"شهر دروغ ها؛ عشق، سکس، مرگ و جست و جوی حقیقت در تهران" عنوان کتابی است از رامیتا نوایی که به تازگی توسط انتشارات "ویدنفلد و نیکلسن" در بریتانیا منتشر شده است. کتاب از هشت داستان مجزا تشکیل شده که هر یک داستان یک شخصیت را در دل تهران امروز دنبال می کند و مسائل سیاسی و اجتماعی و روابط عاشقانه و محدودیت های جنسی، محور اصلی داستان هایی را تشکیل می دهند که نویسنده می گوید همگی واقعی هستند.

این کتاب حاصل سه سال زندگی نوایی از سال 2003 تا 2006 در تهران به عنوان خبرنگار روزنامه تایمز است.

با رامیتا نوایی در لندن گفت و گو کرده ام.

 

از اینجا شروع کنیم که ایران برای تو چه معنایی دارد؟ در تمام این سال ها رابطه ات با ایران چه بوده و درباره آن چه فکر کرده ای؟

ایران همیشه برایم مهم بوده و هست. مثل همه بچه های انقلاب انگار که در تبعید بوده ام و به شکلی در اقلیت نژادی زندگی کرده ام و در سرزمین مادری ام نبوده ام. من در جای دیگری بزرگ شدم و همیشه درباره هویت ام مساله داشته ام. همیشه این حس را داشتم که باید به ریشه هایم دوباره متصل بشوم. هنوز هم برای من مهم است که بروم دستم را بزنم به خاک وطنم. این وقتی رئالیستی تر شد که من برگشتم به ایران و در آنجا به عنوان روزنامه نگار مشغول به کار شدم. اینجا بود که رابطه ام با این کشور را دقیقاً درک کردم. البته این همه هویت من نیست، چون من جای دیگری بزرگ شده ام.

کتاب ات را با خیابان ولی عصر شروع کرده ای و توضیح داده ای که دو سوی متفاوت شهر- ثروتمند و فقیر- را به هم وصل می کند. کتاب را هم با همین خیابان تمام کرده ای. این خیابان برای تو معنای شخصی ای هم دارد؟

اولین خاطره بچگی ام از خیابان ولی عصر است. وقتی که کوچک هستی این خیابان به نظرت بسیار بزرگ و شگفت انگیز است. نکته دیگری که برایم جالب است این است که وقتی از خیلی از ایرانی ها می پرسی چه خیابانی خیابان محبوب ات است، غالباً می گویند ولی عصر. مثل لندن و نیویورک نیست که هر کس خیابان متفاوتی را دوست دارد. در ایران همه رابطه ای با این خیابان دارند. فقط برای پولدارها یا یک نوع مردم نیست. همه مردم تهران رابطه ای با آن دارند و این را دوست دارم.

اولین سوالی که فکر می کنم برای هر خواننده ای پیش می آید- یا لااقل برای خواننده حرفه ای- این است که چقدر این داستان ها واقعی است و چه میزان تخیل در آن وجود دارد. در انتهای کتاب توضیح می دهی که این آدم ها را دیده ای و با آنها مصاحبه کرده ای و همه چیز واقعی است، اما نوع نوشتن و روایت داستان ها به نظر می رسد که شبیه به رمان است و داری داستانی تخیلی را روایت می کنی...

نمی خواستم داستان هایی بنویسم که صرفاً مقالات روزنامه نگارانه ای باشند که در کنار هم قرار گرفته اند. تهرانی که می خواستم خلق کنم، تهران آکادمیک نبود. می خواستم تهرانی زنده خلق کنم. در داستان بیژن دقیقاً همان لحنی را نگه داشتم که او و دوستان او داشتند. برای همین می توانم بگویم که نوشتن اش راحت بود. من همه ماده خام ماجرا را داشتم و می توانستم به همه این محله هایی بروم که داستان در آنها رخ می دهد و محله را توصیف کنم. تمام این داستان ها واقعی هستند. در برخی داستان ها آنها همه ماجرا را نمی خواستند بگویند. برای همین مجبور بودم روایت های دیگری هم پیدا کنم. مثلاً در داستان امیر باید با قاضی حرف می زدم و خیلی خوش شانس بودم که توانستم این کار را بکنم. خیلی ها کمک ام کردند و بدون کمک آنها نمی توانستم این کتاب را بنویسم.

حالا حاصل کار را چه می خوانی؟ یک رمان؟

نه رمان نیست... برای من روایت غیرتخیلی(non-fiction narrative) است. من این ژانر را دوست دارم. وقتی به عنوان یک روزنامه نگار کتابی درباره جایی می خوانم فکر می کنم چیزی در آن گم شده اما وقتی نوع روایت غیرتخیلی آن را می خوانم فکر می کنم این فواصل کامل می شود. من وقتی می خواستم این کار را درباره تهران بکنم، نمی خواستم که دور بایستم و با فاصله به آن نگاه کنم. می خواستم داستان هایی را بگویم که در خیابان های تهران اتفاق می افتد و بتوانی موقع خواندن در آنجا نفس بکشی.

یعنی نوعی ادامه کار روزنامه نگاری؟

برای من به عنوان روزنامه نگار، واقعیت ها خیلی مهم بود. فکر می کنم این از نگاه روزنامه نگاری من می آید. باید هر اتفاقی واقعی می بود. من باید این اتفاق را زنده می کردم. این را نمی توانستم در ذهن خودم انجام دهم و نیاز داشتم به دیگران که این داستان ها را بگویند. وقت خیلی زیادی گرفت که این آدم ها را پیدا کنم و درباره شان تحقیق کنم.

این آدم ها را چطور پیدا کردی؟

همیشه از طریق ارتباط با سایر آدم ها، یعنی یک کسی، دیگری را معرفی می کرد و همین طور جلو می رفت. مردم به من اعتماد می کردند و می دانید که ایران چطور است.

از ابتدا قصد داشتی که این کتاب را بنویسی و برای آن گفت و گو می کردی یا بعداً پیش آمد؟

کارت روزنامه نگاری من را وزارت ارشاد برای سه ماه نداد و من نمی خواستم که بی کار بنشینم. گزارشی نوشته بودم درباره یک مدرسه از بچه های خیابانی در شوش. این خیلی در ذهن من مانده بود. وقتی بی کار شدم رفتم به مدرسه ای در ناصر خسرو برای کودکانی مثل بچه های افغان که برگه هویت ندارند، سه ماه انگلیسی درس دادم. هر روز می رفتم. آنجا دیدم که پائین های شهر دنیای دیگری است. البته برای تو که از تهران هستی، این طور نیست، اما برای من کشف دنیای دیگری بود. کسی در غرب درباره این بخش شهر نمی نویسد. تهرانی که من زندگی می کردم بالای شهر بود و میان پولدارها. یک جور حباب بود. اما پائین شهر داستان دیگری بود. این تهران واقعی بود با مردم واقعی و درگیری ها و گرفتاری هایشان. قصه های آنجا شگفت انگیز بود و چشم های من را باز کرد. آنجا در یک کلینیک با یک فاحشه دوست شدم. بله، می توانم بگویم که "دوست" شدم. زن عحیب و غریبی بود که برای من جالب بود و من هم برای او جالب بودم. او مرا برد که تهران خودش را نشانم بدهد؛ تهران پااندازها و تهران هروئین و کوچه پس کوچه های شوش. شروع کرد قصه های خودش و دوستانش را به من گفتن. چشم های مرا باز کرد. فهمیدم تهران خیلی ترکیب پیچیده ای است. می خواستم در کتابم نشانم بدهم که تصورغرب درباره تهران درست نیست. در تصور غرب از تهران، مرم یا بنیادگرا هستند که "مرگ برآمریکا" می گویند یا شیک پوش و پولدار. اما چیزی میانی ای هم هم هست. می خواستم این پیچیدگی را نشان بدهم.

چیزی که در کتاب ات مشهود است این است که سعی داری فضای شهر را توضیح دهی. مثلاً خیلی روی بیلبوردها تاکید داری و به نوشته های روی آنها در جاهای مختلف اشاره می کنی. سعی داشتی فضای شهر را برای خواننده غربی مجسم کنی؟

این بخشی بود که سعی داشتم تصویر شهر را ارائه کنم. فکر می کنم برای شمای ایرانی خسته کننده باشد، اما من کتاب را برای خواننده غیر ایرانی نوشته ام. برای همین می خواستم هر خیابان را توضیح دهم و نشان بدهم که جامعه به چه شکلی است و دولت چه پیامی به جامعه می دهد. می خواستم تهران را از دیدگاه های مختلف نشان بدهم؛ نه فقط از دیدگاه مردمی که مخالف رژیم هستند، بلکه از دیدگاه کسانی که رژیم را دوست دارند. با دختری چادری حرف می زدم...

که در کتاب نام سمیه گرفته؟

بله.... دختر دوست داشتنی ای بود. عاشق رهبر ایران بود و وقتی او را در تلویزیون می دید اشک می ریخت. انقلاب برای خانواده او خیلی خوب بود. این انقلاب به او و خانواده اش احترامی داده بود که قبلاً نمی توانستند داشته باشند. امکان تحصیلی داشت که نمی توانست در زمان شاه داشته باشد. من می خواستم تصویر کاملی از همه نوع مردم نشان بدهم.

برگردیم به عنوان کتاب:" شهر دروغ ها"...

اول این که در ابتدای کتاب توضیح داده ام که نمی گویم ایرانی ها دروغگو هستند. من خودم ایرانی هستم. نمی گویم ما دروغگو هستیم. می گویم فضایی در ایران به وجود آمده که باعث شده آدم ها نمی توانند صادق باشند. آنها نمی توانند در جامعه همانی باشند که در زندگی شخصی شان در داخل خانه هستند. خیلی مهم است که ایرانی ها بدانند منظور من این نیست که ایرانی ها بیشتر از مثلاً انگلیسی ها دروغ می گویند. منظور من اصلاً این نیست. در ایران همه چیز تنش بیشتری دارد و همه چیز بیشتر اغراق شده است و این به دلیل پیچیدگی جامعه و قوانین آن است.

اولین جمله کتاب ات تقدیم آن به تهرانی هاست و آخرین جمله کتاب هم حکایت از عشق تو به تهران دارد...

آدم های تهران گرمی ای دارند که در هیچ جای دیگری ندیده ام. این گرمی را در همه دیده ام؛ از مذهبی های محافظه کار تا لیبرال های سکولار ضد رژیم. من این را دوست دارم. حس می کنم در میان خانواده ام هستم. من در لندن بزرگ شده ام و وقتی آنجا بودم فکر می کردم در در یک مهمانی خانوادگی بزرگ بودم. این را هم اضافه کنم که غذای ایرانی شگفت انگیز است، هر وقت آنجا می روم آنقدر می خورم که چاق می شوم! برای همین با غذای ایرانی، رابطه عشق و نفرت همزمان دارم!

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}