شکیبا شاکر حسینی

گذار فرهنگی و اجتماعی جامعه مستلزم تغییر شکل روابط میان فردی و انسانی ست. در روند توسعه مدنی ایران، از جمله تغییرات ساختاریی که با پیشرویِ آرام، ذره ذره به فرمی غیر قابل انکار تبدیل شد؛ روابط عاشقانه ی خارج از ازدواج خصوصا میان ناهمجنسان است. پدیده ای که از یک طرف با سرعتی چشم گیر، به واسطه کثرت جمعیت جوان، جای خود را در فرهنگ خانواده ایرانی گشود و خصوصا در طبقه متوسط شهری تبدیل به یک نُرم شد و از طرف دیگر همواره با نادیده گرفتن و سکوت، به رسمیت شناخته نشده و سرکوب گشت. شاید بیشتر کسانی در مورد این شکل از رابطه سخن گفته اند که دغدغه ی مسائل شرعی ارتباط زن و مردرا داشته اند. اما درست به همان میزان که این شکل دوستی رواج یافته، به همان میزان هم مسکوت مانده است. سکوتی که چنانکه که فوکو در جلد اول تاریخ جنسیت به آن اشاره می کند، در کنار نادیده گرفتن، از مکانیزم های اصلی سرکوب اند.

مناسبات این میدان اجتماعی توسط قانون، شرع، سنت و یا عرف تقویم نمی شوند و روابط ، بایدها و نبایدها و اخلاق این حوزه جدید روابط انسانی درون زاد و خودانگیخته است. مُقوِم روابط عاشقانه زن و مرد، صرفا میل و اختیار دو عامل انسانیِ دخیل در رابطه است

در راستای همین سیاست نادیده انگاری، مشاهده، مطالعه و آسیب شناسی این پدیده اجتماعی هم مغفول مانده ست. هنوز این رابطه در پرده ای از پروا، حجب و حیا وآبروداری اتفاق می افتد وعموما آشکار و علنی نمی شود. به همین ترتیب و به طریق اولی مشکلاتی که ممکن ست در چنین رابطه ای گریبان طرفین را بگیرد نیز پنهان می شوند؛ چه سخن راندن در باب مشکلی که نتیجه یک انتخاب شخصی ست و مسئولیت آن نیز متوجه اوست، چندان خوشایند نخواهد بود. گویی دو تناقض اگزیستانسیالیستی گریبان فرد را می گیرد: مسئولیتی که در نتیجه ی آزادی عمل متوجه خود فرد است و ترس از تنهایی در صورت اعتراض یا اقدامی علیه رابطه ی عاشقانه، ترس از دست دادن معشوق و ترک شدن.

بی شک همچون سایر عرصه های حیات فردی و اجتماعی در جامعه ای در حال گذار، زیر پوست چنین رابطه ای اتفاقات ناخوشایند قابل تصور است. اتفاقاتی که به جهت بستر فرهنگی و شرایط اجتماعی، محتملتر است که زنان را قربانی گیرند. قانون گذار نیز ازآنجا که چنین رابطه ای را به رسمیت نمی شناسد، در مورد آن سکوت می کند.

در مناسبات مدرن تر اجتماعی آسیب های چنین رابطه ای زیر پرده ی قلمرو حریم خصوصی پنهان شده و انگار می شود که افشا کردن مناسبات رابطه ی خصوصی تجاوز به حوزه ی خصوصی افراد است، هر چند این مناسبات مرضی و آسیب زا باشند.

پژوهش در مورد وقوع آسیب با دشواری هایی روبه روست. چرا که اساسا قربانیان خشونت گاهی تعریف دقیقی از "خشونت" نداشته و یا آن را طبیعی تلقی می کنند.خشونت، مفهومی انتزاعی و بسیار لغزان و متغییر است که تعیین ما به ازای عینی برای آن، عیان کردنش و انگشت روی آن گذاشتن گاه بسیار پیچیده می شود. از طرف دیگر فرهنگ مردسالار ظرفیت عجیبی برای تعبیر خشونت در قالب عشق و بالعکس دارد. افسانه ی قدیمی ناتوانی در کنترل کردن شدت های حسی از جمله خشم در روابط عاشقانه، هنوز هم باورمندان بسیاری دارد و تحمل خشونت در شرایطی که نسبتی با عشق داشته باشد، محتمل تر است. حقیر یا مقصر قلمداد شدن و از دست دادن پرستیژ اجتماعی نیز از تهدیدات دیگری ست که قربانیان خشونت را به سکوت تشویق می کند. درمجموع وقتی از خشونت در روابط عاشقانه سخن می گوییم، سخن از پدیده ای به شدت به سکوت رانده شده ست که هدف گرفتن و آشکار کردنش به سادگی ممکن نخواهد بود.

در شرایطی که زنان ایرانی می کوشند با تجربه روابط خارج از چهارچوب ازدواج، امکان انتخاب خود را افزایش داده و سبک زندگی نوینی برای خود تعریف کنند و مرزهای سرکوب و چهارچوب های سنتی تحمیل شده را واپس برانند، غفلت از اینکه این روابط نیز در بستر فرهنگی مرد سالار و درامتداد خشونت تاریخی علیه زنان نطفه می بندد و می تواند آبستن اشکال نوینی از خشونت و تبعیض باشد، خطر بالقوه ای برای زنان محسوب می شود.

زنان که در صددند با بازتعریف اشکال جدیدی از ارتباط انسانی خود را در جایگاهی برابر قرار دهند، و در موراد بسیاری از نظر تحصیلات، موقعیت اجتماعی، توان شناختی و ... تمایزات پیشین را از میان برداشته اند، نوع جدیدی از رابطه قدرت از طریق اعمال خشونت را تجربه می کنند؛ چه مردانی که جایگاه برتر خود را در رابطه در تهدید می بینند باردیگر با اعمال خشونت سعی می کنند بر سریر قدرت تکیه زنند. زنی که در رابطه گزیده خود مورد خشونت کلامی یا فیزیکی یا اشکال دیگر خشونت پنهان قرار می گیرد، در حالیکه سعی می کرده نوع متفاوتی از رابطه برابر انسانی بدون سلسله مراتب قدرت را تمرین کند، بار دیگر به جایگاه فرودست سقوط می کند. چنین خشونتی که نه ابعاد حقوقی دارد و نه هزینه اجتماعی به خشونت ورز تحمیل می کند، با مسکوت ماندن حاشیه امنی برای فاعل خشونت فراهم می آورد. اطمینان به اینکه از طرفی چنین خشونتی در چهارچوب عشق تفسیر و پذیرفته خواهد شد و از طرف دیگر حتی اگر پذیرفته نشود تبعاتی در پی نخواهد داشت؛ هیچ مانعی برای فرد مستعد خشونت ورزی باقی نمی گذارد.

بعلاوه عدم آمادگی ذهنی و آموزشی برای مواجه شدن با خشونت، از احتمال مواجهه منطقی با آن می کاهد. ماهیت این روابط، که اساسا تحمیلی نیستند و بر اساس کششی عاطفی- جنسی بنا می شوند، باعث می شود هیچ یک از طرفین آمادگیِ روبه رویی با خشونت نداشته و در صورت مواجهه با آن، با پیش فرض شناختی خود مبنی بر وجود عشق در این رابطه، آن را دست کم گرفته یا با آن سازگارشود. هرگز مواجهه با خشونت آموزش داده نشده و درمورد آن سخن گفته نمی شود و نوعی آزمون و خطای در سکوت برای تک تک کسانی که آن را تجربه می کنند و بعد هم در همان سکوت فرو می روند، اتفاق می افتد.

قرار گرفتن در موقعیت فرودست، به سبب قرار گرفتن در معرض خشونت، در موارد بسیار ممکن است منجر شود فرد رفتار فرودستانه از خود بروز دهد. در انتظار لطف و محبت و عشق باقی بماند و حقوق حقه ی انسانی خود را، فراموش کند یا در چرخه باطل و معیوب خشونت گرفتار آید و برای دفاع از خود دست به خشونت ورزی واکنشی بزند. دچار دینامیک غلط و گاهی جاذب روابط مبتنی بر مهرآکین(عشق-نفرت) شدن برای رابطه ی عاشقانه و در عین حال خشن، محتمل است. به هر رو واکنش فرد قربانی خشونت، از اصلی ترین مسائلی است که نور افکندن بر آن و مطالعه اش راهگشا خواهد بود. چه در اینجا سخن از ارتباطی است که گسست آن مانعی حقوقی و پیامدی اجتماعی ندارد. عموما در ارتباط عاشقانه از این جنس، وابستگی اقتصادی زن به مرد وجود نداشته و ملاحظات سنتی ِ آبرو داری و ترس از برچسب "مطلقه" نیز بی معنی است. آنچه منجر به ادامه ی رابطه ای که در آن خشونت جاری است می شود چیزی از جنس اجبار نیست. حتی نمی توان آن را به شرایطی نسبت داد که امکان انتخاب محدودی به فرد می دهد. بنابراین ادامه یافتن رابطه خشونت زده می تواند نوعی سازگاری، تحمل و حتی پذیراییِ خشونت قلمداد شود. در این صورت قربانی خشونت بستری بایر برای بازتولید خشونت خواهد بود.

از طرفی خشونت ورز هم در جامعه ای که در آن رفتارهای خشونت آمیز به کرات و کثرت و تنوع فراوان وجود دارند لزوما نه یک مجرم بلکه در بسیاری موارد قربانی خشونت و یا محصول فرهنگ مرد سالار است.برجسته کردن و نامگذاری خشونت در روابط عاشقانه به عنوان یک" مشکل غیر قابل تسامح"، ممکن است توجه فرد خشونت ورز را به شکل متفاوتی به رفتار خود جلب کرده و به اقدامی جدی، کمک خواهی ، بازنگری و درخواست برای درمان تخصصی منجر شود. درصورت به رسمیت شناخته شدن و مورد نقد و گفت و گو قرار گرفتن اصلاح این کنش درابعاد خرد وکلان امکان پذیر خواهد بود.با در نظر گرفتن این که هر سه حوزه ی روان پزشکی، روان شناسی و روانکاوی راه حل های کوتاه مدت و مقطعی و نیز بلند مدت و عمیق برای اختلال کنتزل تکانه و خشم دارند؛ در صورت محو شدن پرده انکار از چنین مشکلی و احساس نیاز به اقدام درمانی در مورد آن، دارو درمانی، رویکردهای مختلف تراپی و روانکاوی می توانند در میان مدت به تغییر مختصات فرهنگی حاکم بر چنین روابطی منجر شوند.

آن چه این مقاله می کوشد مورد توجه قرار دهد ، لزوم آسیب شناسی و سخن گفتن از آسیب های روابط  عاشقانه ی خارج از چهارچوب ازدواج است. چرا که در غیر این صورت این فرم جدید رابطه ی انسانی نیز می تواند در راستای هژمونی غالب به بستری غیر علنی برای تضییع حقوق زنان تبدیل شود. 

----------------------------

منبع: فوکو، میشل 1392،« اراده به دانستن»، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران: نشر نی.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}