محمد عبدی

 

یک سال دیگر گذشت؛ فیلم های بسیاری روی پرده آمدند و رفتند و شمار کمی از آنها ماندگار شد. جشنواره های جهانی هم با جار و جنجال های خاص خود برگزار شدند؛ با فیلم هایی که گاه جایزه بردند اما به نظر می رسد ماندگار نیستند، تا فیلم هایی که به حق تحسین شدند. 

این فهرست ده فیلم انتخابی نگارنده است از فیلم های اکران شده در اروپا یا نمایش داده شده در جشنواره های مختلف جهانی، از کن و ونیز و برلین تا جشنواره های کوچک تر. این توضیح ضروری است که فیلم ها در این فهرست بدون ترتیب هستند و نکته دوم این که برخی از این فیلم ها اقبال جهانی داشتند و ستایش شدند (مثل پسر شائول و نگاه سکوت) و برخی هم مهجور ماندند(مثل اصل و جنون). فیلم های دسته دوم در بهترین حالت ممکن است در صورت اکران شدن در کشورهای اروپایی، بیشتر دیده شوند و شاید در انتخاب برخی منتقدان برای سال بعد مورد توجه قرار بگیرند(همان طور که «کبوتری برای تامل در باب هستی روی شاخه نشست» ساخته روی اندرسون در فهرست سال قبل نگارنده بود اما امسال به فهرست بهترین های چند منتقد شناخته شده جهانی وارد شد.)

 

پسر شائول(لازلو نمس)

Son of Saul

روایتی متفاوت از کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی. این بار دوربین این فیلمساز مجاری- به تاسی از استادش، بلا تار- با نماهای طولانی و بدون قطع ما را به یک جهنم واقعی دعوت می کند؛ جایی که شخصیت اصلی باید اجساد را بسوزاند و در میانه این موقعیت گریزناپذیر، به فکر اجرای مراسم مذهبی برای جسد یک پسربچه است. فیلم با فاصله به همه چیز نگاه می کند و ساختارش را بر عدم نمایش می گذارد: ما چیزی از اطراف نمی بینیم اما همه چیز را حس می کنیم. دوربین بیشتر روی صورت شخصیت اصلی است، اما ما - از طریق صورت او- تمام وقایع آخرالزمانی کناری اش را می بینیم و تجربه می کنیم.

 

نگاه سکوت (جاشوا اوپنهایمر)

The Look of Silence

ادامه فیلم تحسین شده »عمل قتل» و کامل تر و بهتر از آن؛ کلاس درس مستندسازی که فیلمساز در آن در ساختاری حیرت انگیز تحقیق و روایتش را درباره قتل عام میلیونی اندونزی در دهه شصت ادامه می دهد و این بار با خانواده قربانیان به سراغ قاتلان می رود. نمایش سبعیت و رفتار قاتلان، به شدت تکان دهنده است و می تواند ذهن مخاطب را تا مدت ها با خود درگیر کند. در عین حال نگاه انسانی فیلمساز لایه های متناقضی از درون انسان را می کاود که به جرات یکه است و کم نظیر.

 

ویکتوریا(سباستین شیپر)

Victoria

فیلمی که به قول تهیه کننده اش چندین جشنواره جهانی نپذیرفتندش، تا این که در اوج نومیدی به جشنواره برلین راه یافت و تحسین شد؛ ویکتوریا اولین فیلمی نیست که در یک نمای 140 دقیقه ای بدون قطع فیلمبرداری شده (نمونه ایرانی شگفت انگیزش هم هست: ماهی و گربه)، اما تجربه دیدنی ای است در روایت و حرکت دوربین و تعقیب شخصیت ها که همگی با قصه ای با ظاهری ساده شکل می گیرد و داستان معمولی ملاقات یک دختر خارجی با چند جوان برلینی در یک کلوپ شبانه را با لایه های مختلفی از درون شخصیت ها و رفتار بیرونی آنها می آمیزد و قصه جذابی را روایت می کند که شدیداً با شهر برلین و فضای آن پیوند می خورد.

 

جوانی(پائولو سورنتینو)

Youth

فیلمی به نام «جوانی» اما درباره پیری. مطالعه دقیق احوال دو پیرمرد و فرصتی برای نگاه مجدد به مفهوم زندگی. به سبک فیلم های سورنتینو پر از شرو شور زندگی، در عین حال در لبه ای از روایت تراژدی. نه به قدرت «زیبایی بزرگ»، اما با همان حس و حال و گاه به همان طراوت. هرچند سورنتینو استاد روایت رم و ایتالیاست، اما بازیگران آمریکایی و انگلیسی و زبان انگلیسی، چیز زیادی از شوخ طبعی هنرمندانه اش نکاسته (نمونه اش صحنه ورود دختر برهنه به استخر و دیالوگ فراموش نشدنی دو پیرمرد) که همگی با مرگ و تراژدی می آمیزد، درست مثل خود زندگی؛ مجموعه ای از خوشی ها و حسرت ها.

 

گنج(کورنلیو پورومبویو)

The Treasure

سینمای این سال های رومانی با نوعی رئالیسم عریان توجه ها را به خود جلب کرد؛ گنج اما رئالیسم را با لایه های مختلفی از فانتزی مخلوط می کند و به لایه های گسترده ای از ترکیب زندگی واقعی با رویا می رسد: دو مرد فقیری که در تب و تاب تامین هزینه های زندگی معمولشان هستند به گنج می رسند! تمام فضای رئالیستی فیلم تماشاگر را مطمئن می کند که تمام تلاش این دونفر با یاس و سرخوردگی همراه خواهد شد، اما پولدار شدن هم پایان ماجرا نیست؛ فیلمساز با صحنه غیر متتظره پایانی همه را متحیر می کند و به ثروت هم پشت پا می زند.

 

آدمکش(هو سیائو سین)

The Assassin

نمایش خدایی کارگردان. هیچ چیز اهمیت ندارد (حتی فیلمنامه پر پیچ و خمی که قطعاً خیلی ها را گیج می کند و بسیاری پس از تماشای فیلم هم داستان آن را نمی دانند) اما همه چیز در خدمت صحنه پردازی ای با جزئیات اعجاب آور است که در آن فیلمساز تایوانی، هو سیائو سین - در این بهترین ساخته اش که فرسنگ ها از فیلم های قبلی اش فاصله دارد- تمام جهان را از نو بنا می کند؛ با میزانسن هایی به غایت حساب شده و رنگ هایی که تمام فیلم را معنا می بخشند و شعری تصویری را شکل می دهند.

 

اگزوتیکا، اروتیکا و غیره (اوانجلیکا کرانیوتی)

Exotica, Erotica, Etc

خلق زیبایی از دل سیاهی و تیرگی؛ یک مستند شگفت انگیز با موضوعی غریب: روایت نوستالژیک عشق یک فاحشه پیر به ملوان هایی که در جوانی در یک بندر به دیدار او می آمدند و حالا تنها یاد و خاطره آنها مانده. همه چیز آماده است برای نمایش تلخی( فاحشگی، پیری، تنهایی) اما فیلم- برعکس- به شدت شاعرانه است و در ستایش زندگی؛ با تصاویری به غایت زیبا از بندر و مه و دریا و شخصیتی که تماشاگر خیلی زود شغل و شکستگی اش را فراموش می کند و وارد دنیایی به شدت نوستالژیک می شود که قواعدش با قواعد زندگی معمول متفاوت است؛ فیلمی درباره مفهوم خاطره و ابعاد روانشناسانه آن.

 

اصلاح (آویشای سیوان)

Tikkun

فیلم سیاه و سفید درخشانی از اسرائیل که سازنده آن- با تجربه ای به کار گرفته شده از هنرهای تجسمی- مفهوم ایمان و وسوسه را از لایه های مختلف دین و مذهب کهن به دنیای امروز می آورد و طلبه ارتدوکسی را رو در روی زیبایی زن قرار می دهد؛ با صحنه ای به شدت عریان در حمام که مفهوم شهوت را - با تصویر صورت یک زن- در تقابل با یک عمر آموزه های دینی قرار می دهد و از همین جا دنیای فیلم شکل می گیرد؛ از جمله رویاهای خیره کننده پدر که با شدت تمام با مفهوم گناه اولیه و داستان های تورات پیوند می خورد و در نهایت تصویری به شدت لخت- گاه آزارنده و گاه زیبا- از زندگی ارائه می دهد.

 

جنون(امین آلپر)

Frenzy

سفری غریب به دنیای جنون. روایت پیچیده فیلم درک آن را برای تماشاگر عادی بسیار دشوار می کند، اما مخاطب هوشمند- با درک درستی از سینما- با فیلم شگفت انگیز دیگری از سینمای ترکیه روبرو است که نیمه اول آن درباره بمب گذاری های ترکیه به شدت رئالیستی است و در نیمه دوم- زمانی که دو برادر دچار جنون می شوند- فیلم هم گویا دچار جنون می شود و لایه های مختلف رویا، خواب و واقعیت را با هم می آمیزد تا آنجا که تمیز دادن آن کاملاً غیرممکن می شود.

 

قوچ ها (گریمور هاکونارسون)

Rams

یک بار دیگر سینمای شگفت انگیز این سال های ایسلند همه را خیره کرد: فیلمی به غایت ساده و صمیمی درباره دو برادر در یک روستا که سال هاست با هم حرف نزده اند و کینه و حسادت آنها وقایعی را شکل می دهد که به زیباترین شکل به عشق و دوستی می رسد؛ با یک صحنه درخشان انتهایی که در عین تلخی بسیار زیباست و شاعرانه، و از نگاهی ظریف و انسانی خبر می دهد که به شکل قابل تحسینی با مفهوم «سینمای بومی»- اگر قائل به این تعریف باشیم- پیوند می خورد.

 

 

 

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}