لیلا علی کرمی - حقوقدان

 

داستان از طلاق معصومه عطائی شروع شد. معصومه و شوهرش از هم جدا شدند ولی‌ این جدایی برای پدر شوهرسابق معصومه خوشایند نبود و به خود این حق را داد که زیبایی و مهمتر از آن بینایی معصومه را از او بگیرد. چرا؟ پاسخ ساده است. حال که دیگر معصومه متعلق به پسر آن مرد نبود دلیلی نداشت که در گوشه ای از این دنیای خاکی به زندگی خود آنگونه که می خواهد ادامه دهد.

شاید خیلی از ما با شنیدن این داستان، پدر شوهر معصومه را مورد سرزنش قرار دهیم و عملش را زشت و غیر انسانی‌ بدانیم اما آیا از خودمان پرسیده ایم که چند درصد از زنان ایرانی با تهدید از بین رفتن صورتشان مواجه بوده اند؟ سایه شوم این تهدید روی سر چندین نفر از زنان و دختران ایرانی بوده و هست؟ آیا با خود فکر کرده ایم چرا هر روزه آمار خشونت علیه زنان رو به افزونی است؟ فرقی نمی کند به کدام قشر از جامعه تعلق داشته باشی، فقط زن بودنت کافی است که مورد خشونت کلامی، روانی و جسمی قرار بگیری و بعد هم برای حفظ آبرو سکوت کنی.  آیا زمان آن فرا نرسیده که ریشه خشونت علیه زنان که هر روزه در گستره پهناوری گسترده تر شده را از دل جهالت بیرون کشیده و جای آن بذر احترام و برابری حقوقی را بکاریم؟  

به راستی‌ چرا عده‌ای ای‌ از مردان وقتی‌ نه می‌‌شنوند، وقتی شرایط را بر وفق مراد خود نمی بینند راه حذف طرف مقابل را بر می‌‌گزینند؟ این اختیار از کجا آمده؟ جواب واضح است. فرهنگ مرد سالار، فرهنگی‌ که مرد را رئیس خانواده و مالک زن می‌‌داند. فرهنگی‌ که راه خود را درون قانون باز کرده و به پشتوانه قانون قوی  و قوی تر شده است. 

علاوه بر فرهنگ مرد سالار خلا قانون و نا متناسب بودن قوانین نیز مزید بر علت و حامی‌ مردانی شده است که کوله بار فرهنگ مرد سالار را با خود حمل می کنند. کوله باری که فقط  پر از آذوقه برای همسر یعنی مرد است و سهمی برای همسفر، یعنی زنی که می خواهد شریک این راه باشد، در آن نیست.

ناکارایی قوانین در ترویج خشونت علیه زنان نقش بسزایی دارد. به عنوان نمونه در مورد اسید پاشی که یکی از بیرحمانه ترین انوع خشونت است، مجازات قانونی متناسبی برای مرتکب در نظر گرفته نشده است.

مجازاتی که تا حدی مرهمی بر زخم های عمیق زنی باشد که در آتش جهالت فردی دیگر سوخته و از طرف دیگر جلوی انجام چنین عمل غیر انسانی را در آینده بگیرد. مطابق قانون، مجازات اسید پاشی قصاص است یا دیه و همچنین حبس، البته نه چندان طولانی،  که درمانی باشد بر جرحیه دار شدن افکار عمومی‌. ولی سابقه تکرار سناریوی دلخراش اسید پاشی حاکی از نامناسب بودن این مجازات است. 

 اجرای قصاص دردی را دعوا نمی‌‌کند چرا که تسکین حس انتقام جویی برای مدتی‌ کوتاه گره ای‌ از مشکلات فردی که صدمه دیده، صورت و چشمانش را از دست داده، باز نمی‌‌کند. نه تنها با  اجرای قصاص چشمان و زیبایی‌ ‌اش بر نمی‌‌گردد بلکه عذاب وجدان از بین بردن فردی دیگر تا آخر عمر با او خواهد بود. مجازات کوتاه زندان نیز همانطور که شاهد آن‌ بوده ایم موجب تسکین درد‌های عمیق مصدوم نمی‌‌شود. دیه هم مشکلات خود را دارد و معمولا مجرم توان پرداخت آن‌ را ندارد. از همه درد ناک تر قوانینی است که راه گرو کشی‌ را برای ظلم دو چندان به زن، فردی که مصدوم شده و در واقع باید جبران خسارت شود، باز می‌‌گذارد. معصومه برای به دست آوردن حق حضانت فرزندش از قصاص پدر شوهر گذشت. گذشت امر خوبی‌ است و درست است که معصومه راه درستی‌ را برگزید تا جلوی چرخه خشونت را بگیرد اما آیا قانون و فرهنگ کشور به کمک کسانی‌ چون معصومه آمده اند تا برای همیشه ریشه این اقدامات مذموم را خشک کنند؟  

شاید حبس طولانی تر و مجازات‌های جایگزین راه حل قانونی‌ بهتری باشد اما فراتر از راه‌های قانونی‌ باید اینگونه افراد را خلع سلاح کرد. باید به آنها یاد داد که زن حق نه گفتن دارد، باید به آنها آموخت که حقی‌ بر جسم و روح زن نداشته و مالک او نیستند. در فیلمی که مسیح علینژاد، خبرنگار، از زندگی پر فراز و نشیب معصومه عطائی تهیه کرده، چیزی جز شجاعت، پشتکار،  طبع بلند و عشق به فرزند به چشم نمی خورد.

آری معصومه  قربانی نیست یا شاید به عبارت بهتر او نخواست که قربانی این داستان باشد و جلوی همه بی‌ عدالتی‌ها ایستاد به امیدی که روزی دوباره صورت تنها فرزندش را ببیند.  آن‌ مرد، قانون نابرابر و فرهنگ مرد سالار نتوانست او را از پا در بیاورد. اما آیا همه زنانی که در معرض این تهدیدها هستند توان ایستادگی معصومه را دارند؟ نگاهی به آمار خودسوزی زنان، ما را به جواب منفی می رساند. خیلی از زنانی که در معرض خشونت هستند و بنا به دلایل فرهنگی وموانع قانونی توان مبارزه را در خود نمی بینند، با دستان خود جسمشان را به دست آتش می سپارند و خود را تسلیم مرگ می کنند.

در جامعه ای که نرخ بیسوادی زنان به صفر رسیده، در جامعه ای که دیگر مردان به تنهایی نان آور خانه نیستند و زنان سرپرست خانوار نیز کم نداریم، دیگر جای تردید برای اصلاح وضعیت موجود نیست. دیگر وقت آن رسیده که خط بطلان بر روی همه قوانینی کشید که زن را جنس دوم می پندارد.

همانگونه که معصومه امیدش را از دست نداد، بسیاری دیگر از زنان ایرانی نیز امید خود را از دست نداده و راه مبارزه را برگزیده اند تا نشان دهند که دوران قدرت نمایی فرهنگ مردسالار به پایان رسیده و وقت آن است که خط بطلانی بکشیم بر روی آداب و رسوم و  قوانین تبعیض آمیزی که شان انسانی زن را نادیده می گیرد.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}