گزارش

نام قربانی؛ سرباز

۲۰ بهمن ۱۳۹۲
شیما شهرابی
خواندن در ۷ دقیقه
نام قربانی؛ سرباز

 روایت یک سرباز سپاه از بلوچستان و گروه­های مخالف

هنوز هم وقتی یاد آن دوران می­افتد، پریشانی و اضطراب در چهره­اش نمایان می­شود. می­گوید: «شاید باورتان نشود، اما آنقدردر دوران خدمتم از گروهک­های مخالف ترسیده بودم که وقتی عبدالمالک دستگیر شد، بی اختیار گریه می­کردم. اشک شوق من به خاطر دستگیری یک گروه مخالف نظام نبود. بلکه به خاطر همه­ی سربازانی بود که بی­گناه به دست این گروه کشته شدند.» دکتر روزبه اسفندیاری که دوران خدمت سربازی­اش را به عنوان پزشک سپاه در مناطق مرزی و محروم سیستان و بلوچستان گذرانده است، حکایت­های جالبی دارد. او از روزگار سربازان آن منطقه حرف می­زند. از جوانانی که چوب خط می­کشند و روزها را می­شمارند تا به شهرشان برگردند؛ البته  اگر شانس بیاورند و زنده بمانند. همین سه ماه پیش 14 نفر از مزربانان کشور در درگیری مسلحانه با گروهک «جیش العدل» کشته شدند و حالا خبر ربوده شدن 5 مرزبان دیگر توسط همین گروهک روی خروجی خبرگزاری­ها قرار گرفته است. این قصه­ی دیروز و امروز نیست. حکایت همه­ی روزهای بلوچستان است؛ هر بار به شکلی . بهانه­ی ما برای گفت ­و گو با روزبه اسفندیاری همین هاست. او تجربه­های شخصی­اش را روایت می­کند.

وقتی متوجه شدید که دوران سربازی­تان را باید در بلوچستان بگذرانید. ناراحت شدید؟

نه. واقعیت این است که من شناخت کاملی از منطقه­ نداشتم. راستش خیلی هم تلاش کرده بودم که آنجا خدمت کنم و اصلا با پارتی بازی توانستم آنجا بروم.

مگر سربازی کردن در جایی مثل بلوچستان هم پارتی می­خواهد؟

پزشکان مرد دوران طرح و سربازی­شان یکی است اما در دوران سربازی یا همان طرح به اندازه­ مابقی سربازان و طبق تعرفه­ی اداره نظام وظیفه، حقوق بسیار اندکی می­گیرند. اما اگر پزشکی بتواند از طرف اداره نظام وظیفه و وزارت بهداشت به عنوان پیام­آور بهداشت مناطق محروم معرفی شود، در این دوران به اندازه­ی یک پزشک خانواده حقوق می­گیرد. من هم فکر کردم دوسالی را در منطقه محروم زندگی می­کنم و در عوض پول جمع می­کنم. بنابر این آشنا پیدا کردم و قرارشد بروم بلوچستان. آن زمان حقوق پیام­آور بهداشت در بلوچستان از دیگر مناطق محروم هم بیشتر بود. اما من نمی­دانستم علت چیست. فقط فکر می­کردم شاید محروم­ترین منطقه باشد.

مثلا دریافتی­تان چقدر بود؟

من سال 1386 سرباز شدم. در ماههای اول حدود یک میلیون و هفتصد، هشتصد هزار تومان دریافتی داشتم اما در ما­­ه­های آخر حقوقم به دو میلیون و سیصد هزار تومان رسیده بود.

اولین بار چه وقت متوجه شدید، منطقه برای سربازان زیاد امن نیست؟

بعد از دوره­ی آموزشی که در کرمانشاه گذراندم. باید خودم را به پادگان سپاه سلمان زاهدان معرفی می­کردم. داخل پادگان اعلامیه جوانی را دیدم که عنوان پزشک داشت و نوشته شده بود: شهید. الان اسمش خاطرم نیست، اما فهمیدم در یک درگیری میان سپاه و یکی از گروهک­ها­ی منطقه، گروهک آمبولانس را زده و پزشک داخل آمبولانس شهید شده. آن­قدر شوکه شده بودم که اگر چاره داشتم برمی­گشتم. پزشکی را هم  در پادگان دیدم که  مثل من برای معرفی آمده بود. بعدها متوجه شدم او را فرستادند، جای پزشک شهید. پادگان من را به دانشگاه علوم پزشکی زاهدان معرفی کرد تا دانشگاه  محل خدمتم را تعیین کند. مستقیم با همان لباس سربازی و پوتین راهی دانشگاه شدم. راننده تاکسی دومین نهیب را به من زد. گفت: پسر خیلی دل شیر داری که با لباس سپاه داخل شهر می­گردی. من اصلا در باغ نبودم . گفتم : برای چه؟ گفت: اشرار اصلا با سپاه خوب نیستند. دست­شان به بالادستی­ها که نمی­رسد، سربازان بیچاره قربانی می­شوند. بعد برایم از «عبدالمالک ریگی» و گروه «جندالله» حرف زد. آن­جا فهمیدم که چند ماه قبل از آمدن من عبدالمالک که دنبال استاندار بوده جاده­ی زاهدان به زابل درمنطقه­ی تاسوکی را بسته. یک اتوبوس را نگه داشته و از همه کسانی که لباس غیر بلوچ داشتند، کارت شناسایی خواسته. هرکس هم بلوچ نبوده با یک تیر، خلاصش کرده. جندالله از این واقعه فیلم گرفته بود و در سطح شهر زاهدان فیلم پخش شده بود. کنجکاو شده بودم که بفهمم دلیل این کارها چیست و این افرادی که در شهر به آن­ها می­گویند: اشرار، چه می­خواهند؟

در این­باره تحقیق کردید؟

راستش نیاز به تحقیق نبود. چند وقت که آن­جا زندگی کنید، همه­چیز روشن می­شود. اولین جایی که برای خدمت من در نظر گرفته شد،« اسپکه» بود. یک­بار که داشتم از جاده­­ی «اسپکه» به «نیک­شهر» می­رفتم، نرسیده به منطقه­ی «بم پور» متوجه شدم که میان خانه­های سمت راست وسمت چپ جاده، تفاوت از زمین تا آسمان است. خانه­های سمت راست، ساخته شده­اند و برق و کولرگازی دارند اما خانه­های سمت چپ نیمه ساخته و بدون برق هستند، کولر ندارند و در بین­شان کپر هم دیده می­شود. از راننده علت را پرسیدم. گفت: خانه­های سمت راست برای شیعه­هاست و سمت چپی­ها برای سنی ها. تبعیض مذهبی در بلوچستان به وضوح دیده می­شود. البته این تبعیض هرچقدر هم زیاد باشد، خشونت گروهک­های مخالف را توجیه نمی­کند. من اصلا با کارهای آن­ها موافق نیستم و دقیقا هجده ماه با ترس و اضطراب و کابوس درآ­ن­جا زندگی کردم اما فهمیدم احتمالا یکی از دلایل مبارزه­شان برای تبعیضی است که حکومت میان شیعه و سنی قائل می­شود به هرحال شکل مبارزه آن­قدر خشونت آمیز است که قابل توجیه نیست. این مبارزه بیشتر برای مردم عادی و بی گناه گران تمام می­شود. مثلا الان اصلا نمی­فهمم گناه مرزبانانی که دزدیده شده­اند، چیست. حتما بین آن­ها چند نفر سربازند و چند نفر عضو کادر مرزبانی هستند. اما هیچ­کدام­شان گناهی ندارند و در به وجود آمدن این موقعیت و تبعیض­ها مقصر نیستند.

خودتان هم با این افرادمخالف مواجه شدید؟

مگر می­شود، نشوم. من در چهار منطقه­ی بلوچستان یعنی «اسپکه»، «نیک­شهر»، «ساربوک» و «بنت» کار کردم.  اولین مواجهه­ام با یکی از آن­ها در همان چند ماه اول خدمتم بود. یک­باره یکی از کارکنان درمانگاه آمد، داخل اتاقم وگفت: «دکتر یک چند دقیقه مریض نبین من یک­نفر را بیاورم داخل.» جوانکی داخل شد. با تنگی نفس، درد قفسه سینه داشت. برای معاینه کردن پیراهنش را بالا زدم دیدم دورتا دور کمرش فشنگ بسته شده. تعجب کرده بودم وقتی بیمار از اتاق بیرون رفت. پرسیدم: این که بود؟ کارمندم گفت: این یکی از اعضای شرور منطقه است که از نیروی انتظامی تامین گرفته است.

تامین دیگر چیست؟

در واقع من هم تا آن روز نمی­دانستم اما بعدا از مردم منطقه شنیدم که بعضی مواقع میان نیروی انتظامی و افراد مخالف قراردادی ضمنی  به وجود می­آید که تامین نام دارد. یعنی فرد خودش را به شرط این که نیروی انتظامی به او کاری نداشته باشد معرفی می­کند. یعنی تامین جانی می­گیرد و تعهد می­دهد که دست به اسلحه نبرد.

آیا برای شما هم خطری پیش آمد؟

یک­بار خودم مریض شدم. پهلو درد شدید داشتم و احساس کردم سنگ کلیه است. درمانگاه ما امکانات رادیولوژی وسونوگرافی نداشت، برای همین تصمیم گرفتم به ایرانشهر بروم. قبلا به من گفته بودندکه منطقه ناامن است و قبل از ورود به جاده­ها باید با شبکه­ی بهداشت هماهنگ کنید. درد امانم را بریده بود و اصلا یاد هماهنگی با شبکه نبودم. فقط، به راننده گفتم: مرا برسان بیمارستان ایرانشهر. نزدیک منطقه «بزپیران»، یک­دفعه متوجه شدیم که سه نفر با اسلحه وسط جاده هستند. هیچ­کاری از پس­مان برنمی­آمد از همان جا دور زدیم. راننده چنان گاز می­داد که هر لحظه ممکن بود موتور ماشین پائین بیاید. خوشبختانه دنبالمان نکردند. من آن­قدر ترسیدم که درد را فراموش کردم. اما یکی از دوستانم که پزشک منطقه­ی «کوتیج» بود، یک­بار دزدیده شد. البته به خیر گذشت. یکی از گروهک­ها او را برده بود تا یکی از نفراتشان را که زخمی شده بود، مداوا کند. بعد هم آزادش کردند.

وضعیت سربازانی که پزشک نیستند، چطور است؟

وضعیت آن­ها بدتر است. خیلی از آ­ن ها در پاسگاه­های مرزی هستند که اصلا امنیت ندارد. مگر همین چند وقت پیش 14 مرزبان کشته نشدند. همه­ی آن­ها که جزو کادر نیروی انتظامی یا سپاه نیستند. سرباز هم بین­­شان هست. آن­ها حقوق ما را هم دریافت نمی­کنند. خیلی­ از سربازها در این منطقه توسط مخالفان کشته می­شوند.

حاضرید دوباره برگردید بلوچستان؟

دوستی می­گفت: روزهای سخت بیشتر برای آدم­ها خاطره می­شوند. آدمیزاد هم با خاطره­هایش زنده است. باید اعتراف کنم که از وقتی خدمتم تمام شد، خیلی وقت­ها یاد بلوچستان می­افتادم. یاد تجربه­هایی که آن­جا به دست آوردم. من هنوز هم همه­ی اخبار بلوچستان را دنبال می­کنم. شاید درآینده، چند روز در ماه برای طبابت به آن­جا بروم. مردم عادی که گناهی ندارند. اما به عنوان سرباز سپاه هرگزحاضر نیستم دوباره آن­جا خدمت کنم.

گفتید اخبار منطقه­ی بلوچستان را می­خوانید. آیا تا به حال خبری تحت تاثیرتان قرار داده؟

گروه«جندالله» و عبدالمالک ریگی برای من کابوس بود. در تهران بودم که ریگی دستگیر شد. شاید باورتان نشود، اما از شوقم گریه می­کردم. البته دلیل شوق من با دلیل ذوق زدگی رادیو و تلویزیون ایران وقتی این خبر را پخش می­کردند، متفاوت بود. من به خاطر همه­ی مردم و سربازان بی ­گناه آن منطقه خوشحال بودم. اما جشن رسانه ملی برای این بود که یکی از مخالفان نظام گیر افتاده بود. که این موضوع اصلا برای من اهمیت نداشت. انگار دستگیری او پایان همه­ی کابوس­های من بود. الان هم وقتی خبری را درباره کشته شدن سربازان یا مردم بی­گناه می­خوانم، منقلب می­شوم . من از نزدیک زجر مردم آن منطقه را دیده­ام و خودم هم در این زجر با آن­ها سهیم بوده­ام.

ثبت نظر

قایقرانان برهنه انگلیسی در پهنه رودخانه

۲۰ بهمن ۱۳۹۲
بلاگ تصویری جهانی
قایقرانان برهنه انگلیسی در پهنه رودخانه