پریسا احدیان

 

صبح روز پنجشنبه، بیست ششم آذرماه سال یکهزار و سیصد و نود و چهار، مجلۀ بخارا و کتابفروشی آینده میزبان پرویز پرستویی، بازیگر تئاتر و سینمای ایران بود.

در ابتدای این نشست علی دهباشی ضمن عرض خیر مقدم از جانب مجلۀ بخارا و کانون زبان و ادب فارسی و کتابفروشی آینده به میهمان جلسه، گفت:

"گرچه آنچه که باید دربارۀ پرویز پرستویی گفته شود در این مجال کوتاه، قابل بیان نیست اما زندگی ایشان برای ما یک دستاورد بزرگ داشته است و آنکه یک هنرمند چگونه می تواند محبوب شود و این محبوبیت را از کجا به دست می آورد؟ هنرمندان بزرگ کم نیستند، نویسندگان و شاعران بزرگ کم نداریم اما انسان های بزرگی که هنرمند بوده و شاعر و نویسنده باشند، کم داریم. یکی از رازهای بزرگ موفقیت پرویز پرستویی علاوه بر هنر درخشان بازیگری ایشان که نیاز به اثبات ندارد، مردمی بودنشان است. در تمامی لحظات حساس تاریخی زندگی مردم ایران، از زلزله و سیل و انواع و اقسام مشکلاتی که برای مردم چه به صورت عمومی و چه به صورت خصوصی بوجود آمده است، همیشه ایشان با یک فروتنی خاصی در صف اول بودند که این ویژگی  برای همۀ ما می تواند آموزنده باشد. گرچه پرویز پرستویی در عرصة هنر کارنامۀ درخشانی دارد اما  هنوز در آغاز راه است و علی رغم این سال های پربار، کارهای بزرگتری در پیش دارد و فلسفۀ این ماندگاری سلوک و رفتاری است که در زندگی هنری و جمعی در پیش گرفته اند  وفاداری به جوانمردی و فتوتی که در زندگی ایشان است سبب شد در تمامی روزهای سخت در کنار مردم باشند."

سخنران نخست جلسه، مصطفی زند، از یاران دیرین پرویز پرستویی سخنان خود را دربارۀ علی دهباشی و مجلۀ بخارا چنین بیان داشت:

" امروز یکی از گرانبهاترین روزهای زندگی من است. زیرا با سرورانی رو در رو شدم که همیشه آرزوی دیدارشان را داشتم. سرورانی که خون دل خوردند ، زحمات بسیار کشیدند و می کشند. کسانی که توانستند نشست هایی نظیر شبهای بخارا تأسیس کنند. دُرّهای گرانبهایی را از دور و نزدیک گرد هم آورده و قلم فرسایی کنند. این ها سرمایه های واقعی ما هستند. هویت ملی ما را این ها تضمین می کنند. ادبیات و هنر از مجموعۀ قوانین فساد و فنا حذف شده اند و تنها این دو عنصر هستند که مرگ را به رسمیت نمی شناسند. خسته نباشید و درود به علی آقای دهباشی!"

دیگر میهمان جلسه هارون یشایائی از تهیه کنندگان بنام  سینمای ایران در بارۀ شخصیت حرفه ای پرویز پرستویی گفت:

"آن ها که در عرصۀ سینما و تأتر فعالیت دارند  و با کار در محیط سینما آشنا هستند، می دانند که این حرفه، حرفۀ سخت و پرحاشیه ای است و انسان هر چه مدارا کند و هرچقدر که مراقب حوادث اطرافش باشد باز هم مواجه با حاشیه هایی می شود که جای بحث و گفتگو دارد. یکی از خصوصیات پرویز پرستویی این است که در این حرفۀ پر آشوب هرگز دچار حاشیه نشده است. همیشه آدم قابل اعتماد و هنرمند قابل احترامی بوده است. پرستویی در تیپ ها و شخصیت های مختلف نقش آفرینی کرده و بسیاری از شخصیت هایی که ایشان خلق کرده بخصوص کاراکترهایی در زمینۀ جبهه  بسیار متفاوت و تأثیر گذار بوده اند. چه بسا شخصیت های اجتماعی که برای مردم باور پذیر نبودند و پرستویی با نقش آفرینی  به آن ها عینیت بخشید و باور پذیرشان کرد. در میان تمام شخصیت هایی که ایشان خلق کرده است هیچ شخصیتی مهم تر از شخصیت خودش نیست! شاید هیچکس نتواند شخصیت خود پرویز پرستویی را ترسیم کند و یاد آور این باشد که چه نوع شخصیتی است. من سعی می کنم که شرافت مندانه و خالصانه از گزافه گویی پرهیز کنم اما سینمای دنیا  چون سینمای ایتالیا و هالیوود بر اساس یک جریان شکل می گیرد که این جریان در طول زمان بر اساس عوامل و اتفاقات مختلف بوجود آمده است و از درون این پدیده ها شخصیت هایی بروز می کنند اما سینمای ایران یک خاصیتی دارد و آن شکل گیری برپایۀ شخصیت هاست نه جریان ها!  یعنی یک کارگردان بزرگ پیدا شده و سینمای ایران را معرفی کرده است، یک هنرپیشۀ حرفه ای  پیدا شده که خلأ سینمای ایران را پر کرده است. در حال حاضر نیز جریان فعال و زنده ای در سینمای ایران نداریم اما کسانی هستند که جهانی می شوند.  پرویز پرستویی شخصی است که در بقای سینمای بعد از انقلاب نقش آفرینی بسیار مؤثری داشته است. چه در شکل هنری، کار سینما و خلاقیت های وی  بخصوص در بازی شخصیت های جنگی و خیلی سخت و چه از دیدگاه اقتصادی که بسیاری از فیلم های پرفروش پس از انقلاب، فیلم هایی است که پرستویی در آن نقشی داشته است. به عنوان نمونه یکی از مشهورترین فیلم های ایران، «مارمولک» بود. مارمولک معرف توانایی ابراز هنر در حد اعلا توسط پرستویی است.  مارمولک بدون پرویز پرستویی مارمولک نمی شد!"

در ادامۀ جلسه علی دهباشی از پرویز پرستویی درخواست کرد تا در مصاحبه و نشستی با همراهی ناهید طباطبایی نویسنده رمان  جامه‎دران (که فیلم جامه دران اقتباسی از رمان اوست)  به سئوالات پاسخ گوید:

دهباشی: چگونه توانستید بدون هیچ حمایتی از جانب اشخاصی آشنا در سینما و بدون هیچ واسطه ای وارد این حرفه شوید؟

پرستویی:"  عرض ارادت دارم خدمت جناب یشایائی که یکی از بهترین تهیه کنندگان سینما است. از زمانی که این عزیزان ناخواسته پایشان را از سینما بیرون کشیدند، این هنر ضربه های بسیاری خورد.  شاید سینما  برای حضور افرادی اینچنین بسیار کوچک است! اما بدون اغراق باید بگویم هیچ مکانی برای من ارزشی در حد جلسۀ امروز نداشته است چون عزیزانی که در این جمع حضور دارند فرهیختگانی هستند که به ایشان افتخار می کنم و این دست مریزاد به آقای دهباشی است که بانی محافلی اینچنین هستند.

انگیزۀ بازیگر شدن در افراد متفاوت است. یکی علاقۀ بسیاری به بازیگران هالیوودی داشته و دیگری جذابیت خلق نقشی خاص برایش اهمیت یافته  و شخصی  خواهان شهرت بوده است اما بی اغراق باید بگویم که در برابر این سئوال همیشه گفته ام:" درد باعث شد که سراغ بازیگری بروم، نه مطرح شدن!"

منطقه ای که زیستگاه من بوده است و در آن نفس کشیده ام با آقا مصطفی زند که همین امروز همراه من به اینجا آمدند، محله ای بود که  شاید اگر یک عکس یادگاری با بچه محل ها داشته باشیم همه وحشت می کنند که شما چگونه قسر در رفتید؟!  و با وجود تمام این ها  به تمام آن آدم ها و اهالی محل افتخار می کنم. به یاد دارم اولین باری که قرار شد، سناریوی مارمولک خوانده شود آقای قاسم خانی گفتند که می شود از آقای پرستویی خواهش کنیم، متن را با لحن و شیوۀ صحبت یک  روحانی بخوانند؟ و من جواب منفی دادم و گفتم نقش روحانی که در سناریوی  شما نوشته شده است من را به یاد بازی های سطح پایین و نشان دادن روحانیت به شکلی هجوآلود  می اندازد. دزدی هم که شما نوشتید بی تعارف باید گفت که تابحال از محلۀ جردن به پایین  نیامده است! منتهی دزدی که من در ذهن دارم: داوود عزیز گاو کش،  عباس مورچه خور و اکبر محصل و .... است. پرسیدند:"این ها چه کسانی هستند؟!"

گفتم برایتان می گویم. داوود عزیز گاو کش یک «بی. ام. و  2002» قدیمی داشت که عادت کرده بود از پیاده رو برود! اکبر محصل اینقدر درس نخوان بود که لقب محصلی را به او داده بودند و چاقویی به کمر داشت! عباس مورچه خور کسی بود که هر جا مورچه می دید با انگشتی آغشته به بزاق دهانش مورچه ها را می خورد! و ...این ها می توانند رضا مارمولکی باشند که بتواند در سیر تحولی به یک شخصیت روحانی قصۀ مارمولک تبدیل شود. چون همین شخصیت هایی که من از آن ها نه به سخره بلکه با افتخار یاد می کنم، کسانی بودند که دیالوگ اول مارمولک را می گفتند:" ماه محرم صفر نجسی حروم، سرقت ممنوع." این دیالوگ خود من است! آن ها اشخاصی بودند که ماه محرم دزدی نمی کردند و در ایام محرم میان دسته های عزاداری می ایستادند و بعد این ایام به کار خود ادامه می دادند واجناس حاصل از دزدی را به محله می آوردند  تا با بچه محل های خود تقسیم کرده و بخورند! این همان دزدی است که باید در فیلم ساخته و پرداخت می شد. شخصیتی که مرز بین رضا مارمولک و همان شخصیت روحانی داستان بود. شاید تنها فیلم نامه ای که قبل از صحبت با کارگردان و نویسنده جناب منوچهر محمدی اول با بازیگرش مشورت و صحبت کرد، مارمولک بود. به من گفتند که یک ایده ای دارم و  در یک خط برایت می گویم. این نقش را بازی می کنی تا به نویسندگان سفارش نوشتنش را بدهم؟ دزدی روحانی می شود همین! این کل فیلمنامه بود. گفتم:"بله". گفتند که نمیخواهی بیشتر فکر کنی و من نیازی به فکر کردن نداشتم، چون خوب می دانستم سیر اتفاقات فیلم چه خواهد شد.  از همان دوران کودکی در محلۀ قدیمی امان احساس می کردم که ناهنجاری ها و نابسامانی های بسیاری وجود دارد و به دنبال ابزاری بودم که چگونه می شود این مسأله بروز پیدا کند.  بعد خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا نا آگاهانه طوری شد که احساس کنم ابزاری می خواهم و این ابزار شکل گرفت. دیدن معرکه ها و تعزیه ها و پرده خوانی ها باعث شد به این نتیجه برسم که تنها ابزاری که می تواند این مطلب را اشاعه دهد، بازیگری است.

 

 

طباطبایی: الگویی در بازیگری داشتید یا علاقه مند به بازیگری که بتوانید همانند او نقش آفرینی کنید؟

پرستویی: حتماَ همینطور بود. اولین استادی که در بخش فن بیان شاگرد ایشان بودم زنده یاد مهدی فتحی بود که به منطقۀ نازی آباد می آمدند و تدریس می کردند. وقتی چهارده سالم بود، با مینی بوس ما را از پایین شهر به دانشکدۀ هنرهای زیبا آوردند تا نمایش «در اعماق»  نوشتۀ ماکسیم گورکی را تماشا کنیم. آقای مهدی فتحی نقش ساتین را بازی می کردند. شخصیتی دائم الخمر! و من با خود می گفتم این غیر ممکن است که شخصی بتواند این نقش را اینچنین باورپذیرایفا کند! من چیزهای زیادی از ایشان آموختم. هیچگاه فراموش نمی کنم همان شب که برای دیدنشان رفته بودیم با همان لباس نقش بیرون آمدند و لباسشان یک کلاه شاپویی و یک کت زهوار در رفته و کفشی با بند باز بود. ایشان در وزارت نیرو کار می کردند و ظهرها پس از پایان کار به پارک شهر می رفتند و با همان لباس می نشستند. فضای پارک شهر به گونه ای که هر قسمتی مکان و پاتوق اشخاص و قشرهای خاصی بود. به عنوان مثال قسمتی بازنشسته ها و بخشی دیگر قاچاق فروش ها و قسمتی محصل ها و ... و آقای فتحی کنار این قشر می نشست. به یاد دارم که یکبار سر این مسأله به اشتباه به جای گدایی دستگیر شد و همان شب هم اجرا داشت! نمایشی که مهین اسکویی کارگردانش بود و محمود دولت آبادی هم نقشی داشت. گرچه شب آزاد شد و من ادامۀ بازیگری فتحی در خارج از سالن تئاتر را دیدم و فهمیدم بازی  نه تنها در سالن بلکه در سطح شهر و در زندگی فتحی نیز ادامه دارد.

همیشه در کنار در ادارۀ تئاتر می رفتم و ساعت ها می ایستادم تا ببینم می توانم آقای پرویز فنی زاده را ببینم(متاثر می‎شود).

 ما همیشه به عنوان شیعه می گوییم پنج تن آل عبا داریم و من در عالم هنر یک پنج تن آل عبا برای خود ساختم و این را بارها و بارها تکرار کرده ام و دوباره می گویم. نخستین شخص عزت الله انتظامی است. علی نصیریان، جمشید مشایخی، داوود رشیدی و محمدعلی کشاورز چهار تن دیگر از اساتید من در دنیای هنر هستند و از آن پنج تن تنها یک شخص هست که کار می کند و ایشان استاد علی نصیریان هستند که این روزها در سریال شهرازد بسیار خوش درخشیدند. من ساعت ها می نشینم و تنها به پلک و زیر چشم ایشان خیره می شوم که بسته به شرایط چه نبضی دارد. بازی غافلگیر کنندۀ ایشان در سریال شهرزاد و اینکه بیننده در مرز بین منفی و مثبت شخصیت این نقش درگیر است. خب این ها همیشه الگوی من بوده اند. چیزی که من را این روزها آزار می دهد تنها این است که جایگزین این نسل کیست؟ بخصوص که از بین پنج اساتیدی که نام بردم تنها یک نفر هنوز در کار است و باقی یا بخاطر بیماری و یا ناخواسته کاری انجام نمی دهند. با بازی علی نصیریان به این نتیجه رسیدم که اساتید را سن و سال از پا در نمی آورد، غم درونشان سبب فرسودگی و بیماریشان شده است. بعد این نسل چه کسانی سکان دار این سینما خواهند بود. این را نه به عنوان بازیگر بلکه به عنوان بیننده می گویم. من نسل دیگری را نمی بینم! قصد توهین به جوان ترها ندارم اما سینمای ما و بازیگری ما شکست خواهد خورد. در این سینما چهار تا پدر گیر نمی آوریم و چهار مادر پیدا نمی کنیم! به یاد دارم  به بهروز وثوقی می گفتم که آقای وثوقی من بسیاری از فیلم های شما را دیدم و بسیاری دیگر را شنیدم! آن زمان پول سینما رفتن نداشتم و اگر بخاطر داشته باشید  در آن دوران  وقتی فیلمی در سینما پخش می شد صدای فیلم خارج سالن هم پخش می شد. پشت ویترین می ایستادم و عکس ها ی فیلم را نگاه می کردم و از طریق صدایی که می شنیدم میان عکس و صدا موضوع فیلم را متوجه می شدم. من اینطور دیدگاه خود را به جهانم تغییر دادم. هنرپیشگی شغل من نیست! چون معتقدم بازیگر خالق است و اگر من بتوانم یک نوع شخصیتی خلق بکنم که شما با او همذات پنداری کنید نوعی آفرینش صورت گرفته است. دنیای بازیگری امروز ما غفلت از همین تعریف است.

 

طباطبایی: سه نقشی که از شما در ذهن دارم  در فیلم های «لیلی با من است» و «آژانس شیشه ای» و «مارمولک» است. در میان نقش هایی که بازی کردید با کدامیک بیشتر زندگی می کنید؟  

پرستویی: در میان این نقش ها همچنان شخصیت «حاج کاظم» در من ته نشین شده است و این ها نسلی هستند که در جامعۀ ما بسیارند و یک به یک آب می شوند و از صحنه روزگار می روند. در سفرهای سالیانه که به هیروشیما می رویم، جمعی از جانبازان شیمیایی را با خود می بریم و وقتی بازمی گردیم،  پیامک هایی دریافت می کنیم که یکی از این عزیزان را از دست دادیم! برای همین نمی توانم حاج کاظم را فراموش کنم چون او را می بینم. البته اگر این سه فیلم را دیگر بازیگران و سروران من بازی می کردند قطعاً نقش خوبی را ایفا می کردند اما به این موضوع معتقدم که این نقش ها تنها به خوب بازی کردن کفایت نمی کند باید یک اعتقادی در کنارش باشد. در فیلم لیلی با من است همه می گفتند به مشکل برخواهید خورد. با بچه های جبهه شوخی می کنید؟! اما فیلم ساخته شد و مورد استقبال قرار گرفت و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و حتی همۀ بچه های جبهه گفتند واقعیتی هست که بود و تعارف نداریم و جنگ بود و ترس هم در کنار جنگ وجود داشت. در فیلم مارمولک هم همین اتفاق افتاد. درمورد فیلم مارمولک قبل از اکران در جلسه ای دوستی ما را به یکی از روحانیون معرفی کرد و ایشان گفت که بله پرویز پرستویی را می شناسم و امسال هم فیلمی بر علیه ما ساختند که اکران نخواهد شد. به ایشان گفتم حاج آقا اجازه دهید توضیحی بدهم. آن چیزی که لباس شما را ارزشمند می کند عقبۀ این لباس است. باید بدانیم که این لباس از کجا به ما رسیده و رسالت هنر ایجاب می کند که بتواند این فاصله را نزدیک کند. هر لباسی قداست خود را دارد. لباس پزشک و لباس یک کشیش و لباس معلم و ... هم قداست خود را دارند. این ما هستیم که برخورد بدی با آن داریم. من این نقش را با اعتقاد بازی کردم و خوب می دانستم که این لباس بسیار تأثیر گذار خواهد بود. این وظیفۀ هنراست که بگوید که این ها احترام خاص خود را دارند و یک حلقۀ مفقوده ای در این میان است که رسالت کار ما وصل مردم با روحانیون است. گرچه فیلم طنز بود اما تمام سعی من بر این بود که جایگاه و شأن واقعی این لباس را حفظ کنم. هر شخصی با دیدن مارمولک واکنش و برداشت خود را داشت. حتی تماشاگرانی بودند که با دیدن فیلم مارمولک متأثر شدند وگریستند!

 

طباطبایی:چه حد و مقایسه ای بین سینما و تئاتر در ذهن خود دارید؟ آیا اینگونه هست که یکی را بیشتر از دیگری دوست داشته باشید؟

پرستویی: هیچگاه نتوانستم این دو را از هم تفکیک کنم. مدتی مدیر آموزش آموزشگاه «کارنامه» بودم. زمانی که مراجعه کنندگان برای ثبت نام و تکمیل فرم نزد من می آمدند با هر کدام فراخور شخصیتش برخورد می کردم. به یکی می گفتم نقشی را بازی کن و با دیگری صحبت می کردم و .... گاهی از برخی می پرسیدم تا بحال تئاتر تماشا کردید؟ و پاسخ می دادند تئاتر را دوست نداریم! و من می گفتم  خب تکلیف این شخص مشخص است و کسی است که تنها برای یک قاب سینما و تلویزیون آمده پس کلا راه را اشتباه آمده است. اما چیزی که همیشه مثال می زنم این است که برای من تئاتر همانند یک بدنسازی است و بدنساز تا لحظۀ آخر برای اینکه بتواند روی پا بایستد باید تمرین کند. تئاتر ما را آماده می کند تا بتوانیم جلوی دوربین برویم. مگر می شود من تئاتر را فراموش کنم؟!

 

دهباشی: بیشتر کتاب‎هایی که می‎خوانید و اصولا برای تشویق به فرهنگ کتابخوانی چه کار باید کرد؟

پرستویی: متأسفانه در این دهه، فرهنگ کتابخوانی منسوخ شده و گمانم تنها کسی که با جدیت برای فرهنگ سازی کتابخوانی تلاش می کند خود شما هستید. کتابخوانی بخشی از زندگی من بود. از شنبه تا پنجشنبه  آثاری از  نمایشنامه های ایرانی زمان خود مثل غلامحسین ساعدی، اکبر رادی و بهرام بیضایی و ... را می خواندیم و پنجشنبه ها تحلیل و نقد داشتیم. امروز هم هرگاه کتابی خوب و جدید در دنیای کتاب چاپ شود، می خوانم. گرچه مشکلات بسیاری از گرانی و کمبود کاغذ و مجوز کتاب و ...  سبب شده که کتاب ها به سختی منتشر شوند. گاهی به دوستان می گویم که بیایید بانی برگزاری بزرگداشتی برای آقای دهباشی باشیم.. چون مجله بخارا یک نهاد کامل فرهنگی درخشان است. می گویند ناصر تقوایی یک سینمای کامل است  از نورپردازی و گریم و صحنه و ... تا کارگردانی را بخوبی می داند و من می گویم علی دهباشی هم خود یک نهاد کامل است که در صنعت چاپ کتاب خود باعنوان مجلۀ بخارا، مجله ای که تک تک کلماتش با رنج جمع آوری و چاپ می شود، بینظیر است. این روزها کتابی که می خوانم مجلۀ بخارا است.

طباطبایی: شخصی که به عنوان بازیگر در سینما کار می کند باید بدن و ذهن  آماده ای داشته باشد تا بتواند کاراکتر مورد نظر را بخوبی بازی کند. اکثر تماشاگران سینما تنها برداشت نهایی کار را می بینند و گاهی فراموش می کنند که ممکن است، یک سکانس بارها و بارها برداشت های متعددی شده باشد. سئوالی که داشتم این است: شخصی که در فیلم مارمولک از دیوار بالا می رفت چه کسی بود؟

پرستویی: اول و آخرش من بودم اما این بین شخص دیگری بود! آقای تهرانی نامی بودند که تخصص صخره نوردی داشتند و دیوارها هم میخ نامرئی داشت که ایشان این ساختمان دو طبقه را در چهارده ثانیه بالا می رفتند.

 

 

 

در بخشی دیگر از جلسه پرویز پرستویی به سئوالات هنرجویان حاضر در جلسه پاسخ گفت:

 

از تجارب تئاتری خود فرمودید.  به عنوان نمونه نمایش «فنز» به کارگردانی محمد رحمانیان که در آن به ایفای نقش پرداختید و حتی در خارج از کشورهم اجرا داشتید. امکان دارد از دنیای تئاتر برایمان بگویید؟

پرستویی: در میان هنرمندان به هنرپیشۀ پرکار بیکار شهرت دارم! از بین نود فیلمی که ساخته می شود چهل تای آن را می خوانم اما بازی نمی کنم. در تئاتر هم همین است این روزها حس می کنم به یک پاکسازی خون نیاز دارم و باید دوباره به تئاتر برگردم. هنوز بزرگترین افتخار من این است که آمار تئاترم بیشتر از سینماست. اتفاق و ارتباطی که در هر لحظه از بازی نفس به نفس میان من و تماشاچیان در تئاتر می افتد، در سینما اتفاق نمی افتد. خاطرۀ کوتاهی می گویم.  به بازی در فیلم بید مجنون که آقای مجیدی به بنده پیشنهاد کردند و گفتند شخصی است که نابیناست و بینا می شود و دوباره نابینا می شود، پاسخ مثبت دادم . مجیدی گفت:" به من گفتند که اگر خارج از ایران این فیلم را بسازی نیکلاس کیج بازی خواهد کرد! چون آن ها در رقابت های هالیوودی هستند و  آل پاچینو «بوی خوش زن» را بازی کرده بود که از اول تا آخر نابیناست و اما خب بید مجنون  پروسه ای جذاب تر دارد. به آقای مجیدی گفتم" مجید عزیز! من در مرز پنجاه سالگی هستم و بخش عمدۀ بازیگری تخیل است و تخیل من به من می گوید تا هفتاد سالگی آلزایمر نخواهی گرفت وحدوداً بیست سالی در صحنه خواهی بود. در این بیست سال با توجه به وضع و موقعیت سینما اگر سالی یک کار هم بپذیرم می شود بیست کار که حاضرم تنها پنج نقش را بازی کنم و باقی را هم به کسانی که عشق سینما دارند تقدیم نمایم. چون دیگر لذت از بازیگری نمی برم نه بخاطر اینکه بازی نخواهم کرد و اطمینان دارم آخرین بازی من تئاتر خواهد بود بلکه  طوری شده که خجالت می کشم سر صحنه تمرکز کنم. دیگر تمرکز و تحقیق برای یک نقش دمده شده است!"

در پروژۀ بید مجنون، دو ماه قبل از فیلم برداری صبح ها تا پنج عصر به مجتمع نابینایان در فلکۀ صادقیه می رفتم و چشم بند می زدم و تمام کارهای خود را با چشم بند انجام می دادم. من این را از پیشکسوتان خود یاد گرفتم اما گویی این روزها همه چیز تغییر کرده است. گاهی می گویم بازیگری تنها بازی کردنش سخت است باقی خوش گذرانی است اما این، آن رنجی نیست که برای خلق کردن یک نقش وجود دارد. مهم ترین بخش این موضوع است. من هر آنچه دارم از تئاتر دارم. گرچه تئاتر ما نیز قربانی شده است. گاهی نیروی جوانی می آید و خلاقیتی انجام می دهد اما ماندگار نیست! برای کار خوب امکانات خوب وجود ندارد. حتی برای برنامه ریزی تیمی دچار مشکل هستیم. من به یاد ندارم که در این مدت دو کار هم زمان انجام دهم اما این روزها همه درگیر هستند! حتی عده ای در طول روز در چند نقش در پروژه های مختلف  کار می کنند. در فکر این هستم که خود، گروهی تشکیل دهم و بگویم شما چند ماه درگیر این کار هستید و حق انجام کار دیگری ندارید و دست مزدتان را خواهیم پرداخت. حداقل یک تئاتر حرفه ای کار بکنیم.

 

چه چیزی باعث می شود که در یاران تئاترهای پر بیننده، مدت کوتاهی روی صحنه هستند اما در مقابل تئاترهای بسیاری در دنیا هستند که سال هاست اجرا می شوند و بینندگان خود را حفظ کرده اند؟

ما حرف زیاد می زنیم اما در عمل کاری انجام نمی دهیم. ما سالن تئاتر نداریم. به طور مثال نمایش« فنز» که بر روی صحنه بود مخاطبان در صف های طولانی بودند تا چهار بعدازظهر گیشه باز شود و بلیطی بخرند اما چون سالن محدود بود گروه های بعد از ما اجرا داشتند  و ما ناچار بودیم سالن را به ایشان بسپاریم. در حالیکه این نمایش شش ماه می توانست بر روی صحنه اجرا داشته باشد. همانطور که ما اجراهای خارج از کشور داشتیم. در تئاتر جهان همچنان شاهد برگزاری تئاترهایی هستیم که سالیان سال بر روی صحنه است و حتی بازیگران تغییر می کنند اما  اجرای نمایش متوقف نمی شود.

در پایان جلسه پرویز پرستویی با دوستداران خود که هر یک کتاب و کتب سخنگویی از زندگی ایشان را در دست داشتند، سخن گفت.

در کتاب سخنگوی « من پرویز پرستویی» که با صدای خود او خوانده شده و توسط لیلی کریمان نوشته شده است، می شنویم:

"همین چند روز پیش با دیدن یه عکس از خودم جا خوردم اولش گفتم... چه عکس کم لطفی! بعد گفتم چه عکاس بدی! بعد گفتم چقدر بد افتادم! بعد متوجه شدم که عکسه یه اشکالی داره. فقط یک اشکال... پیر افتادم. اما، نه... پیر نیفتادم... خودم افتادم. بله... همین قدر پیر شدم. در واقع آیینه روشنم کرد. پیر شدم. بی اونکه اصلا بزرگ شده باشم و رشد کنم. قبلاً هم تصویر پرویز پیر رو توی آیینه دیده بودم. همون وقتی که داوود «روبان قرمز» یا حاج کاظم « آژانس شیشه ای» یا اکبر آویزون «پاداش سکوت» بودم. اما حالا، خودم بودم. خود خودم... من... من... پرویز... پرویز... من... پرویز پرستویی."

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}