"خانومم عزیزم!یه لحظه تشریف بیارین!" دروغ از همینجا آغاز می شود, با همین جمله معمولی ولی به شدت چندش آور و مهوع. بارش کثافت و تنفر از در و دیوار شهر شروع می شود. می گویم سوار نمی شوم و مشکلی ندارم,می گوید سنجاقی جلوی مانتو می زنم و همان توی ون آشغالی اش استعلام می گیرد و ولم می کند. بلد نیستم جیغ و هوار راه بیندازم و معمولا ساده ترین راه برایم اینست که حرف آدمها را باور کنم. آدمها... حتی اگر آن آدم شبیه من نباشد و این مرتبه فکر می کنم که او به خدایی معتقد است که دروغ گفتن را گناه می داند و من به شرفی معتقدم که دروغ را زشت ترین کارها می دانم.

پیاده ام نمی کند, داد می زنم که مرده شور دین و شغل کثافتت را ببرند. می گوید که بی ادبی نکنم وگرنه شب نگهم می دارند. دختر دیگری داد و بیداد می کند و زن دستهایش را می گیرد. دختر فحش می دهد و زن تهدیدش می کند که دستبند به دستانش می زند.

مدام هم می گوید قانون مملکت فلان و بیسار. می گویم توی مغازه های همین مملکت کوفتی خراب شده این مانتوها را می فروشند. جواب نمی دهد. به موقع دروغ می گویند و به موقع کر می شوند. دختر دیگری التماس می کند که شوهرش را هم سوار کنند. می گوید شوهر اهل بحرین است و جایی را بلد نیست. می گویند : مرد غریبه توی ون ! انگار خودشان با همه خوابیده اند و دیگر غریبه نیستند. فکر می کنم اگر پدرها, شوهرها و دوست پسرها هم رغبت می کردند با آنها بخوابند, ما هم دیگر غریبه نبودیم.

تلفنی سفارش مانتو و شلوارمی دهم انگار که لخت باشم میان لجن و کثافت... بعد گوشی و تبلت را تحویل می دهم و روی کاغذپاره ای شماره ام را تحویل می گیرم.

ده پانزده نفریم و تا کارت شناسایی و لباس پوشاننده برهنگی ام برسد هفتاد نفر می شویم. من فقط نگاه می کنم وذره ذره پر از نفرت می شوم. نفرت از خودم, از زنان هموطنم و زنانیکه مرا به اینجاآورده اند.

دختر بیس و دوساله ای که برایش مانتو آورده اند همانجا شروع میکند به عوض کردن لباس. یکی ازمامورین زن فریاد میزندکه جلوی دوربین لخت نشو و او هم هوارمی زندکه عکسم را که گرفته اید, اصلا من می خواهم بروم جهنم,به تو چه؟! دختر کم سن و سال دیگری مشغول آرایش کردن است.زن سرش فریاد می کشد که باید همه را پاک کند تا بیرون برود و او یواش رو به ما می گوید که دوست پسرش دنبالش می آید. دختردیگری درجوابش می گوید وای من هم! فقطاسم و فامیلم را جوردیگری به دوست پسر گفته ام که حالا می فهمد, مربی ایروبیک است و به هربهانه ای جلوی مانتویش را بازمی کند تا ما ببینیم.هیکل قشنگی دارد...ولی داستان بزرگترها و هم نسلان من فرق دارد, بیشتری ها گریه می کنند. ازکنار هرکدام که رد می شوم می گویم تنها ضرر, اتلاف وقت است و لطفا گریه نکن!زنی تشنج کرده, تاماشین اورژانس بیاید همانگوشه افتاده و سفیدی چشمانش به چشم سفیدی ماموران زن خیره شده و می لرزد.می گویم یک کیسه بدهید این خانم تویش نفس بکشد. آنکه حامله است می گوید برای من دکتربازی درنیاور! تمام فحشهای صندوقچه ذخایرم را تا به این لحظه داده ام. فقط نگاهش می کنم و می گویم: گه! دوتا خانم را که با کتک توی ون کشانده اند صدا می زنند, انگار از صحنه فیلم گرفته اند و موقعیتشان شاکی ست نه متهم. با لبخند بدرقه شان می کنم. 

پای برگه ام که مهر آزادی می زنند بر خودم شرم می کنم. در سی و هفت سال گذشته پدر و برادرم روزی همین حکم آزادی را داشته اند, به دلیلی متفاوت و موقعیتی دیگر. خیلی از دوستان و نزدیکانم هم. و فکر می کنم جرمم را که پوشیدن مانتوی جلوباز است به هیچ کس نخواهم گفت.ولی با حجم تنفر و کثافت درونم چه کنم؟

 

 

منبع فیس بوک 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}