«بیتا ملکوتی» فارغ التحصیل رشته‌ تئا‌تر (نمایشنامه نویسی) دانشکده‌ هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران و تا سال ها به عنوان منتقد تئاتر فعالیت کرده است. از سال ۱۳۷۶ نوشتن شعر و داستان کوتاه را به صورت جدی آغاز کرده و در این سال‌ها، داستان‌ها و شعر‌هایش در مطبوعات و رسانه‌های داخل و خارج از ایران به چاپ رسیده است. برخی از اشعار و داستان‌های او به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و اسپانیایی ترجمه شده است.
از او این کتاب ها منتشر شده: مجموعه شعر «مسیح و زمزمه‌های دختر شاهنامه» نشر خورشید سواران ۱۳۷۸، مجموعه داستان کوتاه «تابوت خالی» نشر کتاب آوند ۱۳۸۲، «اسطوره‌ی مهر» (زندگی و فیلم‌های «سوسن تسلیمی») نشر ثالث ۱۳۸۴، مجموعه داستان «فرشتگان، پشت صحنه» نشر افکار ۱۳۸۹ و «مای نیم ایز لیلا» نشر ناکجا ۲۰۱۳

«مای نیم ایز لیلا» ازهمان عنوان انگلیسی اش - که به فارسی نوشته شده و نوعی تناقض را به نمایش می گذارد- روایتگر شخصیتی مهاجر به نام لیلا است که با همه تعلقات شخصی اش به ایران در آمریکا به سر می برد: تلاش برای تثبیت و وفق یافتن در شرایط جدید مضمونی است که در لابلای روایتی عاشقانه از زندگی شخصیت های داستان گم می شود.

ملکوتی در اولین رمان خود که در واشنگتن دی سی نوشته شده، فارغ از دغدغه سانسور و اجازه چاپ، می تواند وارد جزئیات احساسی شخصیت های مهاجرش شود که از سویی تعلق رمان را به ادبیات مهاجرت به دلیل روایت زندگی آدم های مهاجر بیشتر می کند و از سوی دیگر با چاپ شدن کتاب توسط ناشری در خارج از کشور- و مجوز چاپ نداشتن در ایران- برگی بر ادبیات فارسی ای می افزاید که می تواند روایتگر قصه ها و لحظه های ممنوع باشد. خودش در این مورد می گوید:

«یکی از دلایلی که این کار را برای خودم دوست داشتنی و جذاب می کند، نوشتن در فضایی بود که سانسوری وجود نداشت. من این رمان را بدون فکر سانسور و سانسورچی نوشتم و تا آنجا که در توانم بود سعی کردم خودسانسوری را هم کنار بگذارم و این حس به غایت جذاب و هیجان انگیز بود و من تا قبل از آن تجربه اش نکرده بودم. بکر بودن این تجربه مثل بکر بودن اولین بوسه در نوجوانی بود.»

اگر علاقه ملکوتی به فرم، در اشعارش مشکل زا بود و ارتباط خواننده را با آنها مشکل می کرد، این بار این علاقه به شکل فرمی جدای از محتوا باقی نمی ماند و به بخش مهمی از روایتی بدل می شود که می تواند خواننده را با خود همراه کند.

در واقع رمان دو راوی دارد: یوسف که یک نویسنده مهاجر است و آشنایی اش با لیلا باعث شده که او را به عنوان شخصیت اصلی رمان اش انتخاب کند، از سویی دیگر با فصل هایی روبرو هستیم که لیلا آنها را نوشته و در حقیقت در هر فصل، به ترتیب، راوی تغییر می کند.

این سبک تنها در حد یک بازی فرمی باقی نمی ماند و می تواند تفاوت دیدگاه های نگاه زنانه و مردانه را به زندگی بیان کند. هرچند نویسنده می توانست با تلاش برای تغییر نثر در دو روایت مختلف، نوع ارتباط خواننده را با هر راوی متفاوت کند، یا حتی جسورتر باشد و به جای محدود کردن هر راوی در بخش مربوط به خود، گاه راوی ها را در یک فصل با هم بیامیزد، اما در همین شکل هم ایده ارتباط دو راوی با هم (که گویی ما در واقع در حال خواندن نوشته هایی هستیم که لیلا به اصرار- و برای یوسف- نوشته است)، هوشمندانه به نظر می رسد.

اما شاید تلاش نویسنده برای جدا ماندن از شخصیت ها و روایت آنها فارغ از دنیای خودش- و بدون داوری- خواه ناخواه بی نتیجه مانده و دنیای نویسنده به شدت با دنیای شخصیت هایش آمیخته است. خودش می گوید:

«این رمان را در ماه های اول مهاجرتم از ایران نوشتم. در حقیقت این رمان نتیجه تلاش من برای احساس زنده بودن و زندگی در سرزمینی جدید با تمام سرگشتگی ها و کم شدن ها بود. من با نوشتن اش خودم را دوباره پیدا کردم.انگار به هوای جدیدی که تنفس می کردم بگویم اسم من بی تاست....تنها وجه مشترک من و لیلا تلاش برای یافتن خود واقعی است در میان مردم و فرهنگی غریب و ناآشنا. شاید از این منظر شخصی ترین کار من باشد.»

 به نظر می رسد که نویسنده به شدت سعی دارد یک راوی بی طرف باقی بماند، اما در نهایت، داستان ستایشی است از شخصیت زن. مردان داستان- یوسف و ناصر و آقا - وفادار نیستند و در پایان، یوسف راوی هم بی دلیل لیلا را ترک می کند تا به ایران بازگردد. این نوع نتیجه گیری- و به ویژه مساله بازگشت به ایران- هرچند در ذات خود کلیشه ای به نظر می رسد( و البته داستان نیازی به دو پاراگراف آخر ندارد و جایی که می فهمیم حالا لیلا دیگر به یوسف هم فکر نمی کند، پایان مطلوب تری را برای داستان رقم می زد)، با این حال نویسنده می خواهد به هر قیمتی ارج و قرب قهرمانش را بالا ببرد: این لیلاست که نگاه ژرف تری به زندگی دارد، می آموزد و تلاش می کند و در نهایت راه خود را در هنر- آواز خواندن- می یابد و تاکید بر تشویق های حضار حاکی از این است که لیلا در کارش بسیار موفق خواهد بود.

از سویی خودآگاه یا ناخودآگاه مردان قصه ناکامل هستند: یوسف زن و فرزندش را ترک کرده، در انتها هم به نظر می رسد که لیلا را تنها برای نوشتن رمان اش می خواست. ناصر هم زن و فرزندنش را در سودای یک زن که در نهایت یک دو جنسی از کار می آید، رها می کند. «آقا»، پدر لیلا، تنها به فکر خودش است و در نهایت مالیخولیا می گیرد، کریس کافه دار تنها به سگ اش فکر می کند و جاناتان، پولدار جاگوار سوار، تنها به یک بار خوابیدن با لیلا فکر می کند( و بکارت لیلا بدون عشق برداشته می شود، همان طور که بکارت دختر چهارده ساله اش؛ هر دو هم خودآگاه یا ناخودآگاه در «آمریکا»  اتفاق می افتد؛ گویی در ته ذهن نویسنده آنجا مکانی است برای آزاد شدن از قید و بندهایی که لیلا روایتگر آنها در بخش های مربوط به ایران است).

از سویی داستان به روایت یک نسل بدل می شود و تنها به شرح حال شحصیت هایش در مهاجرت اکتفا نمی کند. روایت لیلا به گذشته ای بازمی گردد که جایی حضور دارد. سیل به نمادی بدل می شود که در مهاجرت سعی دارد این گذشته را پاک کند. اما لیلا با انتخاب اختیاری نوشتن درباره آن، قصد گریز از گذشته اش را ندارد.

این گذشته خواه ناخواه با انقلاب ایران پیوند می خورد: برادر کمونیستی که با حکومت پس از انقلاب می جنگد و در سال شصت و یک اعدام می شود. در فصل مربوط به روایت اعدام برادر، نویسنده موفق می شود با نثری روان و بدون پناه بردن به توصیف، برآیند و نتیجه این اعدام را در دو زن- خواهر او یعنی لیلا، و مادرشان- بررسی کند و در نهایت با تاکید بر جزئیاتی دقیق، حس های زنانه با ترکیب پیچیده ای از تردیدهای مادر می آمیزد و موفق ترین بخش رمان را رقم می زند. 

"مای نیم ایز لیلا" البته تضاد و تعارف نویسنده با خودش را هم در دل دارد. نویسنده می تواند بالاخره فارغ از این تردیدها جایی فریاد بزند که "مای نیم ایز بی تا". خودش می گوید:«لیلا تنها دو بار در طول رمان خودش را معرفی می کند، یک بار که به دنبال معشوق اش است که گمان می کند جزو قربانیان حمله تروریستی یازده سپتامبر است و برای اولین بار به زبان می آورد که عاشق است و بار دوم جایی است که برای اولین بار قرار است روی صحنه آواز بخواند. انگار تنها در این دو جاست که هویت خود را درک می کند و با افتخار به زبان می آورد. برای من هم نوشتن، یافتن هویتی بود که گمش کرده بودم.»

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}