هر روز زنی می آمد از دوردست، آرام و محکم گام برمی داشت، با عکسی که همه خاورانی ها می شناختند، عکسی از شش چهره خندان که نگاه شان رو به جلو بود و تصویر زن جوانی با موهای شبقی سیاه در میانه شان می درخشید. عکس را محکم رو به جلو می چسباند روی سینه اش، زنی که بخشی از یک گروه غیر رسمی اما استوار بود، سازمان و گروهی که نه جایی ثبت شده بود و نه قرارداد و نوشته و قانونی به جز «درد» داشت، گروه «مادران خاوران». گروه مادرانی دلشکسته ای که فرزندان شان به خاطر اعتقادات چپ گرایانه یا در درگیری­های خیابانی کشته شده یا اعدام شده بودند. مادرانی که دنبال نشانه ای می گشتند، گور گمنامی، تکه استخوانی، نشانه ای و یا اثری.

«نیره جلالی»، از «مادران خاوران» که به «مادر بهکیش» مشهور بود و چهار پسرش، یک دخترش و دامادش را در جریان بگیر و ببندهای دهه شصت از دست داده بود، صبح روز یکشنبه سیزدهم دیماه در خانه اش در تهران درگذشت.

خانم «پروانه» که برادرش را در سال 1367 و در جریان اعدام های دسته جمعی از دست داده در مورد خانم «نیره جلالی» به ایران وایر می گوید: « او با اینکه امکانش را داشت که از ایران خارج شود اما در تهران ماند، با اینکه فرزندانش هر کدام در پی یک عقیده و مرام متفاوت جانشان را از دست دادند، تا دم مرگ، یک مسلمان معتقد و با ایمان باقی ماند، او هیچ وقت نخواست فرزندانش را از مسیری که برگزیده بودند منصرف کند و همیشه به راه و مرامشان احترام گذاشت.»

یکی از دوستان، عکس هایی از خانه «مادر بهکیش» را برایم می فرستد، خانه او پر از عکس های قدیمی است، روی همه دیوارها عکس هایی برای دیدن هست، عکس زهرا که فوق لیسانس فیزیک بود، عکس محمد که می گویند مسلح نبود ولی جلوی ورودی یک خانه تیمی به گلوله بسته شد، تصویر خندان محسن جوان که آن روزهای انقلاب دلخوش آمدن آیت الله خمینی بود اما پنج سال بعد از انقلاب اعدام شد، محمود که هم در دوران پهلوی زندان کشید و با محکومیت حبس ابد مواجه بود و هم در زندان جمهوری اسلامی پنج سال ماند، قرار بود پنج سال دیگر آزاد بشود که اعدام شد و علی که فقط نوزده سال داشت. جرمش پخش اعلامیه بود و قرار نبود اعدام بشود اما در اعدام های فله ای سال 67 به یکباره ساک وسایل مختصرش را تحویل مادرش دادند و سیامک، دامادش که در جریان درگیری های سال 60 کشته شد.

«بانو صابری»، یکی دیگر از دلبستگان خاوران که همسر جوانش را آنجا در آن خاک نامهربان جا گذاشته در مورد «نیره جلالی» می گوید: «یک چیزی آنجا در خاوران مرا هر دو هفته یک بار از اصفهان به جایی می کشاند که حتی مطمئن نبودیم استخوان عزیزانمان آنجا مدفون شده یا نه؟ به جز چند نفری که قبر مشخص داشتند، هیچ نشانه ای از هیچ گوری نبود، هر وقت آنجا می رفتم مادر بهکیش هم آنجا بود با همان عکس معروفش، عکس دسته جمعی فرزندانش. او می گفت روزهای متوالی برای پیدا کردن ردی از جسد فرزندانش، تمام گورهای بهشت زهرا را یکی به یکی می گشته، خودش هم نمی دانست که واقعا جسد همه فرزندانش آنجا در خاوران به خاک سپرده شده اند یا نه، می گفت این همه رفتم و آمدم فقط قبر یکی از فرزندانم را به من نشان دادند، فکر می کنم قبر امیر بود. اهل بی تابی و گریه و زاری نبود. حتما هم بوده، وقت تنهایی مثل همه ما که یاد و خاطره عزیزانمان هرگز رهامان نکرده، اما آنچه ما می دیدیم زنی بود که فرزندانش و مسیرشان را پذیرفته بود، در پی چرایی این مرگ ها بود. در پی چگونگی این اتفاق، در پی دادخواهی، تا آخرین روزهایی که ایران بودم هر دو هفته یک بار وقتی به خاوران می رفتم او هم آنجا بود، دور می زدیم و روی زمین خشک و خالی گل می گذاشتیم، جایی وسط خاوران می ایستادیم، شعر می خواندیم، حرف می زدیم، همدیگر را تسلا می دادیم، قبر محدود افرادی مثل سعید آذرنگ یا کیومرث زرشناس مشخص بود اما بقیه احتمالا به طور دسته جمعی مدفون شده بودند، مادر بهکیش می گفت یک روز یکی از ماموران بهشت زهرا که رفت و آمد مکرر مرا می دید به آنجا و اینکه هی گورها را می گردم و دلش سوخته بود به من نشانی خاوران را داد. گفت برو کیلومتر پانزده بلوار امام رضا، بعد از سه راه افسریه، کشته شده های سیاسی را آنجا خاک کرده اند.»

«مادر بهکیش» خودش در این مورد و در گفت و گو با ایران تریبونال می گوید: «داغ فرزند خیلی سخته. اونهم نه یکی نه دو تا پنج تا، با دامادم میشه شش تا. آنهم چه بچه هایی، یکی از یکی نازنین تر. من به اسم همشون قسم می خورم و امید دارم که روزی دادم را بستانم. محمود و علی رو که کشتن، بعداز سه ماه فقط ساک اونها رو دادند و حتی وصیتنامه هایشان را هم ندادند و گفتند پاره کرده ایم. هر چه فریاد می زدم، التماس می کردم، بگید کجا خاکشان کرده­اید؟ نگفتند. مدت های طولانی در راه اوین و بهشت زهرا سرگردان بودم. به بهشت زهرا می رفتم می گفتند برید از اوین بپرسید ما نمیدانیم». به اوین می رفتم می گفتند برید از بهشت زهرا بپرسید، ما نمی دانیم. آخر، یکی از مامورهای بهشت زهرا دلش به حال ما سوخت و آدرس خاوران رو داد که با همسرم به خاوران رفتیم ودیدیم چه فاجعه ای اتفاق افتاده. همسرم، سه سال آخر عمرش دیوانه شده بود. او بچه ها، بخصوص زهرا و محمود را خیلی دوست داشت. دم خونه قالیچه می انداخت و می نشست و می گفت مواظبم نیان ما رو ببرن سر چهار راه داربزنن. می گفتم مگه ما چیکار کردیم که ما رو بکشن؟ می گفت هیچی، مگه بچه های ما چیکار کرده بودند.»

«مریم» هم همسرش را در خاوران جا گذاشته. او ساکن شهر کرج است و خودش هم چهار سال زندان را تحمل کرده. مریم به ایران و ایر می گوید: «اهمیت خانم نیره جلالی نه در سکوت و تحمل بی نظیرش بود بلکه او نقش مهمی در یک تلاش جمعی داشت تا ابعاد تاریک مرگ به خاک سپردگان خاوران را روشن کند. او از اعضای فعال مشارکت کننده در جنبش دادخواهی آن سال ها بود. آنها بخشی از وجدان جامعه بودند که به دلیل فشارهای سنگین به سکوت و فراموشی وادار شده بودند. حفظ حافظه آن سال ها اهمیت داشت، فهمی که مادران ما در این ماجرا داشتند، شیوه مسالمت آمیز مبارزه شان که شکل یک جنبش اجتماعی به خودش پیدا کرده بود. آنها کار مهمی انجام دادند، سیاست فراموشی را به چالش کشیدند..»

«مریم» به مسالمت، پذیرش و احترامی که «نیره جلالی» در جریان زندگی اش در مورد مذهب و اعتقادات افراد داشت، اشاره می کند: «مهم ترین ویژگی مادر بهکیش این بود که با اینکه مسلمان معتقدی بود، مذهب را به شکل شخصی برای خودش حفظ کرده بود و آن را به فرزندانش تحمیل نمی کرد. فرزندانش آزاد بودند برای انتخاب مسیرشان و او در آن راه حمایتشان می کرد. این نکته برجسته ای بود. حق خودش را به رسمیت می شناخت و حق دیگران را هم. تصمیم فرزندانش مهم بود و به آن احترام می گذاشت. شرایط دشواری داشت اما هیچ وقت مقابل آنان نایستاد. فکر می کرد این شرایط دشوار بخشی از وظایف مادر بودن است. با احترام متقابل اجازه نمی داد دیگران هم اعتقادات مذهبی او را به چالش بکشند.»

«منیره برادران»، نویسنده و فعال حقوق بشری که 9 سال از زندگی اش را در زندان های ایران سپری کرده است درباره مادر بهکیش به ایران وایر می گوید: «مادر بهکیش و سایر مادران خاوران نامشان با دادخواهی گره خورده است. آنها جلوی در زندان ها با هم آشنا شده بودند. در تابستان ٦٧ که ملاقات ها قطع بود آنها حس کردند که فاجعه ای شوم در زندان ها در حال وقوع است. فاجعه اتفاق افتاد. مادران تنهائی شان را با هم تقسیم کردند. دور هم جمع شدند. گورستان ها را جستجو کردند و با اطلاعاتی که خودشان بدست آوردند، دانستند عزیزان شان را در گورستان خاوران دفن کرده اند، در گورهای جمعی. آنجا میعادگاه شان شد. آنها درد و عزای از دست دادن عزیزان شان را محدود به حوزه خصوصی نکردند و آن را به یک خواست مهم اجتماعی و سیاسی و به یک اقدام تبدیل کردند و خواستار روشن شدن حقیقت و پاسخ‌گوئی مسئولین شدند.»

از جمله تلاش های «نیره جلالی»  که او را از کلیشه یک زن صرفا عزادار منفعل به زنی تبدیل می کند که به دنبال دادخواهی و اعتراض است، متن پیام و اعتراض او در روز بیستم آبان ماه سال 1390خطاب به مسئولان سازمان ملل است. او در این پیام به سکوت سازمان ملل در مورد سرکوب و اعدام مخالفان و از جمله اعدام شش تن از اعضای خانواده خودش در ایران اعتراض می کند: «گله ای دارم از سازمان ملل، چرا شما هیچ حرفی از بچه های من نزدید؟ مگر این بچه ها چه گناهی داشتند؟ چرا آنها را کشتند؟ اینها بچه های تحصیل کرده مرا کشتند. سازمان ملل چرا در این مورد حرفی نمی زند؟ شش بچه مرا کشتند و صدایشان در نیامد، تازه دست از سر دختر دیگرم هم برنمی دارند. ظلم تا چه حد؟ پس سازمان ملل برای چیست؟ برای تعریف خودشان است؟ تعریف بچه ها و تعریف ملت چیست؟» 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}