یک‌سال عید همه‌ی عیدی‌هایم را دادم و دو عدد باربی خریدم | مادر از این حرکت شدیداً عصبانی شده بود | اما واقعیت این بود که "بتمن" و "زاداک" دو عضوِ مهمِ شهرِ اسباب‌بازی‌هایم مجرد بودند و وقتِ زنگ گرفتن‌شان شده بود و من خودم را در این امر مسئول می‌دانستم.

یک‌بار هنگامِ حملِ اسباب‌بازی‌ها به حمام جهتِ آب بازی و در واقع مسافرت بردن اسباب بازی ها |  زاداک که شاخ‌ترین مردِ شهر بود افتاد و پایش شکست |به یاد دارم مدت‌ها "خاله سوفی" را در کمد کنارِ زاداک می‌گذاشتم تا از زاداک مراقبت کند.

تنها نماندنِ اسباب‌بازی‌ها برایم خیلی مهم بود | هیچ‌وقت امکان نداشت فقط یک اسباب‌بازی را با خودم به حمام ببرم.
مثلاً وقتی با خانواده می‌خواستیم به سفر برویم | من دلم نمی‌آمد اسباب‌بازی‌ها را با خود نبرم و تنهایشان بگذارم | ابتدا  پدر خیلی قاطع ‌می‌گفت فقط حق داری"بتمن" را با خود بیاوری | بعد یادم می‌افتاد که "سیدنی"زنِ بتمن را هم حتمن باید بیاورم | بعد زاداک اگر بفهمد سیدنی و بتمن رفتند سفر او را نبردند کونش پاره می‌شود | بعد فکر کردم و دیدم زاداک اگر بیاید و خاله صوفی نیاید خاله صوفی بعد از این‌همه مدت مریض‌داری قطعاً ناراحت می‌شود | سندی خواهرِ سیدنی را هم که نگو...حساس و زودرنج و ...
از همین‌رو معمولن یک کیفِ پُر فقط شاملِ اسباب‌بازی‌های من همیشه جزوِ وسایلِ سفرهای‌مان بود.

حتی برای اسباب‌بازی‌ها جشن تولد هم می‌گرفتم | دقیق به خاطر دارم که روزِ تولدِ"اردک زبله" یک ظرف شیرینی "میکادو" که در اتاق تلویزیون بود را ورداشتم و به اتاق بردم | مادر پرسید" کجا می‌بری؟"و من هم پاسخ دادم "تو اتاقم تولدِ اردک زبله‌ست".
و باید خدمت‌تان عارض شوم که آن روز برای اینکه به همه‌ی اسباب‌بازی ها بصورتِ مساوی شیرینی برسد نصفِ ظرف را به تنهایی خوردم (خودم جای آن‌ها می‌خوردم).

وقتی باربی‌ها لباس نداشتند جوراب‌هایم را تنشان می‌کردم | وقتی عروسکی می‌شکست در باغچه‌ی خانُم کاظمی(همسایه) با کلی مراسم و تشییع و گریه و زاری دفنش می‌کردم.

متاسفانه داشتم بزرگ می‌شدم | بعضاً اسباب‌بازی‌ها را حتی با خود به مدرسه می‌بردم | طوری که مادر یک روز تصمیم گرفت اسباب‌بازی‌ها را بدهد به کودکان نیازمند | که البته حق هم داشت.
و در آخر یک روز در شمال | من به همراهِ پسرعمه  از روی بازی و کنجکاوی اسباب‌بازی‌ها را آتش زدیم.
در آن لحظه شاید دیدنِ آتش گرفتنِ پلاستیک برایم جذابیت داشت | اما بعدش مرور خاطرات نابودم کرد.
هنوز وقتی یادِ آن غروبِ کذایی می‌افتم دلم ریش می‌شود.
در آن لحظه انگار من اسباب‌بازی شده بودم و آن‌ها صاحبم و انگار آن لحظه آغازِ "بزرگ" شدن بود.

وقتی که چند روز پیش خبرِ آتش زدنِ عروسک‌های باربی در مدرسه‌ای در ایران را خواندم | ناخواسته یادِ آن غروبِ کذایی افتادم | و ناخواسته حواسم رفت به غروبِ آن دخترکان | غروبی که به خانه رفتند و دیدند یک نفر از خانواده‌ی اسباب‌بازی‌های‌شان کم شده‌است....

چگونه میتوان آن معلم را معلم خواند؟ چگونه خودش رویش میشود که خود را معلم بداند؟ چگونه کودکیِ آن کودکان بر خواهد گشت؟؟

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}