دیر وقت شب تلفن زنگ می زند.مرداد ماه(1376) تهران است و شب های گرمش.پشت تلفن علی صدیقی است،از رشت زنگ زده. می گوید که بیژن نجدی حالش خراب شده و آورده اندش تهران. بیمارستان مدائن. تو برو صبح پیشش، ما هم فردا می آییم. به محمد زنگ می زنم، و قرار فردا را می گذارم. فردا وقتی می رسم بیمارستان او زودتر رسیده. پروانه همسر بیژن هم هست. بیژن روی تخت خوابیده طوری که متوجه حضور ما نمی شود. به زور اکسیژن و سرم و نمی دانم این طور چیزها و البته با سختی نفس می کشد. چندی بعد دوستان می رسند علی صدیقی، محمد تقی صالح پور، مجید دانش آراسته، جواد شجاعی فرد و رقیه کاویانی، علی رضا پنجه ای. یادم نیست اما به نظرم احمد خدادوست و چند نفر دیگر هم بودند.

محمدتقی صالح پور آمده بیرون اتاق و چشم هایش از اشک تر است. داریم بیرون اتاق می پرسیم که چه شده؟ هیچ کس دقیق نمی داند، جز همسرش که او هم به ما چیزی نمی گوید. چند دقیقه بعد اکبر رادی هم می آید توی آن هوای داغ، عرق کرده. حافظ موسوی و عنایت سمیعی و البته بیژن بیجاری که بسیار در آن روزها زحمت کشید برای بیژن نجدی.

عجیب است برایم. این که همان صبح وقتی رفتم توی اتاق بیژن به همسرش اشاره کرد که بنویسد. نمی توانست حرف بزند. کنجکاو شدم که چه چیزی را قرار است بنویسد. بیژن گفته بود که اسم همه کسانی را که می آیند ملاقات بنویسند، به ترتیب و دقت.عجیب است.

با دیدن دوستان هم ولایتی، بیژن جان می گیرد. و راحت تر نفس می کشد. دوستان ما ساعتی بعد بر می گردند رشت. پروانه خانم می ماند، و بیژن و آن دیو درون سینه اش. بعد از ظهر زنگ می زنم به بابا چاهی. می گویم که این طور شده و اگر بیاید ملاقات برای بیژن خوب است. قرار می گذاریم برای دو روز بعد که با هم برویم و می رویم. به سیدعلی صالحی هم زنگ می زنم. بدجوری گرفتار است. یکی دو روز بعد به دکتر علی‎محمد حق شناس زنگ می زنم. دکتر دوست دوران سربازی بیژن بوده، و دوست مشترک او و برادر همسرش پوروین محسنی آزاد. از خبر این که بیژن در بیمارستان است جا می خورد. اسم بیمارستان را می پرسد. فردا وقتی می روم بیمارستان دکتر حق‎شناس آن جاست. رفیق هم رفیق قدیمی. ایران جوان تازه در شماره های اولش بود آن روزها. فخری برزنده همکارم می گوید من هم می آیم ملاقات. یک روز هم با فخری می رویم بیمارستان.

حافظ موسوی و عنایت سمیعی و بیژن بیجاری هر روز مثل ساعت دقیق، می آیند پیش بیژن، و مهین خدیوی دوست قدیمی بیژن هم همین طور. خیلی ها هم نمی آیند. خیلی ها کار دارند. خیلی ها گرفتارند. بعضی نمی خواهند او را روی تخت بیمارستان ببینند.بعضی ها نمی خواهند نفس نفس زدن یوزپلنگی را زیر چتر اکسیژن ببینند.

یوزپلنگ. یوزپلنگانی که با من دویده اند. اگر شمس لنگرودی نبود شاید بیژن انتشار همین یک کتاب(تا آن وقت- یوزپلنگانی که با من دویده اند) را هم نمی دید. منتی نیست البته. بیژن ارزشش بیشتر از این حرف ها بود، و هست.

بیژن نجدی شاعر داستان ها بود، و داستان نویس شعرها. هر چه بود یوزپلنگ هم بود. اصلا چهره اش، چشم هاش، صداش یوزپلنگ را تداعی می کرد و می کند. لیسانس ریاضی، متولد خاش. بزرگ شده اراک، ساکن لاهیجان. دبیر ریاضیات. این ها بعلاوه شاعری و داستان نویسی، بعلاوه گوشه گیری همه‌ی بیژن های ادبیات معاصر می شود معادله ای به نام بیژن نجدی. شاعری که شعرهایش در زمان زنده بودنش کمتر مجال چاپ یافت.

یادم هست که چند سال پیش از مرگ بیژن و اصلا پیشتر از آن که بیژن را از نزدیک ببینم، یک روز در دفتر مجله آدینه علی باباچاهی برایم از بی توجهی به یک شاعر گیلانی حرف می زد.می گفت که نمیداند چرا با آن که بیژن نجدی را از خیلی ها شاعرتر می داند، نتوانسته آن طور که باید حقش را ادا کند و سهمی قابل توجه از صفحه شعر آدینه را به شعرهای بیژن بدهد،و البته چند ماهی پیشتر از آن ماجرای بیمارستان و مرگ.چند شعر بیژن را چاپ کرد بالاخره.

خدا پدر عباس معروفی را بیامرزد. معروفی جایزه گردون را راه انداخت و دستش درد نکند که در آن کوچه پس کوچه های میدان امام حسین، تنها به فکر بالا رفتن خودش از نردبان نبود. یک جستجوی ساده برای عکس بیژن سال ها پس از مرگش هنوز همان عکسی را نشان مان می دهد که در گردون چاپ شده. عباس معروفی یکی از خدمت هایی که کرده به ادبیات، جایزه گردون بود.یک بار دیدمش. در مجله گردون قرار بود بابک احمدی درباره کتابش، آن وقت ها مهمترین کتابش ساختار و تاویل متن بود، حرف بزند با رضا چایچی رفته بودیم آنجا. بچه ها نشسته بودند.یک نفر آستینش را بالا زده بود و پذیرایی هم می کرد، گفتم رضا پس معروفی کو. گفت"همینه دیگه". فروتن بود به نظرم. دیگران می گویند "سمفونی مردگان"، من ولی با "سال بلوا"یش حال کرده و سنگسر و شهمیرزاد هم رفته ام. معروفی هم در گردون و انتشاراتی که راه انداخته بود طرف آنهایی را گرفت که کار زیاد داشتند اما اسم و رسم نه آن قدر. بیژن نجدی هم جایزه داستان گردون را گرفت، و بعد سرزبان ها افتاد نامش و نام یوزپلنگانش.

دی ماه 74 خنده های بیژن، سرسرای هتل بادله را شلوغ کرده است،همان طور که دود سیگارهاش. عجیب بود برایم که سیگاری نبودم تا آن روزها. در تمام عکس هایی که گرفتم، هر جا که بیژن هست، سیگار هم هست لای انگشت هاش. یک عکس هم بود البته که خود بیژن گرفته بود از کاوه گوهرین. داشتیم ناهار می خوردیم توی رستوران. کاوه گوهرین روی میز دیگری تنها نشسته بود. بیژن بلند شد و دوربینم را گرفت، روی کاوه را بوسید و عکس را گفت. از حافظ موسوی و مهرداد فلاح و من هم عکس گرفت. شعر می خواند و حرف می زد و می خندید. شاد بود اصلا. یوزپلنگی که داشت از دیوار بالا می رفت.

سعید صدیق نزدیک ترین دوستش بود. لااقل من این طور فکر می کنم. سعید هیچ وقت نیامد بیمارستان. بعدتر هم که ازش پرسیدم گفت یک بار در آن چند روز بعد از بازگشت بیژن به لاهیجان، رفته خانه اش، با مهدی ریحانی شاعر. برایم همش سوال بود. چیزهایی هم هست که بهتر است هیچ وقت نوشته نشود. مثل آن چند تا حرکت عجیب بیژن در بیمارستان، بعضی از حرف هایی که روز آخر توی بیمارستان زد. نمی دانم. نمی دانم وقتی دارم  سال‎ها بعد از مرگ بیژن،این روایت را می نویسم باید همه اش را بنویسم یا بخشی را. سعید صدیق نزدیک ترین دوستش بود. فکر کنم بیژن نجدی شعرهایش را اول بار برای سعید می خواند، یا حداقل این که سعید را یکی از داوران شعر خودش می دانست.

رفته بودم بیمارستان. یوز پلنگ حال خوشی نداشت. گفتند که مرخص اش کرده اند. قرار بود بیژن با یک سواری(آن وقت ها شورلت و بیوک بود) برود. زنگ زدم به علی صدیقی گفتم ماجرا این طور شده. تلفن ها به صدا در آمدند و بالاخره قرار شد که آمبولانسی را از رشت بفرستند، از همان شورلت ها منتها آمبولانس اش را، و فرستادند. محمدتقی صالح پور و رقیه خانم کاویانی و آقا جواد شجاعی فرد و علی صدیقی همه با هم تلاش کرده بودند تا یک آمبولانس که رعایت حال بیژن را بکند، برای بردن یوزپلنگ به خانه اش به لاهیجان جور کنند.

به زور دو تا لوله اکسیژن می رسید به ریه هاش. درد می کشید و از دوستانش تشکر می کرد که آمده اند پیشش. چه قدر با معرفت بود بیژن. روز آخر به ضرب مسکن نشسته بود و می گفت که تلافی می کنم. خودش خبر نداشت دیوی که توی ریه هاش جا خوش کرده تا چراغ زندگی اش را خاموش نکند، دست بردار نیست. عنایت سمیعی،  بیژن بیجاری و حافط موسوی و من دور تختش ایستاده بودیم و همسرش پروانه. تا دم آمبولانس همراهش بودیم. آمبولانس کمی بالاتر از بیمارستان مدائن، توی همین خیابان صبای جنوبی پارک شده بود در یک روز گرم تهران. رفتم وسایل جامانده در بیمارستان را و یک بالش را برداشتم آوردم. وقتی خواستم توی آمبولانس ببوسم اش، دست هام را گرفت واصرار که همین جمعه بیا لاهیجان. بعد آمبولانس رفت و بیژن را با خودش برد.

دکتر سمیعی که هم شوهر خواهر بیژن بود و هم دکترش در بیمارستان مدائن، ما را جمع کرد و گفت که هر کاری ممکن بود کرده اما کار بیژن از این حرف ها گذشته است. گفت که ممکن است بیژن یک روز یا یک ماه دیگر بتواند تاب درد را بیاورد و به خاطر همین هم مرخص اش کرده اند تا لااقل این روزهای آخر را پیش دختر و پسرش و توی خانه اش باشد. یک کمی هم توضیح پزشکی داد که چه طور"متاستاز" شده سرطان و این حرف ها. این ها را تازه می شنیدم. بیژن ولی چند ساعت پیش می گفت که قارچ بوده، دکترها گفته اند رفع شده، بروی لاهیجان و استراحت کنی خوب می شوی. این طور گفته بودند به او.

یاد عکسی افتادم که زمستان 74 از بیژن نجدی و غزاله علیزاده و هوشنگ گلشیری گرفته بودم.همه عکس ها چاپ شده بودند اما آن عکس نه، و دلم سوخت وقتی غزاله علیزاده توی رامسر تمام شده بود. حالا نوبت بیژن بود و عجیب این که گلشیری هم به فاصله ای کوتاه رفت.

دو سه روز بعد از رفتن بیژن نجدی از بیمارستان مدائن به لاهیجان، زنگ تلفن آن هم صبح زود، دلم را لرزاند. صدای دکتر حق شناس، آن وقت صبح، گفت:"باید برویم لاهیجان". گفت پوروین محسنی آزاد، به او خبر را داده. با جمشید برزگر ، مهرداد فلاح، حسین عابدی و علی‎رضا بابایی و چند نفر دیگر رفتیم لاهیجان. یکی دو روز گذشته بود.

سالها گذشته حالا. هنوز حقش را نداده اند. درست که بیژن نجدی جایی در بلندی مشرف به دشت و دریا، کنار شیخ زاهد گیلانی در گور خودش برای ابد به شعر و با شعر پیوسته ولی ادبیات معاصر ما، هنوز به بیژن نجدی بدهکار است، همان طور که به بیژن کلکی و بیژن جلالی بدهکار است.

شانزده سال پیش در سوم شهریور ماه 1376 بیژن نجدی شاعر و داستان نویس برای ابد خاموش شد. از بیژن نجدی تا آن روز تنها مجموعه داستان "یوزپلنگانی که با من دویده اند" به چاپ رسیده بود. در این شانزده سال اما به کوشش همسرش پروانه محسنی آزاد(نجدی) و فرزندش یوحنا نجدی مجموعه داستان‎های"دوباره از همان خيابان‌ها" و "داستان‌های ناتمام"، و مجموعه شعرهای "خواهران اين تابستان" و "پسرعموي سپيدار" مننتشر شده اند و هر کدام البته بارها تجدید چاپ شده اند. خاطره-روایتِ "درباره يوزپلنگي به نام بيژن نجدی از بيمارستان تا گورستان" را اول‎بار هفت سال پیش نوشتم.امروز فکر کردم دوباره با تغییراتی که بیشترش به گذر سال‎ها مربوط است دوباره منتشرش کنم با این توضیح که علاوه بر بیژن نجدی، سه چهره برجسته فرهنگی و هنری دیگر محمدتقی صالح‎پور، علی‎محمد حق شناس، و اکبر رادی که در این خاطره حضور دارند، اکنون سال هاست که در میان ما نیستند. درباره يوزپلنگي به نام بيژن نجدی از بيمارستان تا گورستان

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}