محمد عبدی

بسیاری از هواخواهان کوئنتین تارانتینو با «بیل را بکشید»، از او نومید شدند؛ اما برای من اتفاقاً، دنیای جذاب تر تارانتینو تازه از همین فیلم آغاز شد؛ جایی که جوان واله و شیدای سینما ( که با کار در یک ویدئو کلوب، سینما را بلعیده بود) رفته رفته از خودآگاهی فیلم های اولیه و تلاش برای ساختن عامدانه فیلمی روشنفکرانه (از سگدانی تا جکی براون) اندکی فاصله می گیرد و یاد می گیرد که عشق و علاقه اش (سینما) را با بیماری اش(عصبی بودن تا حد لرزش دست) ترکیب کند و در واقع از خشونت واقعی به هجو برسد و تا حدی به همه چیز بخندد.

 از این روست که به گمانم هنوز «بیل را بکشید» بهترین فیلم اش است: نگاه با فاصله به خشونت؛ فیلمی درباره سینما، با نوعی هجو بسیار پر رنگ و در عین حال ستایش توامان از هنری که فیلمساز شیفته اش است.

تارانتینو کم و بیش همین راه را در فیلم های بعدتر هم ادامه داد:در نیمه اول «شاهد مرگ» با فیلمی بسیار خشن درباره یک قاتل روبرو هستیم و در نیمه دوم با یک کمدی تمام عیار درباره همان قاتل که حالا توسط طعمه هایش گیر افتاده و به خاک ذلت نشسته است[هیچ وقت عکس العمل تماشاگران را در اولین نمایش فیلم در جشنواره کن فراموش نمی کنم: یک ساعت اول جلوی چشم شان را می گرفتند تا خشونت بیش از حد و مشمئز کننده را نبینند، یک ساعت دوم قهقهه های خنده امان نمی داد].

در فیلم بعدی، تارانتینو شوخی با سینما را به شوخی با تاریخ بدل می کند به شکلی که هیتلر را در داخل یک سینما در پاریس می کشد و تمام تاریخ را به سخره می گیرد!

 دو فیلم آخر، «جانگوی رها شده» و «هشت نفرت انگیز» کماکان درباره سینما هستند؛ با نوعی فاصله گذاری که البته به اندازه «بیل را بکشید» موفق نیستند.

«هشت نفرت انگیز» اما جاه طلبانه ترین فیلم تارانتینوست. همه چیز از همان تیتراژ شکل می گیرد، در تیتراژی که در آن نوشته می شود: «هشتمین فیلم کوئنتین تارانتینو» که فکر می کنم- تا آنجا که حافظه یاری ام می کند- این نوع ارجاع به خود در تیتراژ، برای اولین بار در تاریخ سینما صورت گرفته.

فیلم هشتم فیلمساز با عنوان فیلم هم مربوط می شود و از آن عجیب تر و جاه طلبانه تر، ساخت فیلم به شکل پاناویژن هفتاد میلی متری در دوره ای است که همه به سینمای دیجیتال روی آورده اند و آخرین فیلم پاناویژن (با پرده ای به نسبت دو و هفتاد و شش به یک که بسیار عریض تر از پرده معمولی است) در سال 1966 ساخته شده! برای تارانتینو اهمیتی ندارد که سینماها دیگر مجهز به نمایش هفتاد میلی متری نیستند و در نتیجه نمایش فیلم در کلانشهری چون لندن هم با مشکل روبرو شده (تنها یک سینما در سطح شهر می تواند فیلم را به شکل هفتاد میلی متری پخش کند و دعوا بر سر نمایش فیلم در آن سینما، باعث شد که سه سینمای زنجیره ای بزرگ به طور کامل از نمایش فیلم صرفنظر کنند).

تارانتینو این بار برخلاف رسم معمول اش، منتظر جشنواره کن هم نماند و فیلم را مستقیم روانه پرده سینماها کرد. در عین حال ابایی نداشت که به سنت قدیم، در میانه فیلم آنتراکت بگذارد! و اصلاً- و اساساً- در ژانری فیلم بسازد که مدت هاست منسوخ شده: وسترن.

«هشت نفرت انگیز» ستایش یک عاشق سینماست از سینمایی که دیگر وجود ندارد: یک عاشق جان فورد که دوست دارد در نیم ساعت اول به «دلیجان» ادای دین کند و بعدتر به فیلم های سام پکین پا و به ویژه «این گروه خشن».

و در عین حال همه چیز را به هجو بکشد: آدم ها به هنگام مردن اسلوموشن(حرکت آهسته) می شوند و حتی صدای حرف زدن آنها هم اسلوموشن می شود!

با آن که خشونت فیلم هنوز هم بیش از حد است، اما حداقل یک چاشنی طنز دارد و گویی فیلمساز فیلم های قبلی خودش را هم به سخره می گیرد. در نتیجه وقتی سر یک نفر بر اثر شلیک متلاشی می شود، تماشاگران بیشتر می خندند تا این که مشمئز شوند.

در عین حال در فیلمبرادری، به سنت فیلم های قدیمی، فوکوس کشی می کند (به ویژه در صحنه نواختن گیتار) و دوربین به مانند فیلم های کلاسیک دور شخصیت ها می چرخد. در عین حال از انیو موریکونه، آهنگساز طراز اول فیلم های وسترن اسپاگتی، دعوت می کند تا برای فیلم موسیقی متن بسازد( که به حق برنده جایزه بهترین موسیقی در گلدن گلوب هم شد) تا در نهایت ترکیب ستایش/هجو خودش را درباره سینما کامل کند.

در عین حال فیلم درباره جامعه آمریکا حرف می زند؛ جایی که مردمانی با نژادهای گوناگون گرد آمده اند. قهوه خانه ای که در فیلم همه در آن جمع می شوند نماد آشکاری است از آمریکا: با مطرح کردن جنگ های داخلی( شمالی ها و جنوبی ها) تا مساله سیاهان که به یکی از مایه های اصلی فیلم بدل می شود؛ با پایانی تلخ برای جامعه ای که در آن تحمل وجود ندارد و همه یکدیگر را می درند. طبق معمول فیلم های تارانتینو رستگاری ای وجود ندارد. 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}