شصت و نهمین دوره جشنواره جهانی فیلم کن، یکشنبه شب با انبوهی جنجال و سر و صدای معمول به کار خود خاتمه داد؛ سالی که به گمانم در آن "شاهکار"ی وجود نداشت(در حالی که هر سال دو سه فیلم شگفت انگیز در کن خودنمایی می کرد: از پسر شائول تا آدمکش و قوچ ها در جشنواره سال قبل تا خواب زمستانی و لویاتان در جشنواره سال قبل تر و ...) و البته سالی که سه تا از بدترین فیلم های کن- لااقل در این بیش از ده سالی که حضور داشته ام- در بخش مسابقه جای گرفته بود و مشخص نیست که چرا: دستیار خرید شخصی(اولیویه آسایاس)، اهریمن نئونی(نیکلاس ویندینگ رفن) و آخرین چهره( شان پن).

 

شب فرهادی

اما اصغر فرهادی برای سینمای ایران آبرو خرید؛ و چه خوب. دو جایزه از جوایز محدود کن- به حق- به فیلم فروشنده رسید: بهترین فیلمنامه برای فرهادی و بهترین بازیگر مرد برای شهاب حسینی.

فیلم دیدنی فرهادی که طبق معمول لایه های مختلفی از درون شخصیت هایش را می کاود، از ابتدای جشنواره با حرف و حدیث همراه بود؛ این که در فهرست بیست فیلم برگزیده بخش مسابقه نبود و تیری فرمو، دبیر جشنواره، در گفت و گویی ادعا کرد که هنوز فیلم را ندیده اند، در حالی که فیلم خیلی پیشتر به جشنواره کن ارائه شده بود. اضافه شدن فیلم به بخش مسابقه در لحظات آخر، این تردید را به همراه داشت که شاید با فیلم خوبی روبرو نباشیم و اساساً در لحظات آخر تنها برای احترام به نام فرهادی در بخش مسابقه گنجانده شده ؛ اما اولین نمایش فروشنده ثابت کرد که با فیلم قرص و محکمی روبرو هستیم که کماکان دغدغه های فرهادی را بسط و گسترش می دهد و با زبانی به شدت سینمایی با تماشاگر قسمت می کند.

بسیاری از مدیران جشنواره های جهانی و برخی از منتقدان انگلیسی و به ویژه آمریکایی فیلم را تحسین کردند، هرچند منتقدان فرانسوی در مجموع نظر چندان خوشایندی درباره فیلم نداشتند( از جمله بی ارزش خوانده شدن آن در جدول ستاره ها از سوی منتقد کایه دو سینما؛ که البته تازگی ندارد و اساساً اهالی این مجله حالا شاید دیگر کهنه شده، غالباً نظر چندان مساعدی درباره فرهادی نداشته اند).

گمانم بر این بود که فروشنده نخل طلا یا جایزه کارگردانی یا فیلمنامه را از آن خود می کند که سومی نصیب فیلم شد، باضافه جایزه ای برای بازیگر مرد که کمتر کسی حدس می زد( بیشتر نگاه ها متوجه بازیگر فیلم "تونی اردمن" یا بازیگر "من دانیل بلیک" بود تا شهاب حسینی) اما به گمانم جایزه درخوری بود و حسینی در این فیلم بهترین بازی عمرش را ارائه می کند.

دو جایزه برای فیلم، اتفاق نادر و غریبی بود که فیلم فرهادی را بیش از پیش مطرح کرد و ایرانی ها را بیش از پیش خوشحال[هرچند فرهادی روی سن اشاره ظریفی داشت که کمتر کسی متوجه آن شد: بعد از اشاره به این که خوشحال است مردم کشورش را خوشحال می کند، گفت: "لااقل بخشی از اونها رو"!]

حضور کتایون شهابی در میان داوران اصلی جشنواره، طبیعتاً در موفقیت سینمای ایران بی تاثیر نبوده- و دست مریزاد هم دارد- اما نکته غریب این که روی فرش های قرمز- و در چندین روزنامه فرانسوی- از او به عنوان "تهیه کننده" فیلم های ناهید و چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت یاد شد، که صحیح نیست.

 

مساله گلشیفته

گلشیفته فراهانی هرچه سعی دارد بی سر و صدا به کارش ادامه دهد(و به قول معروف به "کوری چشم" بازجویش و همین طور خیل ارتش سایبری و انبوه عقب مانده های فرهنگی روز به روز موفق تر است؛ تا بازی در فیلم جیم جارموش، یکی از ستایش شده ترین فیلمسازان تاریخ سینما که موفقیت بزرگی برای یک بازیگر است و در مورد بازیگران سینمای ایران تا بحال در این سطح نظیر نداشته)، باز سوژه انبوهی گمانه زنی، فحاشی و سر وصدای مجازی درباره حضور- یا حتی عدم حضورش!- است.

داستان خیلی ساده است: گلشیفته فراهانی مشغول بازی در یک نمایش در پاریس است که همه روزه بجز دوشنبه ها اجرا می شود، در نتیجه تنها وقتی که می توانست در جشنواره کن حاضر شود، همان روز دوشنبه بود که لابد به احترام حضورش، نمایش فیلم پترسون را در همان روز قرار داده بودند. او هم آمد و بی سر و صدا رفت؛ روزی هم بود که هنوز گروه ایرانی فیلم فرهادی به کن نرسیده بود.

اما داستان با گمانه زنی ها و انتقادهای بسیار در فضای مجازی همراه شد: این که چرا گروه ایرانی (که قبلاً در درباره الی با او همکار بوده) در کنار گلشیفته نمی ایستند و با هم عکس نمی گیرند. بهتان به اصغر فرهادی هم به عنوان "فیلمساز حکومت" چاشنی کار شد، بدون این که کسی این واقعیت ساده را بداند که اصلاً گلشیفته بجز همان روز نمایش فیلمش در کن حضور نداشت تا دیدار احتمالی ای هم رخ بدهد!

اما سوال مطرح شده در فضای مجازی این بود که فرهادی و ترانه علیدوستی در برخورد با گلشیفته چه رفتاری نشان خواهند داد؟ از شخصیت ترانه علیدوستی شناختی ندارم، اما به گمانم پاسخ درباره فرهادی خیلی ساده است: او به عنوان یک انسان متمدن حتماً با گلشیفته خیلی راحت و صمیمی مثل دو دوست و همکار رفتار می کرد و ابایی هم نداشت که با او عکس بگیرد[ فکر این که حرف زدن، عکس گرفتن، دست دادن یا روبوسی یک فیلمساز با بازیگر قبلی فیلم هایش می تواند به "مساله" یک مملکت بدل شود، پشت آدم را می لرزاند؛ واقعاً چند صد سال عقب ایم؟]

 

نخل طلای قلابی

برای سال دوم پیاپی، نخل طلا به فیلمی تعلق گرفت که نه لیاقت اش را داشت و نه کسی چندان پیشگویی می کرد: "من، دانیل بلیک" ساخته کن لوچ.

"من، دانیل بلیک" پیش از این که "فیلم" باشد یک بیانیه سیاسی است؛ بیانیه سیاسی حزب کارگر بریتانیا علیه حزب حاکم. جسارتاً می خواهم ادعا کنم که داوران ارجمند غیر انگلیسی جشنواره کن، احتمالاً معنی لغت Tories ( که در طول فیلم مورد هتاکی مستقیم قرار می گیرد) را هم نمی دانند.

نمایش فقر و درد انسانی، البته تاثیرگذار است( چند جا هم می تواند اشک ما را سرریز کند) اما، چند صحنه خوب یا حرف زدن و پیام دادن درباره فقر، یک فیلم را به یک اثر هنری بدل نمی کند. فیلم مملو است از صحنه های شعاری با یک بیانیه سیاسی مضحک در انتها( به عنوان وصیتنامه این مرد :« من شهروند این کشورم...!!») که ربطی به هنر سینما ندارد. [جسارتاً نگاه کنید به صحنه مرگ این مرد در داخل دستشویی که چقدر بد کارگردانی شده؛ با زوایای دوربین غلط و بازی به شدت تصنعی بازیگر زن فیلم].

همین طور فیلم غیر قابل تحمل اولیویه آسایاس با نام "دستیار خرید شخصی" که به شدت هو شد اما معلوم نیست به چه دلیل جایزه بهترین کارگردانی را گرفت، یا برنده جایزه داوران، "عسل آمریکایی"( که ترجمه درست اش همین است و نه "عزیز آمریکایی"؛ چون در فیلم به عسل اشاره می شود) که به راحتی یک ساعت اضافه داشت.

عجیب تر فراموشی حیرت آور هیات داوران درباره فیلم آلمانی دیدنی "تونی اردمن" بود که به حق جایزه انجمن بین المللی منتقدان را از آن خود کرد.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}