چند روز پیش همراه با چندی از دوستان تصمیم گرفتیم به زندان "سونگای بلو" مالزی برویم و سری به زندانیان ایرانی آنجا بزنیم تا هم بتوانیم کمی خوشحال‌شان کنیم و هم اینکه بتوانم گزارشی از وضعیت‌شان بگیرم.

ایرانیانی که حکم‌شان مشخص شده به زندان "کجنگ" می‌روند و کسانی که همچنان منتظرِ حکم هستند به زندانِ "بلاتکلیفی"  یا همان سونگای بلو منتقل می‌شوند | اما این قانون فقط در موردِ مردان است و همه‌ی زنان در زندانِ کجنگ هستند | چه آن‌هایی که منتظرِ حکم هستند و چه آن‌هایی که حکم‌شان آمده‌است.... لازم به ذکر است که اکثرِ این زندانیان جرم‌شان مرتبط با مواد مخدر است.

زندان کجنگ وضعیت بدی دارد | در آن‌جا خیلی از زندانیان زیرِ حکمِ اعدام در اتاق‌های انفرادی با روزی نیم ساعت صبح و نیم ساعت شب اجازه‌ی خروج از سلول در شرایط غیر انسانی‌ای زندگی می‌کنند.

وضعیتِ آبِ کجنگ هم بسیار بغرنج است و زندانی‌ها هر سه روز یک‌بار اجازه‌ی اجابت مزاج دارند.

ملاقات در این زندان ماهی یک‌بار است | به همین دلیل مثلاً اگر ما به ملاقات‌شان برویم | دیگر خانواده‌شان یا سفارت نمی‌توانند به ملاقات‌شان بروند.

مبلغ واریزی مجاز برای هر زندانی چیزی حدود 110 رینگت چیزی حدود 110 هزار تومان خودمان است که مبلغی بسیار ناچیز وغیر منصفانه است.

کتاب‌های تحویلی هم بسیار دیر به دست زندانیان می‌رسد و ابتدا باید مورد تایید مترجم قرار بگیرد.

 

اما همان‌طور که گفتم من به زندانِ سونگای بلو رفتم | سونگای بلو به زندان بلاتکلیفی معروف است | برای اینکه افرادی که منتظر حکم‌شان هستند آن‌جا هستند و تا صدور حکم چیزی حدود چند سال ممکن است طول بکشد | حتی اگر طرف بی‌گناه باشد.

زندان سونگای بلو به نسبت سایر زندان‌های مالزی زندان بهتری‌ست | اما همین هم وضعیت بسیار بدی دارد....از نداشتن کولر و پنکه در هوای گرمِ مالزی بگیر تا غذای بسیار بی‌کیفیت ...

اولین زندانی‌ای که با او ملاقات کردم مردی تقریباً میان‌سال بود که مدام می‌گریست و از پشیمانی‌هایش می‌گفت  | جرم‌اش مثلِ اکثرِ زندانیان قاچاق مواد مخدر بود | از بلاتکلیفی‌اش بسیار ناراحت بود و مدام می‌گفت حاضرم حتی حکم اعدام‌ام بیاید اما از این بلاتکلیفی در بیایم | می‌گفت بیش از اینکه خودم اذیت شوم خانواده و پدر و مادرم دارند اذیت می‌شوند.

از او در مورد حمایت و رسیدگی‌های سفارت پرسیدم که زیاد دل خوشی نداشت | می‌گفت:" مرتب می‌آیند و می‌روند اما کاری نمی‌کنند...درست‌ است که خلاف کرده‌ام و اشتباه کرده‌ام | اما هموطن‌ات که هستم؟"

سپس گفت این موضوع را حتماً اطلاع رسانی کن:"در ماه رمضان برای همه‌ی زندانیان مسلمان روزه گرفتن را اجباری کرده‌اند | از آن رو که غذایی که می‌دهند بسیار کم است و سیر نمی‌کند روزه گرفتن بسیار سخت است | ایرانی‌ها اعتراض کردند و مسئولین زندان در جواب اعتراض آن‌ها را به یک بندِ دیگر منتقل کردند که آن بند از لحاظِ بهداشتی اصلاً در وضعیت خوبی قرار نداشت | غذا را همان یک وعده شام کرده‌اند | حالت عادی غذای‌شان بسیار بد مزه‌است | یک مرغ را هشت قسمت می‌کنند و تقسیم می‌کنند که همان یک ذره مرغ هم مزه‌ی کاغذ می‌دهد| خلاصه هر چه ایرانیان اعتراض کردند کسی جدی نگرفت و همین موضوع باعث شد چند نفرشان اقدام به خودزنی کنند و بعد از خودزنی به بهداری منتقل شدند و بعد از بهداری هم به انفرادی!"

اما گویا بعدتر دوباره به بند خودشان بازگشتند و کمی رفتارشان بهتر شد که تاکید کرد کمک‌های سفارت هم در این میان بی تاثیر نبود...

 

یک مردِ شریفِ میان‌سال دیگری هم بود که بسیار آدم حسابی بود | می‌گفت یک ماه مانده بود که گرین کارتش بیاید تا با خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کند | شغل‌اش با پست و این‌چیزها سرکار داشت | یک‌بار یک محموله از ایران به مالزی ارسال کرد که گویا یک نامروتی در آن محموله شیشه جاساز کرده بود و پلیس مالزی موضوع را می‌فهمد و آن بنده خدا را دستگیر می‌کند و الان بیشتر از یک سال است در زندان است و هنوز نتوانسته بی‌گناه‌اش را ثابت کند | چون روند قضایی در مالزی بسیار کند است.

 

چند جوان دیگر هم بودند که اوضاع مالی خوبی نداشتند و مجبور شدند بخاطر چیزی حدود 5 میلیون تومان پول حدوداً نفری 150 گرم شیشه وارد کنند...

وقتی که صحبت می‌کردم سعی می‌کردم مدام امید بدهم | اما بعضی‌های‌شان از من امیدوارتر بودند.

یک‌نفرشان می‌گفت در این مدت تصمیم گرفته‌ام بنشینم و مدام مطالعه کنم | تمام ادیان را مطالعه کنم تا بفهمم آخر کدام راه درست است و کدام غلط است و اصلاً برای چه به دنیا آمده‌ایم و قرار است چه کنیم؟

یک‌نفر دیگرشان می‌گفت تمام کتاب‌های نخوانده‌اش را دارد می‌خواند | گفتم چه کتابی دوست داری برایت بیاورم؟ گفت برایم شاملو بیاور... گفت خودش قبلاً موسیقی رپ کار می‌کرده و حالا در زندان هم یک‌چیزهایی نوشته...

اکثرشان می‌گفتند از زمان روحانی به بعد کمک‌های سفارت بسیار زیاد شده‌است و در حدِ توان‌شان کمک می‌کنند | هر چند که قانون مالزی به گونه‌ایست که بیشتر از حد کاری از دستِ سفارت بر نمی‌آید.

یکی دیگر از جوانان می‌گفت امیدوار است 5 سال حبس برایش ببرند | در دلم گفتم ببین در او چه گذشته‌است که به پنج سال حبس قانع شده‌است....

می‌گفتم رفقا ما همه‌مان سرما خورده‌ی یک زمستانیم | همه‌مان قربانیِ یک سیستمِ احمقانه هستیم | چه شمایی که آن طرفِ میله نشسته‌اید | چه منی که این‌طرف نشسته‌ام.

یکی دیگر از جوانان پرسید آن‌طرف چه خبر؟ | گفتم دکل نفت گم شده‌است | خندید و گفت چه خوب که این‌طرف‌ام.

 

یک جوان دیگر را هم دیدیم که لبخند بسیار زیبایی داشت | واقعاً بی‌گناه بود | می‌گفت در خانه‌ی یکی از دوستانش بوده | خبر نداشته دوست‌اش خلاف‌کار است | پلیس به خانه‌‌ی دوست می‌ریزد و او را هم دستگیر می‌کند.

او در تلاش است که اثبات کند بی‌گناه است | اما در راهِ اثبات همین موضوع چیزی حدود یک‌سال است که در زندان به سر می‌برد...

 

آخرین نفری که با آن ملاقات کردیم یک آقای بی اعصاب بود.

می‌گفت قدیم خلاف می‌کرده و در ایران تریاک می‌کشیده | اما این‌بار اشتباهی یک‌نفر مواد در ساک‌اش گذاشته‌...

می‌گفت به ایرانی‌ها بگو وقتی که خواستند به اینجا بیایند چمدان‌شان را قفل بزنند | بار کسی را هم قبول نکنند | به پشیمانی‌اش نمی‌ارزد.

گفتم امیدوار باش | گفت نیستم | گفتم نا امید نباش | گفت هستم.

گوشی را دادم به یکی از دوستانم | دوست‌ام با شورِ فراوانی با او حرف زد و گفت این‌طرف و آن‌طرف ندارد | شاید تویی که در آن‌طرف هستی از مایی که این‌طرف هستیم آزادتر باشی...

مرد پاسخ داد:"نمی‌فهمی" | دوست گفت:"می‌فهمم" | مرد گفت:"نع...نمی‌فهمی" | دوست گفت:"سعی می‌کنم که بفهمم" | مرد گفت:"سعی هم بکنی نمی‌فهمی ...باید این‌ور باشی تا بفهمی" | دوست گفت:"شاید حق با تو باشه" | مرد گفت:"حق با منه...نمی‌فهمی".

راست هم می‌گفت | ما که این‌ور نشسته‌‌ایم هر کاری هم بکنیم نمی‌فهمیم | سخت است | درست است که خلاف خلاف است و وارد کردن شیشه و معتاد کردنِ جوان‌های مردم کارِ بدی‌ست | اما در عینِ حال زندانی هم حق دارد وضعیت بهتری داشته باشد | حق دارد کم‌تر گرفتارِ بلاتکلیفی باشد | حق دارد حداقل از اولیه‌ترین حقوق یک انسان در زندان برخوردار باشد...

 

از زندان که آمدم حال‌ام به شدت گرفته بود | طوری که یک هفته‌ بود هر چه می‌کردم دست‌ام به قلم نمی‌رفت | من خودم همیشه معتقد بودم بدترین‌های زندگیِ هر انسانی "حسرت و بلاتکلیفی"ست | کسی که در زندان است قطعاً حسرت همه‌ی وجودش را می‌گیرد | حال حساب‌اش را بکنید که درد دیگری به نامِ بلاتکلیفی هم گریبانش را بگیرد... 

نمی‌خواهم شعار بدهم که خلاف نکنید و عبرت بگیرید و ...| فقط می‌خواهم یک‌جمله بگویم:"هوای دوستان‌مان را بیشتر داشته باشیم" | همین.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}