سلام بر تو هموطن سنی که نمازخانه ات را در تهران خراب کردند.

سلام بر تو که دشمنان اشغالگرآتش زدند آشیانه ات را که می پنداشتی امن است.

سلام بر تو که باور نمی کردی با تو نیز همان کنند که با دراویش گنابادی کرده اند.

سلام بر تو که گمان نمی بردی به حریم و خلوت خود و خدایت تجاوز کنند.

سلام بر تو ای مرید محمد که در جمع حاکمان و مدعیان پیروی از او تنها مانده ای.

سلام بر تو که هر آن چه را با عرق جبین به دست می آوری، بهتان می زنند از شیوخ آن طرف آب دریافت کرده ای.

سلام بر تو که یک تاریخ بکش بکش شیعه و سنی را پشت سر داری و از بد اقبالی در جمع ما شیعیان زاده شده ای.

سلام بر تو که نمازخانه ات را خراب می کنند.  اجازه نمی دهند در تهران مسجد بسازی و پنج وعده در روز اذان خودت را از بلندگوی آن مسجد پخش کنی و به نماز قامت ببندی.

سلام بر تو که مجبوری حسینیه ای از هموطن شیعه خود اجاره کنی و اجاره چند ساعت عبادت در آن حسینیه را به هموطن شیعه خود بپردازی و آن جا را ترک کنی.

سلام بر تو که در نقاطی از ایران اکثریت جمعیت را تشکیل می دهی و دریغ از یک پست کلیدی استان و شهر محل زندگی ات که به تو تفویض شده باشد.

سلام بر تو که روزگاری با شگفتی در دادگاهها شاهدی بوده ام بر این که وقتی پای سوگند به قرآن برای اثبات ادعایت می رسید، برافروخته می شدی. رو می کردی به من و می گفتی خانم وکیل، جانم می لرزد از این سوگند. می ترسم یک در میلیون خطا کرده باشم و در آن دنیا نتوانم سر بلند کنم. دعوی را می باختی . سوگند نمی خوردی و من مبهوت می ماندم از این ایمان و تقوی و ترس از دروغگوئی در پیشگاه خدایت.

سلام بر تو ای هموطن سنی که باری می دیدمت قایق فرسوده ات را تعمیر می کردی. رنگ های تند بر سطح آن می پاشیدی و هنگامی که آماده می شد، دورش اوراد می خواندی، با صوت و دلپذیر و می رقصیدی همراه با دیگر دریا دلان و نیایش می کردی نعمت هائی را که در راه بود. طناب از ساحل می گشودی، به دریا می زدی تا تور پهن کنی و معاش خانواده ات را از دست دریا بستانی، نه شیوخ آن سوی آب که اساسا غم تو را ندارند.

سلام بر تو که دیده ام روستاهای محل سکونت ات را که از بی آبی و خشکسالی ترکش کرده بودی، به هوای چشمه های جوشان آب، رفته بودی. هنوز کتری خشک و بی آب روی اجاق خاموش بود و روستا متروکه شده بود.  آن سو ترک، دیده ام کیش را که لبریز از قدرت و شوکت برکشیده می شد و سپس قشم را. اما تو از تشنگی رفته بودی.

سلام بر تو که در مناطقی که در ایران زیستگاهت است، گوئی ساعت هنوز اختراع نشده و تو با صدای موذن که شبانه روز پنج بار در هر مسجدی اذان می خواند ، وقت را می شناسی، رصد می کنی و دیده ام عقربه های ساعت های دیواری ات را که با تغییر فصل و تغییر ساعت رسمی، جا به جا نمی شود و همیشه همان است که بود.

سلام بر مولوی عبدالعزیز که از برکت وجودش بهره مندی. مردی همواره شکیبا و همواره مبارز با همان رسم و آئین که در خور مبارزه ای چنین سهمگین در ایران امروز است. مردی که هر کلمه ای را سنجیده، رسا و مقتدر ادا می کند. از خطر نمی ترسد، اما دوست ندارد با خطر کردن، بی خردانه زندگی را بر شما دشوار تر کند.

هموطن، تو که یک اقلیت مسلمانی، او را داری که همیشه غم ات را می خورد. جا خالی نمی دهد. استوار است در باورهای تو، و خود را سر پا نگاه داشته است از برای حفظ اندکی از ته مانده حقوق و شرف انسانی تو.

اما باور کن، ما اکثریت جمعیت آن کشور، حتی او را نداریم. یک مولوی نداریم که از رنچ مان رنج ببرد. مولوی های ما کاخ نشین شده اند. از این پس هم یا میهمان سران سیاسی غرب و شرق هستند یا میزبان دست و دل باز آنها، گمان نمی کنم نمازخانه های ما که مصون از تعرض است، شایستگی داشته باشد تا پاک دلان را در خود بپذیرد. اندوه به دل راه ندهید که اکثریت خاموش و آگاه همچون شما اقلیت زیر فشار، احساس تنهائی می کند. اقلیتی از این اکثریت که ایمانی متمایل به قدرت و فساد و مال حرام و اعدام و ستمگری دارد، کرامت انسانی اکثریت دردمند و خاموش را لگدمال کرده است و محکوم به سکوت.

شکیبا باشید. همدردی اکثریت و اقلیت، خواهی نخواهی یک مخرج مشترک دارد. آن هم چاره اندیشی برای برون رفت از این مهلکه است.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}