من بچه بودم | خواهرم کمی بزرگ‌تر بود | می‌گفت خانواده‌ی یکی از دوستانش خیلی "روشن‌فکر" هستند | چون اجازه می‌دهند دخترشان دوست‌پسر داشته باشد.

بنابراین من یاد گرفتم که روشن‌فکر به کسی می‌گویند که اجازه می‌دهد فرزندانش دوست دختر یا دوست پسر داشته باشند.

بعضی روزها دوستان پدرم به خانه‌مان می‌آمدند و دورِ یک میز می‌نشستند و بحث می‌کردند | من یک کلمه نمی‌فهمیدم چه می‌گویند | دخترِ دوستِ پدرم گفت آن‌ها دارند بحثِ "روشن‌فکری"‌ می‌کنند.

من پرسیدم یعنی این‌ها روشن‌فکر هستند؟ | گفت بله روشن‌فکر هستند | بنابراین متوجه شدم کسانی که اجازه می‌دهند فرزندان‌شان دوست دختر و دوست پسر داشته باشند کسانی هستند که دورِ یک میز می‌نشینند و حرف‌های نامفهوم می‌زنند.

ما ابتدا یوسف‌آباد زندگی می‌کردیم | بعد نقل مکان کردیم به دزاشیب | در همسایگی‌مان سیمین دانشور زندگی می‌کرد | از میان حرف‌های اطرافیان متوجه شدم که سیمین دانشور نویسنده است و همسرش جلال آل احمد که فوت کرده‌ یک روشن فکرِ دینی‌ بود.

اسمِ خیابانِ نزدیکِ خانه‌مان شریعتی بود | پرسیدم شریعتی که بود؟ | گفتند اوهم روشن‌فکرِ دینی بود...

در آن زمان فکر می‌کردم که روشن‌فکرِ دینی کسی‌ست که اجازه می‌دهد فرزندانش دوست دختر و دوست پسر داشته باشند | سرِ یک میز می‌نشیند و حرف‌های نامفهوم می‌زند و در عینِ حال مسجد می‌رود و نماز هم می‌خواند...

چند سال بعد خواهرم بزرگ‌تر شد و یک روز گفتند که قرار است دوست‌پسرش را خانه بیاورد تا پدر و مادرم ببینند | در آن زمان فهمیدم که پدر و مادر من هم روشن‌فکر هستند | منتها حرف‌های نامفهوم نمی‌زنند | پدرم به دین علاقه نداشت | بنابراین روشنفکر بود | و مادرم نماز می‌خواند و بنابراین روشنفکرِ دینی بود.

یک بار پدرم در بحث با یکی از دوستانش گفت نمی‌شود آدم هم روشن‌فکر باشد و هم مذهبی باشد | ولی خب من دیدم که شد | مادرم هم نماز می‌خواند و هم طرفدارِ روابطِ آزاد بود...

چند سال بعد در نوجوانی به کافه رفتم | در آن‌جا گویا همه روشن فکر بودند  | منتها هیچ‌کس بچه‌ نداشت | ولی همه تا دل‌تان بخواهد حرف‌های نامفهوم می‌زدند...

هر کس هر چقدر کثیف‌تر و شلخته‌تر و موفرفری‌تر و لاغرتر بود روشنفکر تر بود | من تپل بودم | مادرم حداقل سه تا چهار روز در هفته به زور من را به حمام می‌فرستاد | حرف‌های نامفهوم می‌زدم ولی نه مثلِ آن‌ها | شوخ بودم و مزخرف زیاد می‌گفتم | از همین رو من را روشنفکر نمیدانستند | ولی آن‌ها جدی بودند | آخر هر کلمه‌شان یک "ایست" می‌گذاشتند | هیچ‌چیزشان طبیعی نبود | قشنگ معلوم بود ادا در می‌آورند.

علاقه‌ی عجیبی به جمله‌ی " به گا رفتم" داشتند | دوست داشتند بگویند که به گا رفته اند | دلیلش مهم نبود | مهم این بود که طرف هر چه به گا رفته‌تر روشن‌فکرتر...

حتی یکی‌شان گوشه‌ی یاهو مسنجرش به صورتِ خیلی مینیمال نوشته بود "گا".

یک‌بار هم داشتیم از خیابان رد می‌شدیم | حواس‌اش نبود | ماشین برایش بوق زد | بعد زد زیر گریه و گفت:"به گا رفتم".

در این میان این دوستان روشنفکر کسانی هم بودند که سبیل و ته‌ریش داشتند | این‌گونه افراد خود را چپ معرفی می‌کردند...

مدام از حقوقِ کارگران حرف می‌زدند و به سرمایه‌دارها فحش می‌دادند | اما اگر پدرشان سوییچ پژو را بهشان نمی‌داد قطعاً گریه می‌کردند | در واقع خود را چپ می‌نامیدند اما در عمل حقوقِ کارگران و مستضعفین و اینگونه مسائل به چپ‌شان هم نبود.

صمد بهرنگی و احسان طبری و... چپ بودند |  آنها هم چپ بودند.

چند بار به میهمانی‌های‌شان هم رفتم | مدام در حالِ چیزهای مختلف کشیدن بودند | وقتی که می‌کشیدند نه تنها حرف‌های‌شان | بلکه کلاً نامفهوم می‌شدند...

یک‌نفر هم وسطِ میهمانی یک گیتار دستش بود | هر از گاهی یک دلنگ دولونگی می‌کرد و قاه قاه می‌خندید...

مهم‌ترین مباحثی که در آن میهمانی‌ها مطرح می‌شد مبحثِ خیلی روشنفکریِ "غیبت" بود | منتها نه در موردِ آدم‌های دور | بلکه در موردِ دوستان نزدیک | غیبت در مورد کسی که استثنائاً فقط آن شب در آن مکان نبود...

البته اهلِ کتاب خواندن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن هم بودند | منتها ناشناس‌ترینِ هر کدام از آن حرفه‌ها را پیدا می‌کردند و طرفدارش می‌شدند | هر چه ناشناس‌تر و گنگ‌تر مساوی بود با روشنفکر تر...

خلاصه آن روزها با خودم می‌گفتم کاش روشنفکر فقط کسی بود که حرف‌های نامربوط می‌زد و اجازه می‌داد بچه‌هایش دوست دختر و دوست‌پسر داشته باشند...

پدرم گرافیست است | در میهمانی‌های‌مان آدم‌های بزرگی را می‌دیدم | افرادی مثل مرتضی ممیز و رضا عابدینی و ابراهیم حقیقی و م.آزاد و ...

خب من خیلی این افراد را دوست داشتم و خیلی به من آموختند | این افراد هم اصطلاحاً روشنفکر بودند و من واقعاً گیج شده بودم که روشنفکرِواقعی به چه کسی گفته می‌شود...

به همین دلیل تصمیم گرفتم در مورد این کلمه مطالعه و تحقیق کنم | در مورد تاریخ  و مفهومِ روشنفکری خواندم |  در مورد عصرِ روشنگری خواندم | ماجرای محاکمه‌ی دریفوس و حمایتِ امیل زولا را خواندم و...

 در همین راه با ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای مواجه شدم | قصه‌ی پروژه‌ی کشتنِ روشنفکران بدستِ اطلاعاتی‌ها...

این خواندن‌ها روز به روز مرا گیج‌تر می‌کرد | همینطور که درگیرِ این گیجی‌ها بودم | با گروهِ دیگری از روشفنکران در ایران مواجه شدم...

این گروه شامل افرادی بود که به اساتید فحش می‌دادند | به کسانی که از نظرِ همه موفق و کاردرست بودند فحش می‌دادند | به کسانی که سمبلِ روشنفکری بودند بد و بیراه می‌گفتند | این گروه هم خود را روشنفکر می‌دانستند و هر چه بیشتر به افرادِ موفق‌تر فحش می‌دادند روشنفکر‌تر بودند....

زمان گذشت | اینترنت فراگیر تر شد و نوجوان‌های داخلِ کافه‌ها جوان شدند | بعد فیسبوک آمد | بعد نسلِ جدیدِ روشنفکران پدید آمدند که به "روشنفکرانِ فیسبوکی" معروف بودند.

خلاصه اینکه امروز کار به جایی رسیده است که روشنفکری در ایران یک "فحش است".

این‌روزها به کسانی که کمی متفاوت با دیگران حرف می‌زنند | یا کمی سعی می‌کنند آزادتر فکر کنند | روشنفکر می‌گویند | منتها نه برای تعریف و تمجید | بلکه برای تحقیر...

حتی دیده شده که این روزها روشنفکرهای واقعی سعی می‌کنند که بگویند ما روشنفکر نیستیم...

خودِ من بارها شده که مطلب نوشته‌ام و بعد برخی از عزیزان در اعتراض و انتقاد به آن مطلب برای تضعیفِ روحیه‌ی من در کامنت‌های‌شان من را روشنفکر خطاب کردند و من نمی‌دانستم که باید ناراحت شوم یا خوشحال....

مثلاً مگویم به صدف طاهریان و گلشیفته فحش های جنسی ندهید | به صفحات ستارگان حمله نکنید | بعد کامنت میگذارند:"فکر کردی خیلی روشنفکری؟".

بین روشنفکران و مردم شکافِ بزرگی ایجاد شده‌است | شکافی که شاید مهم‌ترین دلیلش دور بودن روشنفکران از مردم است | منتها قبل از همه‌‌ی این‌ها باید دنبالِ پاسخ به یک سوالِ مهم‌تر بگردیم و آن سوال این است:"روشنفکر در ایران به چه کسی گفته می‌شود؟".

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}