شاید نوع رابطه ایرانیان با حکومت شان را بشود در دو کلمه تعریف کرد. رابطه به "صلح سرد" مانند شده است. صلح سرد در پی پیشینه ای می آید که پر تلاطم است.  درآمیخته با جنگ و سرکوب است. انباشته از امیدواری و نومیدی است. دو طرف همه تلاش خود را کرده اند تا امنیت داشته باشند. حکومت همواره خواسته مردم را دست آموز خود کند و ماندگار بشود. مردم خواسته اند حکومت بفهمد با مردمی طرف است که نمی شود روی سکوت امروزشان حساب کرد. نمی شود رفتار فردای آنها را پیش بینی کرد.

این دو بارها پنجه در پنجه هم انداخته اند. هر بار به بهانه ای. مردم هنگامی که تن شان را نردبان کردند تا حاکمان امروز از آن بالا بروند، با این خوش باوری به آینده نگریستند که هرگاه این حاکمان ساز ناسازی بزنند، آنها را هم به زیر می کشند و باری دیگر تغییر سرنوشت می دهند. مردم که به سادگی حکومت را تغییر داده بودند، گرفتار اعتماد به نفس شدند. در برابر پیمان شکنی ها آمادگی اعتراض داشتند و می توانستند از اریکه قدرت پائین شان بکشند که جنگ ایران و عراق اتفاق افتاد. ایران مانند هر کشوری که وارد جنگ می شود، در دو قدمی انقلابی که پشت سر داشت، تمام قد در آن فرو افتاد. جوانان داوطلب و سرباز کمبود تجهیزات را با تن و بدن و جان خود  جبران کردند و نگذاشتند پاره هائی از ایران جدا بشود. اما آنها که در جبهه ها جنگیدند و زنده ماندند، پس از آتش بس بلای جان مردم و منافع ملی شدند.  سلطه در فضای نظامی- جنگی را با خود وارد شهر و روستا کردند. شدند مالک کشور، شدند سرمایه گزارانی که با سرمایه های حکومتی تجارت و تولید کردند. شدند سردار. شدند بازجو، شدند میر غضب، شدند صاحب جان و مال مردم. سخت چسبیدند به قبای روحانیت و روحانیون. پیوندی که برای هر دو سودآور بود. یک موازنه قدرت هم در حکومت پس از انقلاب به زیان مردم ایجاد شد. هر دو نیروی به هم چسبیده از هم می ترسیدند و همچنان می ترسند. جان شان به جان هم بسته شد.

سال 1367 که آتش بس شد، نفسی کشیدیم.  اقوام ایرانی خانه و کاشانه و عزیز از دست داده بودند. محرومیت در مناطق مرزی که سابقه اش طولانی است، شدت گرفت. مردم از انقلاب و جنگ ببعد به تهران هجوم آوردند. سرداران و هم پیوندهای روحانی شان، برای جوانان پرشور از جنگ برگشته، که آرام نمی گرفتند و کار و رفاه و احترام می خواستند، برنامه ای طرح کردند. به آنها ابلاغ شد جنگ با کفر و استعمار و استکبار تمام نشده. تازه شروع شده. جبهه این جنگ شمال تهران است که در آن جا فساد اخلاقی بیداد می کند و کار را باید با مبارزه با زنان بی حجاب و بدحجاب شروع کرد. از جنگ برگشته های یک لا قبا که در دستجات حکومتی کاره ای نبودند، باور کردند و به این ترتیب جبهه گسترده ای با هدف جنگ با مردم گشوده شد که اسمش را گذاشتند " مبارزه با تهاجم فرهنگی". این جبهه کماکان فعال است و جنگ با مردم در تمام مناطق کشور را در بر می گیرد.

جنگ با مردم در زندان ها از روز 22 بهمن شروع شد. قتل و مصادره زیر تعابیر انقلابی و اسلامی آغاز شد. شدت گرفت تا کشتار سال 67 و سکوت قبرستانی پس از آن که از سکوت دوران جنگ سنگین تر بود.

رسیدیم به مرحله ای که دولت وقت برای حفظ دوام خود، به سپاه اجازه داد، بخش خصوصی را از حیث مالی کنترل کند. این اجازه تیشه زد به ریشه خصوصی سازی. زورمندان جنگ رفته یک هدف اقتصادی چرب پیدا کردند و با حبس و تهدید مدیران در بخش خصوصی ، سرانجام با آنها کنار می آمدند و شریک المال شان می شدند. این شد شیوه ای از مدیریت اقتصادی و سیاسی کشور و مقدمه ای شد بر این که بخش  خصوصی  در دوران احمدی نژاد بکلی بلعیده شد بشود.

در این جاده ناهموار انقلاب و جنگ و بی کفایتی مدیران، نومیدانه می راندیم که رفورم آمد با شور و شعف و ذوق و امید، بدون توشه های لازم قانونی و حمایتی. قتل های زنجیره ای که در دولت های پیشین به کرات اتفاق افتاده بود، علنی شد. مطبوعات پر جاذبه آمد، انجمن های اسلامی دانشجوئی به اصلاحات گرائید و جنبش دانشجوئی سال 1378 شکل گرفت که یک حرکت مدنی مترقی بود و سرکوب شد. پیش از آن اعتراض های وسیع در چند شهر مانند اسلام شهر و قزوین سرکوب شده بود. اصلاحات درون حکومتی را به صورت تدریجی سرکوب کردند و سرکوب کامل آن را به محمود احمدی نژاد سپردند. جنبش دموکراسی خواهی انتخاباتی در سال 1388 چنان سرکوب شد که هر زمان جمهوری اسلامی ساقط بشود، ریشه سقوط را تاریخ نویسان در آن سرکوب ردیابی می کنند.

و اما "فصل سرد" و "صلح سرد" به همین سادگی ها شکل نگرفت. ایرانیان پس از 1388 هرگز همان نشدند که تا پیش از آن بودند. ظرفیت نهفته ای از انرژی با هدف براندازی در تمام اندامهای جامعه، حتا در بدنه سپاه و بدنه نهادهای انقلابی انباشته می شد. تا آن که ویرانی های سوریه روی پرده های تلویزیون نشست. وضعیت لیبی رو به روی مردم قرار گرفت. موقعیت مردم منطقه بد و بدتر شد. به صورت تدریجی مردم ایران در مناسبات با حکومتی که کرامت انسانی شان را لگد مال کرده بود، وارد "صلح سرد" شدند. در این صلح از گرمای دوستی خبری نیست. داستان انتخابات بر سر بد و بدتر را ادامه دادند تا سوریه نشوند . حسن روحانی روی کار آمد تا مذاکره با امریکا را سامان دهد و وضعیت بحرانی اقتصاد کشور بهبود یابد. باز هم جبهه جنگ با مردم که دیری است گشوده شده، داغ شد. سرداران هر روز به نوبت خودی نشان می دهند تا روحانی را که تبلور "صلح سرد" است تضعیف کنند. آنها حتا به این صلح سرد که محصول تجربه های مردم در 37 ساله اخیر و محصول شرایط خاص منطقه در این سالهاست، احترام نمی گذارند. نمی فهمند صلح سرد به نفع شان است و هرگاه عناصر تاریخی آن در هم بریزد، در چندین جبهه که توانائی اش را ندارند باید بجنگند و در مواضع دفاعی قرار گیرند.

تیم روحانی درک می کند نظام ستمگر جمهوری اسلامی را که خود از معماران آن است، در این دوره از تاریخ فقط  با ایجاد اندک گشایشی در وضعیت اقتصادی می تواند سرپا حفظ کند. تیم روحانی اساسا در بند بهبود وضعیت وخامت بار حقوق بشر در کشور نیست و از آن دم نمی زند. با این وصف از سوی سرداران ضد بشر تحمل نمی شود.

در صورتی که راه را بر او نمی بستند می توانست مناسبات مردم با حکومت را در شرایط صلح سرد که فاقد عنصر رفاقت مردم با حکومت و ارکان آن است، حفظ کند و راه را بر اعتراض های وسیع مردم ببندد. اما از قرار توپخانه های ماجراجو، در پی بهانه هائی هستند تا باری دیگر دسته دسته ایرانیان معترض را رو یا روی خود ببینند و آنها را لگد مال کنند.

ایکاش به "صلح سرد" که گونه ای از "طلاق عاطفی" بین مردم و حکومت است قناعت می کردند و چوب لای چرخ تیم روحانی نمی گذاشتند. تداوم حملات به تیم روحانی، به یک سلسله برخورد های خونین با مردمی می انجامد که در حال حاضر به امید کمترین بهبود و عافیتی در امور اقتصادی، انتظار می کشند و سکوت می کنند.

این سکوت و انتظار را پایانی است.   

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}