دیگر دیدن جلوه های ثروت و تجمل در شهرهای ایران عادی شده است. قاب عکس ایرانی این روزها شامل دور دور کردن ماشین های آخرین سیستم در خیابان «ایران زمین» و کافی شاپ هایی است که منوی آن ها از کافه های پاریس و نیویورک گران تر هستند و مراکز خرید لوکس، پر از مغازه هایی که مشتریان آن ها بدون خم آوردن به ابرو، از چند صدهزار تا چند ده میلیون تومان در یک نوبت خرج می کنند.
گرچه صفحه «بچه پول دارهای تهران» بسته شد ولی گسترش شکاف طبقاتی درایران و نابرابری در توزیع درآمدها و منابع واقعیت هایی هستند که دیگر کسی زحمت انکار یا حتی حمله به آن ها را به خود نمی دهد.

در دو قطب جامعه ایران، دارا و ندار و غنی و فقیر در حال زندگی هستند و خانواده ها تجربه هایی کاملا متفاوت با یکدیگر و نسل های گذشته دارند. هیچ جا این تضاد به اندازه وضعیت کودکان ایرانی قابل لمس نیست؛ بچه هایی که این روزها در ایران کودک بودن را تجربه می کنند، تجربه ای متفاوت و حتی متناقض از هم سن و سال های خود در دهه های 60 و 70 و حتی 80 خورشیدی دارند. «فاطمه» این تفاوت را خیلی خوب حس کرده است؛ دکتر روان شناسی که در دهه 50 نوجوانی و جوانی را تجربه کرده و دوران پهلوی را به خاطر دارد.

او بعد از تجربه روزهای انقلاب و دوران جنگ، در سال های پایانی دهه 60 وارد بازار کار شد و به مشاوره پرداخت. این روزها عمده مراجعه کنندگان به دفتر مشاوره او در شمال تهران، مادران و پدرانی هستند که از فرزندان خود به ستوه آمده اند و می گویند فرزندان شان رفتارهای نابه‌هنجاری از خود نشان می دهند.

برای فاطمه، تفاوت ها و تضادها تنها منحصر به تجملات نیست؛ او تاثیر این تفاوت ها را در رفتارها و تغییرات شخصیتی کودکان مشاهده می کند:«اولین زمینه ناهنجاری در رفتار پدران و مادرانی است که در دهه 60 بزرگ شده اند و در دهه 70 جوان بوده اند. این ها می خواهند فرزندانشان آن کودکی را داشته باشند که انقلاب و جنگ از آن ها گرفت.»

فاطمه با کودکان و نوجوانانی صحبت می کند که دیگر درک درستی از ارزش واقعی اشیا و امکانات ندارند:«اکثر این کودکان دچار یک جور بی حسی هستند. پدر و مادرها، آن ها را غرق امکانات کرده اند به گونه ای که این کودکان دیگر نه امکان نفس کشیدن دارند و نه می توانند شخصیت مستقلی داشته باشند.»

مراجعه کنندگان به دفتر او کودکان خود را در مدرسه های غیرانتفاعی با شهریه های هنگفت ثبت نام کرده اند و آن ها را به کلاس های رقص و آواز و موسیقی می فرستند. آن ها سالی یک یا دو بار به سفر خارج می روند و معمولا اتاق های کودکانشان پر از اسباب بازی هایی است که هرگز با آن ها بازی نمی کنند.

این پدران و مادران نمی فهمند که چرا فرزندانشان خوشحال نیستند و بیش تر آن ها دچار افسردگی یا فقدان انگیزه اند. فاطمه بارها و بارها به این پدران و مادران توضیح داده است که آن ها با فراهم کردن همه چیز برای فرزندان خود، تمام انگیزه ممکن را در آن ها کشته اند: «این پدر و مادرها نمی فهمند که کودکان نمی خواهند چیزهایی را داشته باشند که آن ها در دهه 60 نداشته یا حسرتش را داشته اند.»

فاطمه اضافه می کند: «یکی از نگران کننده ترین چیزهایی که در کودکان دیده ام، این نبود انگیزه است. آن ها نمی دانند چه می خواهند و اصولا نمی توانند چیزی بخواهند. این کودکان همه چیز دارند؛ یک نسل افسرده که در نوجوانی به پوچی می رسد.»

فاطمه به این والدین توصیه می کند که کمی صبور باشند و مانند پدر و مادرهای طبقه متوسط، سعی کنند در کودکان خود انگیزه ایجاد کنند؛ توصیه ای که بسیاری از این والدین به آن  گوش نمی دهند.

برای فاطمه، کودکان بی انگیزه تنها یک روی سکه است:«این زیاده روی در فراهم آوردن امکانات در دوران کودکی برای اطفال، جوانانی زود خشم، خشن و متوقع تربیت می کند.»
روی دیگر سکه برای فاطمه، جوانانی هستند که از 18 سالگی گذشته اند و در بحران بلوغ و ورود به جامعه، خشم خود را بر والدینشان خراب می کنند: «برای بسیاری از این بچه های 18، 19 ساله اصولا درک این که دنیای واقعی چه گونه است، ممکن نیست.»

هفته پیش فاطمه درگیر یک ماجرای خانوادگی شده بود؛ پسر 19 ساله ای که خانواده اش او را وادار به رفتن به جلسات مشاوره کرده بودند، بعد از این که دیده بود مادرش ماشین را خط انداخته است، تهدید به خودکشی کرده و دو شبانه روز ناپدید شده بود: «ماشین یک "ب ام و" شاسی بلند لوکس بود. مادر این فرد از ماشین پسرش استفاده کرده و در ترافیک تهران یک یا دو خط روی بدنه طرف راننده افتاده بود. این پسر، جنجالی در خانه به پا کرده بود که چه طور آن ها نمی فهمند او نمی تواند با ماشینی رانندگی کند که روی آن خط افتاده است.»

تنها وعده خرید یک ماشین نو، پسر جوان را به خانه بازگردانده بود ولی فاطمه باور دارد تازه این اول بحران هایی است که این فرد و خانواده اش با آن مواجه خواهند شد: «فرض کنید چنین فردی که نمی تواند واقعیت تصادف ماشین در ترافیک تهران را ببیند، فردا تشکیل خانواده بدهد و ناچار باشد در یک رابطه، با بی وفایی یا سردی شریکش کنار بیاید و یا دچار یک بحران مالی بشود.»

این دکتر روان شناس ادامه می دهد: «این فرد آن قدر سرویس دریافت کرده است که دیگر امکان زندگی مستقل ندارد.»

برای فاطمه، این نکته حائز اهمیت است که در این خانواده ها آن قدر که  بر روی تهیه امکانات و بهترین لباس یا سرگرمی تاکید می شود، بر روی ارزش ها یا حتی هنجارهای اخلاقی تکیه نمی شود.

فاطمه مشاهده کرده است که عدم پافشاری بر ارزش ها، ریشه در نحوه کسب ثروت خانواده دارد:«این کودکان در خانواده هایی بزرگ می شوند که از پول برای حل همه مشکلات استفاده کرده و می کنند.»

این تکیه بر پول و داشتن دسترسی به آن باعث شده که این خانواده ها دیگر تاکیدی بر تربیت فرزندان خود به عنوان یک شخص مستقل نداشته باشند.
نکته جالب برای فاطمه این است که اکثر مراجعه کنندگان او به نوعی وابسته به دستگاه های حکومتی یا خانواده های وابسته هستند با این حال، تاکیدی بر ارزشی بودن فرزندان خود ندارند: «واقعیت این جا است که در جمهوری اسلامی نوه ها در جهت عکس پدران و پدربزرگ ها حرکت می کنند.»
آن ها موجوداتی پرورده رانت هستند که حتی زندگی بدون رانت را تجربه نکرده اند.فاطمه می داند که آن ها به عنوان کودک، نقشی در کارهای والدین خود نداشته اند ولی به عنوان یک روانشناس، این را هم می داند که نا‌هنجاری های شخصیتی و برخاسته از این وضعیت همیشه به همراه این کودکان خواهد بود:«این نکته غم انگیز، شرایط فعلی است که کسی به آن توجه نمی کند. اطفال امروز هزینه افراط وتفریط پدر و مادرشان را خواهند پرداخت.»

دکتر باید برود؛ زن و مردی سی و چند ساله با کودکی آمده اند که آیپدش از کیفش بیرون آمده و یک آیفون 6 در دست دارد. او در حال فریاد کشیدن است و پدرش در حال تهدید کردن. مادرش با چشمانی خسته نشسته است و به نظر می آید نمی تواند بفهمد چه چیزی باعث شده است کودکش سرشار از فریاد باشد.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}