یکشنبه شب(اول ژوئن) به همت موسسه "برعکس"، تالار بزرگ کدوگان در قلب لندن میزبان سیما بینا بود؛ خواننده شناخته شده که دهه هاست درباره موسیقی محلی و نواحی تحقیق می کند و باعث شده بسیاری از ترانه های نه چندان شناخته شده محلی در حافظه جمعی ایرانیان ثبت شود.

با سیما بینا به گفت و گو نشستم.

 

شما اهل خراسان هستید، این منطقه در مجموع برای شما چه داشته؟

همه چیز... هر چه هست از خراسان است. از ابتدا همان ترانه های کوچک محلی که پدرم به من یاد می داد، اولین چیزهایی بود که از خراسان و بخصوص محلی های بیرجند می خواندم. بعد همین طور ادامه دادم و آن چه مسلم است این است که پدرم از مردان باذوق جنوب خراسان بوده و به همین دلیل به طور طبیعی امکان این که آن فرهنگ را چه در شعر و چه در موسیقی زودتر در بربگیرم، بیشتر بوده. در فواصل هر کاری به بیرجند سفر می کردم. یک عمو و یک عمه آنجا داشتم و البته دوست های دور و بر که باذوق بودند و همه اهل موسیقی. حتی کارگرهای آنجا بعد از کار در خانه عمو جان رقص و موسیقی به راه می انداختند. بسیاری از آنها دو بیتی هایی بلد بودند که خیلی زیبا بود. آنها را یادداشت می کردم و می آوردم در ترانه هایم. می توانم بگویم دو بیتی هایی که از اول تا به حال در کارهایم به کار برده ام، دو بیتی های خیلی قشنگی بوده اند.

در دوره کودکی در خانواده ای اهل موسیقی بزرگ شدید، اما اولین برخوردهای جدی شما با موسیقی کی اتفاق افتاد؟ چطور علاقه مند شدید به خواندن؟

معمولاً از تشویق های اطرافیان آدم می آید. پدرم برای من آهنگی می ساخت و می خواست که من بخوانم. او کسی بود که صدا و استعداد من را جدی می گرفت و تشویق ام می کرد به خواندن. در محیط مدرسه، اگر جشنی برگزار می شد، من را انتخاب می کردند برای خواندن. این ها همه باعث شد که خودم هم باور کنم که استعدادی در این زمینه دارم و پیگیری کردم. بارها شد که در طول زندگی ام خسته و مایوس می شدم؛ کارهایی مثل درس، گرفتاری های زندگی، تدریس، بچه و خیلی چیزها می خواست که مرا منصرف کند، اما این در ذات من رفته بود.

کار شما در تمام این سال ها با واژه هایی چون موسیقی محلی و موسیقی فولکلور گره خورده. این فکر می کنید برمی گردد به همان کودکی؟

بله، همان فرهنگی که در آن بزرگ شدم... مثالی برای تان بزنم: در آن منطقه ریتمی هست هفت هشتم یا پنج هشتم که خودشان به آن ریتم لنگ می گویند. موسیقی رقص آنها هم همین است. جمعیت آنجا موسیقیدان نیستند اما این ریتم را بلدند و به آن عادت دارند. من اولین بار وقتی که در برنامه هایی با پدرم می آمدم یا بعدتر که "گل های صحرایی" را می خواستم با این ریتم بخوانم، حتی هنرمندانی که استاد بودند،این ریتم برایشان خیلی غریب بود و فکر می کردند که ریتم اشتباهی است، اما وقتی که پدرم روی میز این ضرب را می گرفت و ادامه می داد، می فهمیدند که این ریتم مربوط به یک منطقه است و درست است. این مثل همان صحبت کردن محلی است که هر کس بنا به منطقه اش یک جور حرف می زند. اما این که چطور تداوم داشت، این طور شد که رفته رفته فکر کردم در این موسیقی محلی جست و جوگر باشم. فکر کردم ببینم در مناطق دیگر چگونه است و این کنجکاوی قشنگی بود که با پیدا کردن کارهای زیرخاکی و معرفی آنها تلاش کردم این موسیقی های محلی ها را به گوش بسیاری برسانم.

در این کنسرت لندن، برای اولین بار به زبان پشتو خواندید...

وقتی که با هنرمندهای افغانی نشستیم و کار کردیم ، دوباره همان جست و جو پیش آمد. وقتی با استاد داوود خان آشنا شدم کنجکاو شدم که ببینم آهنگ های زبان محلی پشتو چگونه است. شروع کردم به یاد گرفتن آنها که دو تایشان را دیشب اجرا کردم. بافت قشنگی دارد و تلاش زیادی کردم که یاد بگیرمشان.

به جز داوود خان بقیه نوازندگان شما هم خارجی بودند...

داوود خان و یاما جان هر دو افغانی هستند و با هم کار می کنند. دو نفر دیگر کسانی بودند که من کارهایشان را دیده بودم و با این که اسپانیایی هستند، سازهای شرقی می نوازند. خوشحال شدم که داوود خان آنها را می شناخت و با آنها کار می کرد. افرن و میریام سال ها شاگرد داوود خان بوده اند. برای همین از آنها دعوت به کار کردم و خیلی راحت ملودی را یاد گرفتند. فکر کنم اگر بیشتر با هم کار کنیم قطعاً بهتر هم خواهد شد.

یک ویژگی کار شما این است که برخلاف غالب خوانندگان، سعی می کنید که کلام را به یک ساز موسیقی بدل کنید. برای همین در کار شما خیلی مهم نیست که شنونده مفهوم کلام را بفهمد یا نه... دیگر مهم نیست که شنونده شما زبان پشتو می فهمد یا نه.... فکر می کنید این تعبیر درست است؟

خیلی خوب برداشت کردید... واقعاً خوشحالم از این بابت.... من همیشه این را توجه دارم که هر کلمه یا حتی هر حرفی آهنگی دارد که باید حق اش را ادا کرد. در شرق هنوز عادت داریم که با کلام موسیقی را حس کنیم. من حس های کلام را می آورم در عالم درون خودم و درون موسیقی.

می دانم که پسر شما موسیقی جاز کار می کند. هیچ وقت وسوسه نشدید که یک کار ترکیبی ارائه کنید؟

جالب است که اولین بار است چنین سوالی از من می شود.... آرش، پسرم، با موسیقی من از کودکی بزرگ شده. این موسیقی من بوده که در فکر و سرشت دو بچه من رفته. آرش از بچگی شروع کرد به نواختن سه تار و هم او و هم دخترم با من کر می خواندند. آرش پیانو هم یاد گرفت، بعد تار و بعد گیتار. گیتار باعث شد که برود در دنیای الویس پرسلی و رسید به موسیقی های پاپ و جاز. یک تلفیق طبیعی در کار او به وجود آمد و دیدم دومرتبه گردش کرده و می آید در افشاری و دشتی آهنگ می سازد و با شعر خیام و مولانا کار می کند. من هم شده که کنجکاو شده ام و حتی کاری را هم دو نفری با هم در استودیوی خصوصی او خواندیم. اما اول دوست دارم موسیقی خودش را معرفی کند و بعد از عمری که گذاشته، با موسیقی خودش معرفی شود.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}