پناهجویی‌ او اما به چند سال پیش از این تاریخ برمی‌گردد؛ «حامد فرد» در سال ۱۳۹۱، پس از اجرای ترانه «وطن یعنی» دردسرهایش شروع شد. در آن زمان با مهندسی متالوژی، آنالیزور شرکت ریخته‌گری در رشت بود. به او خبر دادند که بچه‌های استودیو بازداشت شده‌اند و ماموران اطلاعات به دنبالش هستند. «حامد» هم به تهران و نزد «یاس» رپر رفت. اما در ازای نبودن‌ش، پدرش را که به بیماری سرطان مبتلا بود، بازداشت کردند تا در نهایت، او خودش را تحویل داد و پدرش آزاد شد. پیش از آن به فکر ترک ایران از طریق کردستان عراق بود.

شنبه‌روزی ساعت ۹ صبح بود که پژو «جی‌ال‌ایکس» بژ رنگ با شیشه‌های دودی به دنبالش آمد. به او چشم‌بند زدند و سوار خودرو کردند. بعد از یک ربع طی مسیر پیچ‌درپیچ، به خانه‌ای ویلایی رسیدند. کفش‌هایش را درآوردند و دمپایی به پایش کردند. «حامد» را داخل اتاق کوچکی قرار دادند و صدایی از بلندگو گفت: «چشم‌بند را باز کن.»
سه دیوار او را احاطه کرده بود و دیواری آینه‌ای بر خود، سوار داشت. چند ساعت به همین شکل او را رها و دوباره با چشم‌بند به اتاقی دیگر منتقلش کردند. چند نفر با ماسک‌های پزشکی در انتظارش بودند و دوربین فیلم‌برداری را تنظیم می‌کردند. دو بازجو به نام‌های «سمیعی» و «نوری» به سراغش آمدند و برای مدت چهار روز او را در همان اتاق، بازجویی کردند.

«شب‌ها یک نفر را مراقبم گذاشته بودند که از در رفاقت در می‌آمد چرا این‌کارها را کرده‌ای. در روز نیم‌ساعت هواخوری با چشم بسته داشتم و یک سیگار به من می‌دادند. بدترین عذاب سرما بود. در دی‌ماه رشت و به تن داشتن تنها یک تی‌شرت. انگار می‌خواستند با صدای لرزان مقابل دوربین حرف بزنم. از من می‌پرسیدند از کدام کشور پول برایت واریز می‌شود. در حالی‌که من برای دل خودم کار می‌کردم.»

«حامد» وقتی به این قسمت از روایت‌هایش رسید، دست برد و سیگاری را که از ایران به دستش رسیده بود، روشن کرد. جرعه‌ای چای نوشید، سرش را بالا آورد و به کودکی، نوجوانی و دوران دانشگاهش برگشت: «من در خانواده‌ای بزرگ شدم که از نظر مالی ضعیف بودند. پدرم چهار بچه را با رانندگی آژانس، کارهای تاسیساتی و هر کار دیگری بزرگ کرد. یک پیکان مدل ۵۰ قدیمی داشت. من هم بنایی، نقاشی، قالی‌شویی کردم. اسباب‌کشی می‌کردم تا از پول آن در استودیو آهنگ ضبط کنم. برای خرید یک ساندویچ در دانشگاه، باید از این کارها می‌کردم. اگر دانشگاه دولتی قبول نمی‌شدم، اصلا دانشجو نمی‌شدم. از بچه‌گی ارگ می‌زدم اما شرایط مالی سخت باعث شد که ارگم را از من بگیرند و بفروشند. با میکروفون چت "یاهو" و یک کامپیوتر که مال رفیقم بود زیر پارکینگ آن‌ها رپ می‌خواندیم.»‌

از معروفیتش با آلبومی به نام «کوروش» تا «همه‌چی آرومه؟»‌ روایت کرد. از شناخته‌شده‌تر شدنش میان طرف‌داران موسیقی رپ گفت و این‌که چگونه انگیزه و انرژیش را از آن‌ها می‌گیرد. دوباره به روایت بازجویی و زندان برگشت.

پس از چهار روز بازجویی، از او تعهد گرفته بودند که دیگر حق خواندن ندارد. او را  نزد بازپرس دادگاه انقلاب رشت برده بودند؛ مردی به نام «کاظمی» که «حامد» را «لاشی» و «عوضی» خطاب می‌کرد. به تصمیم او برای مدت ۱۷ روز به زندان موقت رشت افتاد؛ در کنار بیش از ۷۰ قاتل‌، سارق‌ و ساقی‌. در نهایت با سند ۲۰۰ میلیون تومانی که دوست پدرش برایش وثیقه گذاشته بود، آزاد شد.

در روایت آن ۱۷ روز، از هواخوری‌ها یاد کرد که هر روز ساعت پنج عصر سیگاری به آن‌ها می‌دادند و سیگارها باید جلوی ماموران هواخوری خاموش می‌شد. او به چشم دیده بود که یک زندانی برای دادن سیگارش به زندانی دیگر، آن‌قدر کتک خورد که خون بالا آورده بود.

«حامد»‌ مدتی پس از آزادی آرام گرفت تا دوباره شروع به فعالیت هنری کند: «اما دیگر قلمی که دستم بود، خط می‌زد. خودسانسوری می‌کردم. من که فقط شعرهای خودم را می‌خوانم، برای نوشتن هزار فکر داشتم. اما هنوز هم نمی‌‌خواستم خارج شوم چون وثیقه داشتم. تا بالاخره با کمک وکیلی که از هوادارن‌ام بود و در فیس‌بوک مرا پیدا کرده بود، توانستم حکم برائت بگیرم.»
او در اردیبهشت ۱۳۹۲ با اتهام‌های «تبلیغ علیه نظام»، «تشویق اذهان عمومی» و «تولید آثار سمعی بصری غیرمجاز» دادگاهی شده بود.

بعد از آزادی هم تهدیدها ادامه داشت. گاهی ماموران، او را به خاطر نوشته‌هایش در فیس‌بوک یا اجراهایش فرا می‌خواندند. همزمان، یکی دیگر از رپرها که با او رفاقت داشت، یعنی «عماد قویدل» را هم برای سوال و جواب می‌بردند و به هر کدام می‌گفتند که با دیگری نگرد: «می‌گفتند پشت بچه‌های استودیو نباش. تو آرامی اما بچه‌ها می‌گویند تو پرخاش‌گری. یا می‌پرسیدند دختره کی بود با شما؟»‌

فشارها چنان بالا گرفته بود و کنترل مداوم ماموران در حالی ادامه داشت که «حامد فرد» تصمیم گرفت از ایران خارج شود. پاسپورت داشت و راهی ترکیه شد. در روزهای جنگ سوریه بود که «حامد فرد» با «عماد قویدل» در مخالفت با «بشار اسد» کلیپی منتشر کردند که سر و صدا به پا کرد. مصاحبه‌های تلویزیونی «حامد» با «بی‌بی‌سی» و «صدای آمریکا» هم در رابطه با همین کلیپ بود.

وبا همین مدارک فکر می‌کرد به شش ماه نرسیده، از ترکیه خارج می‌شود. حالا اما، اقامت او مثل بسیاری دیگر از پناه‌جویان، سال‌ها طول کشیده و همچنان منتظر مصاحبه با سازمان ملل متحد است. در حالی‌که طبق قوانین جدید ترکیه، امور پناهجویان از این سازمان در اختیار پلیس این کشور قرار گرفته است و سرانجام روشنی هم برای این پرونده‌ها مشخص نیست.

«خیلی‌ها به من قول دادند که تو را از ترکیه خارج می‌کنیم. منتظر مصاحبه بودم. دوستی که با من از ایران خارج شده بود، از ترکیه رفت ولی من هنوز اینجا ماندگارم. همه می‌گویند مسیحی شده‌اند. کدام مسیحی؟ فوقش یک کتاب را خوانده‌ای. سازمان ملل آن‌ها را صدا کرد اما من را نه. در حالی‌که در مصاحبه اول، پلیس ترکیه به من گفت پرونده‌ مفصلی داری. سازمان ملل وقتی جمهوری اسلامی را به رسمیت می‌شناسد، معلوم است که کار پناه‌جویان سیاسی را مدام عقب می‌اندازد. از طرفی برخی از پنا‌ه‌جوها پس از مدتی کم می‌آورند و چون مشکلی در ایران ندارند، خودشان را دیپورت می‌کنند. این مساله شرایط را برای ما سخت‌تر می‌کند. چون سازمان ملل می‌گوید بیشتر این‌ افراد دروغ می‌گویند، کارشان را طولانی کنیم تا بلکه خودشان پشیمان شوند و برگردند.»

با این حرف‌های «حامد» به یاد دیگر پناه‌جویانی افتادم که طی سفرم در ترکیه با آن‌ها مواجه شدم؛ روزنامه‌نگار، کنش‌گر سیاسی، زندانی دهه ۶۰ و بسیاری از افراد دیگر که سال‌هاست در انتظار پاسخ سازمان ملل متحد هستند. روزنامه‌نگار کردی که هشت سال است در انتظار مصاحبه در شهر خود محبوس شده، روزنامه‌نگاری شیرازی که ۶ سال است در تعلیق زندگی می‌کند، زندانی سیاسی که ۹ سال است در شهرستانی شبیه روستا گیر افتاده است. طبق قوانین ترکیه، پناهجوها پس از ثبت در سازمان ملل، شهری نصیب‌شان می‌شود که بدون اجازه پلیس نمی‌توانند از آن خارج شوند و هر هفته باید به دفاتری زیر نظر پلیس ترکیه بروند و امضا بزنند که در آن شهر حضور دارند؛ شرایطی که به روایت هر کدام از آن‌ها، زندانی‌ است که روح‌ و جسم و زندگی‌شان را در تعلیق و بدون چشم‌انداز، حبس کرده است. 

نگاهم را دوباره به «حامد فرد» چرخاندم که از ادامه فعالیت‌های هنری‌اش در «وان» روایت می‌کرد. او با وجود ترس‌ها و نگرانی‌هایش، «چهارشنبه‌های سفید» و «وطن یعنی ۲» را در همین شهر ساخت. اما زندگی در جوار جمهوری اسلامی برایش استرسی مداوم در پی دارد و خواب راحت را از چشمانش ربوده است. شب‌ها در اتاقش را قفل می‌کند و در تنهایی مطلق، شب را به صبح می‌رساند: «مشکلم در این شهر نزدیکی به ایران است. اینجا ماشین فرمانده سپاه را در خیابان دیدم. دیدن حضور سپاه، ترس دارد. وقتی عماد، دوستم را گرفتند به او گفتند که می‌دانیم حامد در وان زندگی می‌کند. در همین کوچه یک شب که از دیسکو برمی‌گشتم یک "هوندا" مشکی به دنبالم افتاد. دو نفر هم در کوچه به سراغ‌مان آمدند. "آرش شعاع‌شرق" را از همین شهر به ایران برگرداندند. با آرش دوست بودیم و چهارشنبه‌ها با هم برای امضا دادن به پلیس می‌رفتیم. "عماد" تماس گرفت و گفت "اوین" بوده و حالا به رشت منتقل شده است. الان تا ۱۱ شب اگر از خانه خارج شوم در خیابان‌های اصلی می‌چرخم، بعد از آن ساعت هم همیشه بچه‌های بدن‌ساز همراهم هستند. همیشه یک تیزی همراهم دارم. اسپری فلفل داریم. حتی می‌خواهم با مجوز، اسلحه تهیه کنم.»

از او پرسیدم به نظرش چقدر این حس خطر می‌تواند توهماتش به خاطر شرایطی باشد که در آن گیر افتاده است؟ تایید کرد که «حتما تاثیرگذار است اما زندگی در این شهر را به چشم دیده‌ام و اتفاقاتش را هم لمس کرده‌ام. هرچه این افکار را دور می‌کنم، باز هم ناخودآگاه به سمتم می‌آیند. دوست‌های گردن‌کلفت کردی اینجا دارم که همه کلت به دست هستند و به من گفته‌اند هر مشکلی پیش آمد بگو. اما اگر بخواهند من را بگیرند و برگردانند، چطور می‌خواهم خبر دهم؟ چه کسی جلوی آن‌ها را می‌گیرد؟»

از او پرسیدم آیا تا به حال به خارج شدن از طریق قاچاق هم فکر کرده است؟ به آن فکر کرده بود، اما هیچ‌وقت در پی اقدامش نبود؛ بیشتر به دلیل نگرانی از قاچاقچیانی که ممکن است او را از «وان» به دست جمهوری اسلامی بدهند.

«حامد» حالا به عنوان یک «پناهجو» مهم‌ترین مساله‌اش را نداشتن «آزادی» می‌داند و حس «تعلیق». صدایش کمی می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «این‌که پاسپورت ندارم، مثل یک تبعیدی زندگی می‌کنم و هنوز به ثبات نرسیده‌ام خیلی عذاب‌آور است. ترکیه برای خیلی‌ها باتلاق است. اینجا شاه‌راه ترکیه است، مثل زاهدان در ایران. خیلی‌ از کردهای ایران این‌جا پناهنده می‌شوند تا قاچاق انجام دهند؛ از دارو تا لباس و انسان و مواد مخدر. خطر را حس می‌کنی و مدام تنهایی‌ات بزرگ‌تر می‌شود.»

سوالی را که در مسیر سفرم برای پناهجویانی دیگر مطرح کردم، از «حامد فرد» هم پرسیدم. از او خواستم «پناهجویی» را برایم تعریف کند: «پناهجویی من را بزرگ کرد. من را از گوسفند به گرگ بدل ساخت. وقتی پناهجو می‌شوی هیچی از شرایطی که به آن قدم می‌گذاری، نمی‌دانی. آدم‌ها تو را گرگ باتجربه‌ پیری می‌کنند که کسی را نمی‌درد اما هیچ‌کس نمی‌تواند به سمتش بیاید. یاد می‌گیری آدم‌ها را بشناسی و شطرنج‌باز ماهری شوی.»

می‌گوید حالا هم جدای از همه نگرانی‌ها، مثل دیگر پناهجویان و مهاجران دغدغه مالی دارد. اگرچه دوستانی دارد که از ابتدای پناه‌جویی او را از نظر مالی حمایت کرده‌اند و قرارداد کاری با «رادیو جوان» دارد اما همچنان آخرهای ماه نگران است. حتی طرفدارانش در کشورهای اروپایی دارد به او پیشنهاد «ازدواج سوری» داده‌اند و با وجود تمام تردیدها این مساله برای نجات از ترکیه، ذهنش را مشغول کرده است. روزها کار می‌کند و شب‌ها به دیسکو می‌رود و برای نوشیدن مشروب، خودش «عرق سگی» درست می‌کند.

حرف از دیسکو رفتنش شد، به یاد خبرهایی افتادم که از گوشه‌ و کنار درباره تجارت سکس در «وان» شنیده بودم. رابطم گفته بود که سال گذشته یک باند قاچاق سکس را همان‌جا دستگیر کرده‌اند. روزنامه‌نگاری کرد هم خبر داد که یک گروه زن کارگر جنسی از ایران در زندان «وان» گرفتارند که همگی به «ایدز» مبتلا هستند. از چند دخترهای ایرانی هم شنیدم که در دیسکوهای این شهر کارگری جنسی می‌کنند.

از «حامد فرد» در این‌باره پرسیدم. گفت که دخترهای کم سن و سال ایرانی بسیاری را دیده است که در شهر و دیسکوها کارگری جنسی می‌کنند. ترک‌ها پول بیشتری بابت هم‌خوابگی با آن‌ها می‌پردازند؛ دخترهایی که صرفا برای درآوردن خرج سفر تن به هم‌خوابگی می‌دهند یا آن‌هایی که به هر دلیلی، دل به مال پیرمردهای ترک می‌بندند تا بتوانند کسب درآمد کنند.

هر دو ساکت شده بودیم. او سیگارش را می‌کشید و من با قهوه‌ام بازی می‌کردم. سکوت را خودش شکست: «تا شش ماه بعد از طلاق افسرده بودم. روزی دو پاکت سیگار می‌کشیدم. ریش‌هایم بلند شده بود. با لباس‌های بچه‌ام می‌خوابیدم که بوی تنش را می‌داد. عروسک‌هایش را بغل می‌کردم. زندگی من "آوینا" بود. بعد از شش ماه دوباره بلند شدم و باشگاه را شروع کردم. یک آهنگ به نام "آخ دلم" دارم. در بیشتر آهنگ‌هایم اشاره‌ای به او می‌کنم. اگر آهنگ‌هایم را گوش بدهی دیدگاهت نسبت به رپ ایرانی بهتر می‌شود. من فحاشی نمی‌کنم و کارهایم را پدرت هم می‌تواند گوش کند و با آن ارتباط بگذارد. حالا اگر بنگلادش هم بروم برایم مهم نیست. من یک استودیو لازم دارم. تنها چیزی که می‌خواهم این است که دغدغه مالی نداشته باشم و بتوانم پدرم و بچه‌ام را تامین کنم. دوری "آوینا" عذابم می‌دهد اما تمام هدفم این است که در آینده، به من افتخار کند. مطمئنم روزی می‌رسد که هرکجا می‌رود با افتخار بگوید "حامد فرد" پدر من است.»‌

به هم لبخند زدیم. به او گفتم «روزهای تلخ حتما تمام می‌شود.»
بلند شدیم و به راه افتادیم. موقع خداحافظی مثل تمامی پایان دیدارهایم با مهاجران و پناهجویان، از تمام شدن این دوران گفتم و رسیدن به مقصدی که منتظر آن است. دوباره در خیابان‌های «وان» به راه افتادم. صدای ایرانی‌های دور و برم در همهمه‌ی شهر خاکستری به گوشم می‌رسید؛ شهری که انگار در دلش ترس و تعلیق را همزمان می‌پروراند.

 

مطالب مرتبط:

از فرانسه تا ترکیه؛ قاچاق انسان و پناه‌جویی

افسر نیروی انتظامی که قاچاقی به ترکیه گریخت

 

 

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}