ایکاش خمینی را در ماه ندیده بودیم. ایکاش "خمینی ای امام" را برایش نخوانده بودیم. ایکاش شعار "شاه به ما کتک می ده، خمینی به ما پفک می ده" را توی دهان بچه هائی که در تظاهرات انقلابی واردشان کرده بودیم نینداخته بودیم و بسته های پفک را که از درون وانت های کاروان بازار و موتلفه مسلط بر بازار بیرون می ریختند، دستشان نداده بودیم. ایکاش لاستیک روی آسفالت خیابان ها نسوزانده بودیم و بچه های با ادب و نازنین محله را به ساختن کوکتل مولوتف و سپس تشکیل کمیته های محلی ترغیب نکرده بودیم.

این روزها را دهه فجر نامگزاری کرده اند و بیشمار دلسوخته و فریب خورده بر آن نام "دهه زجر" نهاده اند. ایکاش نه دهه فجر داشتیم، نه دهه زجر. نه انقلاب، نه اصولگرای افراطی، نه معتدل. ایکاش اصلا انقلاب نشده بود تا اصلاحات از دل آن بیرون بیاید، آن هم با بنیه ای ضعیف که باری بشود بر خاطر آزرده ما. بهانه ای بشود تا زورمندان به اتهام همسوئی با آنان، طومار جمعیت بزرگی را بر باد بدهند. ایکاش انقلاب نشده بود.

فزون بر آن ایکاش مطبوعات انقلاب زده ما، که شده بودند طوطی سخنگوی خمینی، مردم را تشویق می کردند به مطالعه تالیفات خمینی و حکومت پیشنهادی او که ولایت فقیه بود. ایکاش شورای موقت انقلاب که در ترکیب آن میانه روهای دینی فراوان بودند، چنان قانونگزاری نمی کردند که دادگاههای انقلاب را به صورت یک تشکیلات خودسر از تصویب بگذرانند و به صراحت در مصوبه شان تاکید کنند این دادگاهها از آئین دادرسی کیفری تبعیت نمی کنند. ایکاش در مصوبات خود، جارو بر نمی داشتند و زنان قاضی را مثل آشغال  دور نمی ریختند. و بسیار مصوبات ضد مردمی را با وجود مرام و مسلک میانه رو، تقدیم دو آتشه های افراطی که قرار بود مجری آن مصوبات بشوند، نمی کردند.

وقتی داشتیم انقلاب می کردیم، آخوندها  مهربان بودند. سینما رکس آبادان را البته به آتش می کشیدند، ولی بلندگو به دست، مردمی را که وارد صحنه تظاهرات نمی شدند و روی پیاده رو به تماشای آینده سیاه خود می ایستادند با قربان صدقه به صفوف انقلابی دعوت می کردند. وقتی داشتیم انقلاب می کردیم، همگی با عطش کتاب های جلد سفید را گونی گونی از دستفروش ها می خریدیم و می رفتیم آنها را می خواندیم. کتابها یا مارکسیستی بود یا دکتر شریعتی. دریغ از این که تالیفات خمینی را که رهبرمان شده بود از مراکز فروش کتابفروشی ها تقاضا کنیم. دریغ از این که آخوندها ، همان ها که در صفوف اول دستجات تظاهر کننده راه می رفتند ، کتابهای خمینی را تبلیغ کنند و در اختیار بگذارند. ما نیز متقاضی نبودیم. مارکسیسم و دکتر شریعتی را با ولع می خواندیم، اما دنبال عکس خمینی که اصلا نمی خواستیم او را بخوانیم راه می رفتیم.

ایکاش نمی گفتیم " فقط شاه برود و هرکس دیگری بیاید". ایکاش ما بی حجاب ها فقط از روی چشم هم چشمی، روسری روی سر نمی انداختیم و در پاسخ به این پرسش که چرا چنین می کنید، نمی گفتیم "با همین یک تکه پارچه کمر امپریالیسم را می شکنیم". ایکاش به حکومت و جامعه اسلامی عربستان سعودی در آن زمان نیم نگاهی می کردیم و به شمشیری که با آن سر از بدن زن و مرد زناکار جدا می کردند، خیره می شدیم. ایکاش فروشگاههای زنجیره ای را به آتش نمی کشیدیم و غارت نمی کردیم. ایکاش رهبران غیر دینی توانمندی داشتیم که به سهولت زیر بال خمینی نمی رفتند و از طرفی زیر بال او را نمی گرفتند. ایکاش زنان تحصیلکرده و پرشور انقلابی، از تاریخ نزدیک به دوران زندگی خود خبر داشتند و می دانستند خمینی، دادن حق رای به زن ها را ترویج فحشا می داند و با این عوامفریبی، که قم و مشهد هم آن را تبلیغ کرده بودند، از سال 1341 و 42  ببعد برای خودش لشگر درست کرده است.

اما این کاشکی ها از دلهای سوخته ای برمی خیزد که زندگی های از هم گسیخته و امیدهای بربادرفته دیوانه شان کرده است. کم نیستند ایرانیانی که درون و بیرون ایران، نان چرب انقلاب را می خورند و تازه حالا پیرو خمینی شده اند. حالا که میراث او به صورت فساد اقتصادی در جمع آنان تقسیم شده و بر عرش اعلی نشسته اند، تازه دریافته اند، اگر خمینی نبود، این سفره های عریض و طویل پهن نشده بود و نمی توانستند بی حساب و کتاب دلار و پوند چاپ بزنند و در سراسر جهان به صورت نقدی و ملکی ثروت بیندوزند. این تازه انقلابیون، البته نان کهنه انقلابیون را می خورند که اغلب یا جان باخته اند و سنگی هم بر گورشان نیست. یا دق کرده اند. یا زندان های مخوف را تجربه کرده اند. یا آواره شده اند و یا نیازمند لقمه ای نان، چشم به رفع تحریم ها دوخته اند.

ایکاش انقلاب نشده بود. عروسک باربی را نمی سوزاندند. یا پیش از آن نگاهی به اطراف می انداختند و باربی های جان دار را می دیدند که با وجود انواع خطرها که تهدیدشان می کند، کفش و کیف و اندام و لباس و آرایش و رفتارشان، صدها باربی را توی جیب شان می گذارد.

ایکاش انقلاب نشده بود. بر طبل ایجاد تاسیسات انرژی هسته ای نمی کوبیدند. مجبور نمی شدند برای های و هوی بیشتر و برای اجرای اصل 44 قانون اساسی ( خصوصی سازی ) احمدی نژاد را بیاورند تا همه مراکز برنامه ریزی اقتصادی و نظارت ها را آزادانه ببندد و همه دارائی ها را با مناقصه و مزایده مهندسی شده تحویل سپاه بدهد.  مقام معظم رهبری هم لب از لب نجنباند و در این خصوص فصل الخطاب صادر نکند.

ایکاش انقلاب نشده بود تا به "برجام" هم نمی رسیدیم و مردمی که میلیون ها دلار از جیب شان دزدیده بودند تا رآکتور اتمی برای شان بسازند، به چشم نمی دیدند که قلب را از قالب سیمانی اش بیرون می کشند و تازه اعلام پیروزی می کنند و آن را جشن می گیرند.

ایکاش انقلاب نشده بود. ایکاش بچه های معصوم ما همان کتک های شاه را می خوردند، ولی لب به پفک های خمینی نمی زدند.

ایکاش دستکم  اگر انقلاب هم می شد، آن همه فرهیخته ایرانی یک "شورای نگهبان منافع ایران" تشکیل داده بودند و در آن شورا صلاحیت خمینی را برای رهبری رد می کردند. به فرض هم که مردم گوش شنوا نداشتند، آنها به وظیفه عمل کرده بودند. اما نکردند.

این روزها بی آن که بغضی و کینه ای نسبت به حسن خمینی داشته باشیم، در این حسرت می سوزیم که ایکاش پدر بزرگ ایشان در زمان خود رد صلاحیت می شد و ما تغییرات سیاسی را بدون انقلاب اسلامی تجربه می کردیم .

روشن است که در میان حسرت ها و ایکاش ها گم شده ایم و واضح است که با واگوئی درد، چیزی تغییر نمی کند. اما این هم واضح است که پس از 37 سال، بار اندوه همه ما سنگین تر از آن شده که بتوانیم از بیان حسرت ها خودداری کنیم. این که زیر فشار انبوه درد، باز هم به صحنه انتخابات مضحکی که در جریان است می نگریم، و آن را می کاویم، هنوز از حضور ملتی خبر می دهد که نمی خواهد سکوت کند و بمیرد. هر چند به چشم می بیند گورهائی را که برایش کنده اند.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}