«چشم هایم بسته بود. به بازجو گفتم خبر ندارم. نمی دانستم دقیقا کدام سمت من ایستاده اما صدای ته کفشش را دور خودم حس می کردم. داشت دور و برم قدم می زد و ذهنم به شکل عجیبی صدای پایش را دنبال می کرد. صبح زود بود که آمدند دنبالم؛ مثل هر روز. آن روزها گاهی تا 10 ساعت جلسه بازجویی طول می کشید. یک سوال را 30 بار جواب می دادم؛ کتبی، زبانی، شفاهی و باز هم از نو کتبی. دیگر پاسخ هایم را حفظ شده بودند. من را نشانده بودند روی صندلی و مثل سری قبل، چشم بندم را برنداشته بودند. بازجو باز هم سوالش را تکرار کرد. سوالش درباره همکارم بود در روزنامه. این بار هم تمام همتم را جمع کردم و گفتم باور کنید نمی دانم، به خدا نمی دانم، با او ارتباطی نداشتم. از راه دور می دیدمش اما در حد یک سلام و علیک هم‎دیگر را می شناختیم. هنوز واژه آخر را ادا نکرده بودم که فریاد زد توی ساعت های نهاری که با هم راهی آن پیتزافروشی نزدیک روزنامه می شدید، چه؟ خیال می کنی خبر ندارم از رابطه تان؟ هنوز نفس هایم حبس بودند و فرصت نکرده بودم فکر کنم بهترین جواب ممکن چیست که چیز سهمگینی خورد وسط صورتم؛ روی بینی و گونه راستم و شوری خون دوید توی حلقم. ضربه های پشت سر هم و متوالی دیگری بی هیچ توقفی فرود می آمدند؛ آن قدر که حس کردم صورتم کاملا بی حس و بی درد شده و روی صندلی نیم خیز شدم.»

این ها گفته های «م. ر»، روزنامه نگاری است که هشت ماه از سه سال حکمش را در انفرادی بند «209» زندان «اوین» گذرانده است. او می گوید در طول هشت ماه دوران انفرادی، چیزی نزدیک به 26 کیلو از وزنش را از دست داده و شب ها با تصور این که صبح زود باز هم می آیند و او را  برای بازجویی می برند، زیر پتوی نازک سربازی تا صبح می لرزیده و خوابش نمی برده است.

سال های سال است که جمهوری اسلامی وقوع شکنجه در زندان را انکار می کند. این انکار حتی با وجود مرگ کسانی هم چون «زهرا کاظمی»، «اکبر محمدی» ، «امیدرضا میرصیافی» و «ستار بهشتی» ادامه دارد.

یک زندانی سیاسی ساکن بند هشت زندان اوین در این باره می گوید: «شکنجه شدم اما نه به آن صورتی که شرح وحشتناکش را می شنویم. البته احساس تحقیرش با همان یک مشت و همان یک سیلی هم فراموش شدنی نیست اما مثلا از سقف آویزانم نکردند. شاید با من مهربان تر بودند چون اتهاماتم از نظر آن ها وحشتناک نبودند و تجربه آدم ها وابسته به این که اتهام‎شان و این که شخص بازجو چه کسی است، متفاوت است. البته سیستم زندان وقوع شکنجه را کلا انکار می کند در حالی شکنجه و رفتارهای غیر انسانی در تمام لحظه های یک زندانی وجود دارد. در مقابل، رسانه های اپوزیسیون زندان ها را سراسر شکنجه گاه می نامند و از زندان های معمولی به عنوان سیاه چال های رژیم یاد می کنند که این هم دروغ است. گاهی هم شاهد اغراق هستیم؛ مثلا ما به خوبی می دانیم که در زندان های دهه 60 شکنجه های قرون وسطایی، غیرانسانی و دهشت‌باری برای مجاهدین اعمال می شده اما شرایط این روزهای زندان به مدد اطلاع رسانی و ترس از رو شدن واقعیت به مراتب بهتر از آن سال ها است و نمی توان گفت زندان ها همان طور باقی مانده اند.»‌

«رسول»، زندانی دیگر ساکن «رجایی شهر» می گوید: «شکنجه به معنای سیخ داغ و آویزان شدن را تجربه نکرده ام اما سیلی و چک و توهین تا دل‌تان بخواهد، تجربه کرده ام. البته شکنجه شدن یک زندانی دیگر را با چشم خودم دیده ام. برخورد بازجوها با هر فرد متفاوت از همه فرد دیگری است و بستگی به اعتقادات، میزان مقاومت و پذیرندگی زندانی، وابستگی های حزبی، امنیتی یا سیاسی بودن جرم و همین طور مشهور بودن متهم در جامعه دارد. در دو صورت بازجوها در مورد یک متهم بیش تر از دیگران مهربان هستند؛ اول زندانی که همکاری بیش تری داشته باشد و با حسن خلق، تن به اعتراف کردن بدهد و دومی هم متهمی که در رسانه ها و نزد مردم و گروه ها شناخته شده تر باشد و شکنجه او بتواند هو و جنجال به پا کند. در این دو صورت کم تر احتمال شکنجه او وجود دارد.»

«رایحه» مدت شش سال به خاطر یک پست فیس بوکی حکم داشته است. چهار سالش که گذشت، با عفو رهبری آزاد شد و اکنون  یک سال است از ایران خارج شده است . او در این باره می گوید: «بیشترین فشاری که تحمل کردم، به خاطر تن دادن به اعتراف کتبی و تلویزیونی بود. حتی فکر کردن بر آن چه بر من گذشته، دلشوره آور است. خواهش می کنم وارد جزییات نشوید. هنوز هم به خوبی نمی توانم بخوابم. آن ها فقط به یک چیز فکر می کنند و آن هم این است که از متهم اعترافات کتبی و تلویزیونی بگیرند چون در نظام قضایی عقب مانده ایران، "اعتراف متهم" مهم ترین دلیل و سند محکمه پسند برای دادگاه در جهت محکومیت او است. اعترافات ویدیویی را هم برای ترساندن جوانان و مخالفان در تلویزیون پخش می کنند و به آن ویدیوها که با شکنجه اخذ شده، اسم مستند می دهند تا به جامعه تلفین کنند که یک طیف خاصی گناه کار هستند و ما راست می گفته ایم.»

اما «حسن» از شیوه دیگری حرف می زند؛ روش مسالمت آمیزتری که برخی زندانی ها ممکن است به آن تن بدهند؛ «معامله با بازجو». می پرسم معامله بر سر چه منافعی است؟ پاسخ می دهد: «بر سر کم شدن حکم، شکنجه نشدن، آزادی اعضای دیگر خانواده و عدم مزاحمت برای آن ها، انتقال به بندی مناسب تر و یا حتی یک نخ سیگار. یکی از دوستانم که به شدت به سیگار وابسته بود، برایم تعریف می کرد حین بازجویی برای یک نخ سیگار گریه و التماس می کرده. جالب ترین موردی که دیدم، پسر جوانی از بازداشت شدگان سال 1388 بود که به بازجویانش با گریه التماس می کرد تا او را هر روز از سلول انفرادی خارج کنند؛ ببرند بازجویی، حتی کتکش بزنند، فقط نگذارند تنها بماند چون طاقت تنهایی دهشت‏بار انفرادی را نداشته است.» 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}