دلنوشته یکی از همبندیان امید کوکبی، نابغه جوان محبوس در زندان اوین که به جرم همکاری نکردن با پروژه هسته ای – نظامی ایران در حبس است و این روزها با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کند.

 

فروردین ماه بود. یک روز بعد از روز سیزده به در، خودم را جلوی در زندان اوین رسانده بودم، برای اجرای حکم حبس ناحقی که قاضی مقیسه برایم بریده و قاضی زرگر هم تایید کرده بود.

راستش در آن لحظه ذهنم دیگر از ماجراهای سال ۸۸ و ۸۹ و بازداشتم توسط پلیس امنیت و سیر غیرقانونی پرونده ایی که منجر به صدور آن حکم  ناعادلانه شده بود، عبور کرده بود.

ذهنم متمرکز بر این حس و حال بود که وقتی وارد زندان می شوم همه دوستانم را که پیش از من با پرونده هایی از این دست و احکام قاضیانی از همین جنس، زندانی شده بودند خواهم دید. بنابراین تنها چیزی که نگرانم نمی کرد احساس غربت در زندان بود. همین اتفاق هم افتاد. بعد از طی مراحل اداری و صدور کارت و الصاق عکسم ، پایم که به بند رسید و جلوی میز افسر نگهبان٬ یکی از رفقا هم سر رسید و مرا برد به اتاقشان،  اتاق ۹ بند معروف 350. بندی که ناعادلانه آن همه جان های تشنه را در خودش جا داده بود.

به هر روی آدم های آن اتاق یا آشنای دلم بودند، یا رفیق وهمکار. بین ۲۳ نفری که در آن اتاق بودند، تعداد کسانی که نمی شناختمشان کمتر از انگشتان یک دست بودند.

یکی از آنها جوانی بود لاغر و ریز نقش و مودب و مهربان با چهره ای که اگر با منطقه بندر ترکمن و گنبد آشنایی مختصری داشتی، فهمیدن تعلقش به آن منطقه کار سختی نبود. در معرفی اولیه فهمیدم اسمش «امید کوکبی» است. پسری خون گرم و اهل ذوق و با نشاط و سرشار از حس زندگی. در همان روزهای نخست ورودم فهمیدم که او رابطه خوبی با تمام جنبه های مثبت هستی و لذت بردن های سالم از موهبتی به نام زندگی دارد.

«امید» گل کوچیک را دوست داشت و با عشق به پیراهن تیم بارسلون - تیم مورد علاقه اش- فوتبال دستی بازی می کرد. او دیالوگ فیلم ها را به خوبی می فهمید و درک فیلم فوق العاده ای داشت، موسیقی معناگرا و سنتی را می شناخت پای شب شعر هم که وسط می آمد ، مشارکت می کرد و کارشناسانه، شعر شعرای نامی منطقه زادگاهش را انتخاب می کرد و می خواند. اینها اندک صفاتی بودند که در برخوردهای اولیه به خوبی می شد در امید تشخیص داد و هر چه بر روزها و شب های هم اتاق بودنمان می گذشت، نه تنها تردید و تشکیکی در این تشخیص ایجاد نمی شد، بلکه کم کم می توانستی بر صحت آن٬ به همه مقدسات هم که شده سوگند بخوری.اما ویژگیهای این جوان چشمگیرتر از آن تشخیص اولیه بود. نابغه ای که لیسانسش را از دانشگاه صنعتی شریف گرفته بود و فوق لیسانسش را از آلمان و مدرک دکتر را از بارسلون اسپانیا و وقتی در آخرین سفرش به ایران برای دیدار با خانواده اش در فرودگاه امام گرفتار این ظلم فاحش شده بود، دانشجوی فوق دکترای فیزیک با گرایش لیزر در دانشگاه شیکاگو بود. امید فرزند یک خانواده فرهنگی و پرجمعیت ترکمن بود که استعداد و پشتکارش به کمک سلامت روان و پاکی روحش او را در طی کردن این مسیر سریع و تند کسب موفقیت های چشمگیر کمک کرده بود. عشق واقعی امید، علم و به ویژه فیزیک بود، چه وقتی می خواند و می آموخت و چه وقتی که معلمی می کرد و می آموزاند.

انبوه مقالات و کتابهای انگلیسی زبان رشته مورد علاقه اش در اطراف تختش و غرق شدنش در آنها و شور و اشتیاقش در کلاس زبان انگلیسی و اسپانیلویی و کلاس« فیزیک برای همه» که برای هم بندیانش برگزار می کرد، همگی مهر تاییدی بود بر آن چیزهایی که او را به زندگی وصل می کرد.

من پرونده امید را که به اتهام جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی تشکیل شده و برایش حبس ۱۰ ساله صادر کرده بودند٬ ندیده ام اما حکمش را که در یکی از همان روزهای با هم بودنمان، رفت و از دادگاه گرفت٬ دیدم. حکمی که شرکت امید را در کنفرانس های علمی متعدد با هزینه مراکز علمی و دانشگاهی، مصداق کسب مال نامشروع اعلام کرده بود. ادعاهایی از این دست که به ریز و جزییات  یادم نیست در آن کاغذ، که اسمش دادنامه بود آورده شده بود. ادعاهایی که به هیچ وجه آن ظلم بزرگ و غیر قابل باوری را که در حق آن جوان دوست داشتنی روا داشته شده به اندازه یک درصد هم تایید نمی کرد، چه رسد به اینکه بر اساس آنها حکم صادر شده و آن حکم ناعادلانه قطعی و اجرا شود.

با وجود ندیدن پرونده هم٬ کار سختی نیست گفتن اینکه آن پرونده اساس و بنیانی نداشت و بلکه آن دادنامه ، آن روز که خواندمش دلیلی شد برای تایید حرف های امید از جریان پرونده اش که حکایت از آن داشت که حبسش، تاوان عدم همکاریش در پروژه هسته ای نهادهای نظامی بود که هفته قبل از بازداشتش، در فرودگاه، از طرف آن نهاد برای بازدید یکی از مراکز فعالیت های هسته ای دعوت شده بود و همه اتفاق، آن اتفاق شوم، یعنی پیشنهاد و رد آن پیشنهاد همانجا رخ داده بود و در حقیقت بذر آن ظلم هم همان جا جوانه زده بود.

گفتن این هم خالی از لطف نیست که مبنای رد آن پیشنهاد از جانب این جوان دوست داشتنی که همه هم و غمش آموختن بود و از اولیات حقه بازی هم بری بود، این بوده که یکی از تعهداتش برای پذیرش آموزش در دوره فوق دکترا، دوری کردن از هر گونه فعالیتی است که می توانست جنبه نظامی یا شبهه آن را داشته باشد.

این روزها که خبر بیماری امید را شنیده ام به این فکر می کنم که اگر این جوانی که می شناختم، به جز آموختن دانش و لذت بردن از وجوه مثبت زندگی کمی هم به رموز حقه بازی و فریبکاری وارد بود، شاید جوابش را بر حقه ای سوار می کرد که این چنین آینده علمی اش، سلامتی اش و حتی نامش را  که تا مرحله یکی از امیدهای آینده در جمع برندگان نوبل پیش رفته، به محاق نمی بردند و حتی زندگی طبیعیش چنین به مخاطره نمی افتاد.

تمام رویا و فکر و ذکر «امید» تحقیق بود و تدریس و هر وقت همصحبت می شدیم و حرف از آرزو به میان می آمد، او از آرزویش برای تدریس در دانشگاه صنعتی شریف می گفت و نامه تایید رییس وقت دانشگاه صنعتی شریف مبنی بر قرارش با این دانشمند جوان بعد از اتمام دوره فوق دکتری برای آمدن به دانشگاه و تدریس کردنش در آن دانشگاه.

حقیقت این است که آن روزها در بند ۳۵۰ ، مظلوم و محبوس به ظلم و حکم ناروای بعضی محاکم بسیار بودند و به هر طرف که نگاه می کردی قطعا چهره ای می دیدی که نه تنها نباید زندانی می بود، بلکه شایسته تقدیر بود و اگر شرح خدمات تک به تک آن آدمها را به ملک و ملت می شد نوشت، بسیار بیشتر از کارنامه آن آمر و قاضی و مجریانی بود که به امر و حکمشان اینان برای سالها محبوس بودند و محروم از حقوق طبیعی و اجتماعی.

 اما باز هم در چنین محیطی که پراز کسانی بود که دلی پر درد از ظلم بی حساب رفته بر خود داشتند٬ چهره امید کوکبی و ظلمی که بر او رفته بود، قابل فراموشی نبود و یا پیدا کردن مشابهش کار بسیار سختی بود.

با یادآوری اش فقط یک جمله به ذهنم خطور می کند و آن هم اینکه دست به دامن حضرت حق بشوم و دردمندانه بگویم ؛ «هر کجا هست خدایا به سلامت دارش» 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}