این روزها خبری مبنی بر کشته شدن یک جوان افغانستانی به نام "احسان الله احسانی" در بازداشتگاه یکی از مراکز انتظامی یزد بر اثر ضرب و شتم و شکنجه در فضای مجازی منتشر شده است. ظاهرا پلیس به این جوان مظنون شده و پس از تفتیش بدنی از او یک عدد شوکر الکتریکی کشف کرده و همین باعث میشود که این جوان راهی بازداشتگاه شود و برای اقرار به جرایم احتمالی ای که مرتکب شده  تحت شکنجه قرار بگیرد. شدت این شکنجه ها به حدی بوده که این جوان در نهایت دچار خونریزی مغزی و پارگی بافت قلب شده و جان خویش را از دست میدهد. 

متاسفانه بیشترین حجم نقض حقوق بشر که در سایه بی توجهی و حتی گاه تائید افکار عمومی و سکوت رسانه ای و همچنین در خلاء نبودن فشارهای بین المللی، در ایران به صورت سیستماتیک و در مقیاسی غیر قابل تصور صورت میپذیرد نه در مورد زندانیان سیاسی و یا عقیدتی که در مورد مظنونین و مرتکبین جرایم عادی ست. سیستم انتظامی و امنیتی ایران هنوز با استفاده از شگردهای صد سال پیش یعنی شکنجه فیزیکی به کشف جرم میپردازد و از آنجا که تقریبا قریب به اتفاق قربانیانی که چه با گناه و چه بی گناه در این سیستم گرفتار میشوند، کسانی هستند که نه از حق و حقوق خود اگاهند و نه دسترسی به رسانه دارند و نه قدرت و نفوذی برای اعتراض، هیچگاه صدایشان شنیده نمیشود. 

من در دوران خدمت نظام وظیفه سرباز نیروی انتظامی بودم و بین سالهای 76 تا 78  در کلانتری 164 تهران (کلانتری اُزگُل)  که آن زمان پائین تر از چهار راه مینی سیتی بود دوران خدمت خود را میگذراندم. از آنجا که سرباز صفر محسوب میشدم وظیفه ی من در ابتدا نگهبانی جلوی در سفارتخانه ها و پس از آن بردن و آوردن پرونده ها و  متهمین به دادسرا و به تدریج مشارکت در کلیه امور کلانتری در کنار درجه دارها بود. در هر کلانتری واحدی هست به نام «واحد تجسس» که وظیفه ی تحقیقات مقدماتی پرونده های سرقت و قتل و مانند آن را قبل از ارسال آن به اداره آگاهی و انجام تحقیقات تکمیلی بر عهده دارد. در واقع  متهمین و مظنونین را آنجا یک پذیرایی مختصری کرده و اصطلاحا «گرم میکنند» که برای رفتن به اداره آگاهی و پذیرایی اصلی آماده شوند. چیزهایی که من در دوران خدمتم از پذیرایی مختصر! از مظنونینی که حتی جرم اثبات شده ای نداشتند دیدم به قدری هولناک و تکان دهنده بود که هنوز خاطراتش آزارم میدهد.

یک بار جوانی را با سر وضع نه چندان مناسب که به نظر معتاد میرسید به جرم "پرسه زنی" در منطقه ای گرفته بودند. دست بر قضا در آن منطقه چندین مورد سرقت ضبط و پنل خودرو گزارش شده بود و این جوان که خانه اش سمت اسلامشهر بود هیچ توجیهی نداشت که بالا شهر چه کار میکرده و البته کس و کار درست و حسابی هم نداشت... افسر نگهبان بعد از چند سوال و جواب مختصر به این نتیجه رسید که کل سرقتهای چند وقت اخیر در آن منطقه کار همین پدرسوخته است و پرونده ای تشکیل داد و تحویلش داد به بخش "تجسس"...یعنی مظنون وارد پروسه ای شد که باید آنقدر کتک میخورد که به کرده و نکرده اش اعتراف کند.
معاون بخش تجسس که کلیدی ترین فرد برای اعتراف گیری بود، یک استواری بود با هیکل درشت و گوشهای شکسته که یادگار دوران کشتی گرفتنش بود... واحد تجسس هم یک اتاق کوچک سه در چهار بود واقع در پشت کلانتری  با کف سیمانی و یک میز و چند صندلی. در ان اتاق  انواع و اقسام وسایل شکنجه از کابلها و تسمه های مختلف و شوکر و چوب و فلک تا قلاب در سقف برای آویزان کردن متهم وجود داشت.  روی در اتاقک یک سرباز خوش ذوقی با نوک کلید، رنگ را تراشیده بود و نوشته بود "به جهنم خوش امدید." و زیرش عکس اسکلت کشیده بود. همین الان هم بروید در همه ی کلانتری ها احتمالا چنین فضایی وجود دارد.

سرتان را درد نیاورم...از من خواسته شد بیایم و سر چوب و فلک را با سربازی دیگر نگه دارم که کف پای مظنون را شلاق بزنند...البته واحد تجسس دو سرباز مخصوص خودش را داشت، ولی آن روز یکی از سربازان تجسس مرخصی بود و البته استفاده از هر سرباز دم دستی برای اینجور کارها در کلانتری خیلی متداول بود. ضربات کابلی که بر کف پای این جوان میخورد به قدری شدید بود که بلافاصله جای کابل باد میکرد و ابتدا سفید و بعد سرخ و کبود میشد...مظنون مثل ماهی که بیرون آب افتاده باشد با هر ضربه ی کابل از زمین کنده میشد و خودش را به زمین میکوبید...کابل هایی که روی جای کابل قبلی فرود می آمد گاه باعث خونریزی و پارگی پوست میشد و من که به دیدن این چیزها عادت نداشتم همانجا فشارم افتاد. با رنگ پریده رفتم بیرون نشستم و برای همین سرباز دیگری را برای ادامه کار آوردند و سر همین داستان تا مدتها سوژه ی شوخی و خنده کلانتری شده بودم...آن زمان درکی نسبت به درستی یا نادرستی آنچه اتفاق می افتاد و البته هیچ شناختی از مباحث حقوق بشری نداشتم اما برایم شنیدن ان فریادها و التماسها و دیدن ان صحنه ها بسیار دردناک و خارج از حد تحمل بود... چند دقیقه بعد مراسم شلاق زدن کف پای متهم که تمام شد مظنون را بلند کردند و مجبور به دویدن کردند...قابل تصور بود که چه دردی از ایستادن روی پاهای باد کرده ی خود میکشد اما این کار لازم بود برای اینکه خون در پاهایش لخته نشده و باعث مرگ مظنون نشود... بعد از چند دقیقه دویدن که با پس گردنی و اردنگی و انواع فحش و فضیحت همراه بود و هر سربازی که در محوطه بود با شادی در دواندن آن جوان مشارکت میکرد، دوباره مظنون را خواباندند و روز از نو روزی از نو...! بعد از پذیرایی دوم دوباره متهم را بلند کرده و دور کلانتری دواندند و بعد توی همان اتاق کاغذ قلمی به او دادند که بنشیند پشت میز و سرقتهایش را دانه به دانه بنویسد...اما متهم هیچ سرقتی را گردن نمیگرفت... هوا تاریک شده بود که شیوه شکنجه عوض شد و او را از مچ دست با دستبند به دکل مخابراتی کلانتری آویزان کردند...داخل اتاق هم میتوانستند آویزانش کنند منتها زمستان بود و هوا هم سوز بدی داشت و افسر تجسس ظاهرا ترجیح داد بیرون اتاق اویزانش کند که عامل سرمای هوا هم به کمک آمده و مجرم زودتر اعتراف کند...دکل مخابراتی پشت کلانتری بود و در معرض دید ارباب رجوع احتمالی قرار نداشت... آویزان شدن در حالتی که کل وزن بدنت روی دستبندی ست که از شدت فشار توی گوشت مچ دستت میخواهد فرو برود حتی دردناک تر از شلاق خوردن کف پا به نظر میرسید... اما ظاهرا تحمل این درد در کنار سرمای هوا به تنهایی کافی نبود... افسر تجسس شلاق مخصوصی داشت که چیزی شبیه  تسمه ی ماشین بود و با همان تسمه در حالی که متهم اویزان بود شروع کرد به زدن جوری که صدای سفیر تسمه و جیغ و فریاد متهم کل کلانتری را برداشته بود... هر چند وقت یک بار چهارپایه ای زیر پای آن جوان میگذاشتند و دستبند را شل میکردند که دستش بر اثر فشار دستبند سیاه نشود...حوالی نیمه شب بود که ظاهرا مظنون دیگر به درد واکنشی که باید را  نشان نمیداد و برای همین بردند انداختندش توی بازداشتگاه که صبح بفرستندش آگاهی شمیرانات... جایی که قرار بود آن جوان متوجه شود که تا به حال هرچه بر سرش امده فقط حکم نوازش را داشته است.

من نفهمیدم که آن جوان مجرم بود یا نبود و در نهایت اعتراف کرد یا نکرد...این تنها موردی بود که من در دوران خدمتم در عملیات بازجویی و اعتراف گیری یک مظنون به سرقت لحظاتی به نوعی مشارکت داشتم... اما اگر نگویم هر روز حداقل هفته ای دو بار واحد تجسس ما میهمانانی اینچنین داشت.  در تمام کلانتری های تهران و مراکز انتظامی همین امروز هم که بیست سال از ان ماجرا گذشته هنوز همین آش است و همین کاسه... هرچه مظنون کم سواد تر، بی پناه تر و متعلق به طبقه ی پائین تری از اجتماع باشد، دست و بال اعتراف گیران برای شکنجه و زدن و ناقص کردن و در نهایت اعتراف گیری و بالا بردن امار کشفیات و لابد بعد هم گرفتن پاداش و درجه باز تر است... تازه چیزی که در کلانتری اتفاق می افتد اشانتیونی ست از چیزی که در اداره آگاهی در انتظار کسانی ست که جرمشان قرار است با کتک خوردن و اعتراف زیر شکنجه ثابت شود. 

این توهین و تجاوز آشکار به کرامت انسانهای فرودست، هر روز در مقیاسی وسیع تر از چیزی که تصور کنید در جمهوری اسلامی اتفاق می افتد و متاسفانه هیچگاه آنطور که باید و شاید مورد اعتراض و توجه فعالین حقوق بشر قرار نگرفته است. گاهی خبر مرگی مثل مرگ این جوان افغان، به صورت مقطعی نگاهها را به این سمت جلب کرده و دو روز بعد باز همه چیز فراموش میشود... چرا که در عالم واقع کسی آنطور  که باید و شاید نگران حقوق انسانهای حاشیه نشین و اقشار فرودستی که مظنونین اصلی قالپاق دزدیها، تجاوزات، سرقتها، زورگیریها و مانند آن هستند، نیست. تر و خشک سوختن آنها در چنین حجمی، نگرانی برای کسی ایجاد نمیکند. 

این بدویت و بربریت هر روزه لازم است جایی تمام شود... هیچ مظنونی نه تنها قبل از اثبات جرم که حتی بعد از اینکه جرمش ثابت شد نیز نباید مورد شکنجه و آزار قرار بگیرد. قانون باید حافظ کرامت انسانی تمامی افراد باشد و حق و حقوق انسانی متهم در همه حال باید رعایت شود...اما در این جنگلی که برایمان ساخته اند هیچ چیز سر جای خودش نیست... جنگلی که در آن، جوانی افغان تنها به خاطر همراه داشتن یک شوکر برقی (که وسیله ای برای دفاع از خود میتوانست قلمداد شود) آنقدر برای اعتراف به جرایمی فرضی شکنجه میشود و کتک میخورد که در نهایت جانش را از دست میدهد. 

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}