پدیده «کودک همسری» یا ازدواج دختران و پسران زیر سن بلوغ ذهنی یکی از آسیب های اجتماعی ایران است که در سالهای اخیر توجه رسانه های داخلی و خارجی را به خود جلب کرده است.

میثاق های حقوق بشری بین المللی، افراد را تا سن ۱۸ سال تمام به عنوان کودک به حساب آورده و اعمال قوانین کیفری و ازدواج دختر و پسر زیر این سن حداقلی را مصداق خشونت دانسته است.

اخیراً طبیه سیاوشی یکی از نمایندگان مجلس از تلاش برخی همکاران خود برای بالا بردن سن قانونی ازدواج دختران تا د ۱۵ سال در ایران و مقاومت "برخی آقایان" در برابر این روند سخن گفته است؛ موضعی که به خوبی نشان می دهد پدیده "کودک همسری" از سوی جناح اصلی قدرت نه تنها به عنوان یک آسیب شناخته نشده که حتی آن را یک ارزش شرعی نیز تلقی می کنند.

روزنامه خراسان، امروز حرف های  کودکی مشهدی را منتشر کرده که پدرش در ۱۲ سالگی او را وادار به ازدواج با مردی ۴۸ ساله کرده نوشته است: « ۱۰ ساله بودم که پدرم کیف مدرسه ام را به گوشه اتاق پرت کرد و دیگر اجازه تحصیل به من نداد. او معتقد بود دختر نیازی به درس خواندن ندارد و باید راه و رسم شوهرداری و خانه داری را بیاموزد. او می گفت دختر تا اندازه ای که بتواند بخواند و بنویسد باید تحصیل کند تا سیاه و سفید را از یکدیگر تشخیص بدهد. او با همین تفکر مانع از ادامه تحصیل دیگر خواهرانم شد چرا که معتقد بود دختر باید با چشم و گوش بسته ازدواج کند این گونه بود که من هم مانند دیگر خواهرانم در کلاس پنجم ابتدایی ترک تحصیل کردم و مشغول خانه داری شدم. این درحالی بود که مادرم نیز در برابر تفکرات پدرم همواره سر تعظیم فرود می آورد و هیچ گاه بر خلاف نظر او سخنی بر زبان نمی راند. 

او هیچ وقت اجازه نمی داد به تنهایی بیرون از منزل برویم یا با افراد دیگری رفت و آمد کنیم خلاصه دو سال بعد از آن که درس و مدرسه را رها کردم (در سن ۱۲سالگی)مرد۴۸ساله ای به نام «قربان محمد» مرا از پدرم خواستگاری کرد. من زمانی در جریان موضوع قرار گرفتم که آن ها تاریخ مراسم عقد را نیز مشخص کرده بودند. مادرم می گفت «قربان محمد» شوهر خوبی است و تو را از مال دنیا بی نیاز می کند. مدتی بعد فهمیدم پدرم ۶۰۰ هزار تومان به عنوان شیربها از قربان محمد گرفته و من قربانی مادیات زندگی شده ام.با همان تصورات کودکانه تصمیم گرفتم قبل از جاری شدن خطبه عقد از خانه فرار کنم اما پدرم متوجه موضوع شد و بعد از زدن کتک مفصلی، مرا با چشمان اشک بار پای سفره عقد نشاند. 

چند ماه بعد زمانی فهمیدم همسرم دو زن دیگر هم دارد که باردار شده بودم و چاره ای جز سکوت نداشتم با این وجود نفرت عجیبی از «قربان محمد» در سینه ام موج می زد و در پی فرصتی برای گرفتن انتقام از او بودم. در آن روزها راهنمای درستی نداشتم و از مراکز مشاوره در کلانتری هم چیزی نمی دانستم. این بود که برای زجر دادن همسرم با دوست برادرم طرح دوستی ریختم. او هم که اطلاعی از وضعیت زندگی من نداشت با من همراه شد. این در حالی بود که من صاحب یک دختر و پسر نیز شده بودم. 

در این میان، روزی با «نوید» طوری قرار ملاقات گذاشتم تا در دید شوهرم قرار بگیرم و او به همین خاطر مرا طلاق بدهد ولی وقتی همسرم در کنار مغازه اش من و نوید را با یکدیگر دید، در حالی که کتکم می زد مرا تحویل پلیس داد. من هم به رابطه ام با نوید اعتراف کردم و برای مدت کوتاهی زندانی شدم. از آن روز به بعد خانواده ام مرا ترک کردند و همسرم نیز اجازه دیدن فرزندانم را نداد.»

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}