خیلی کوچک بود که درک کرد در شهر کوچکشان زیبایی دختر،آینده درخشانش است یا همان ازدواج با مردی پولدار و ونوشه در زیبایی بی همتا بود. در خیابان که با پدرش قدم می زد شنیدن عبارت هایی چون “ عروس خوشگلم” عادی بود.وقتی به سن تکلیف رسید چون دیگر دختران شهر روسری به سر نکرد زیرا که پدر از زیبایی دختر لذت می برد. حتی در ده سالگی یک جعبه لوازم آرایش چند طبقه به او هدیه داد. مادر اما نگران آینده بود چه که درآمد پدر را “خواستگارپَران” می دانست و همچنین قصد عوض کردن خانه را داشت. خانه ای که ونوشه عاشق یاس های سپیدش بود.
.
اما اوضاع این طور نماند.با رفتن پدرش به شهری دیگر برای کار، حامی اش را از دست داد . حال بدون مرد خانه، آبروی آنها، آبروی مردهای محله بود و این زندگی ونوشه را سخت کرد. به خصوص که دوره نوجوانی را پشت سر می گذاشت و “عروس گلم” جایش را به “جیگرت رو بخورم” داده بود. ونوشه ازاین همه توجهات مردانه لذت می برد.با اینکه حرف های مردم محله باعث شده بود که هر روز از مادرش کتک بخورد،همیشه راهی برای رفتن به سر قرارهایش می یافت. وقتی دوست پسرش به او گفت که در مورد او با خاله اش صحبت کرده، خوشحال شد و یک روز به قصد دیدار خاله از مدرسه فرار کرد .

خانه خاله پر بود از گلهای یاس سپید، مثل حیاط خانه خودشان، امن. خاله اما نبود. پسر پیشنهاد داد که در اتاقی که به حیاط راه داشت منتظرشوند. اتاق دو در داشت و به جز یک تخت،اثاثیه دیگری نداشت. پسردر رو به حیاط را قفل کرد و از در دیگر بیرون رفت که شربت بیاورد. لختی اتاق باعث شد که سردش شود.پسر که برگشت دست خالی بود و در را پشت سرش قفل کرد. پسر که به او نزدیک شد، ونوشه خیلی عصبی شروع به خندیدن کرد و سعی کرد پسر را به عقب هل دهد. پسر دستانش را گرفت و با یک حرکت او را پرت کرد روی تخت. داستان دختر همسایه مادربزرگ یادش آمد که از قرار وقتی مادرش از “کثافتکارهای” او مطلع شده بود، “اونجای” دختر را داغ کرد. دست پسر را که روی پستانش حس کرد ، جیغ کشید.

صدای وحشتناک شکسته شدن دررو به حیاط و حمله کلی مرد به اتاق، گیجش کرد. صداها را نمی شنید و آدمها انگار که از او دور بودند. پسر را گرفته بودند زیر مشت و لگد. یک خواهر چادری آمد ونوشه را با کتک به حیاط برد. صدای گریه دختری دیگری و صدای پسر دیگری که از درد ناله می کردونوشه را به خودش آورد.شب را در زندان گذراند.صبح با ضمانت عمویش آزاد شد.مادر همانجا جلوی در زندان اورا به باد کتک گرفتند.در خانه انقدر کتک خورد که از حال رفت. شانس آورد که پدرش تازه برای گذراندن دوره سه ماه کاری، رفته بود. در اتاقی زندانیش شد. شب خواب دید که خودش را دار زده است
.
تا سه روز بعد یعنی روزی که به پزشکی قانونی رفت تا از سلامت پرده اش مطمئن شوند وضع به همین منوال گذشت. اوایل زیر کتک قسم می خورد که اتفاقی نیفتاده اما باورش نمیکردند او هم دست از قسم خوردن برداشته بود و داشت باورش می شد که اتفاقی افتاده است. شنیده بود که خیلی از دخترها اصلا پرده ندارند و اگر او یکی از آنها بود چه خاکی به سرش می ریخت.روی تخت پزشکی قانونی می لرزید و آزمایش که تمام شد بالا آورد.

خبر پرده سالم اوضاع خانه را کمی آرام کردو وقتی قاضی با رشوه ای چرب فقط یک تعهد از او گرفت، اوضاع آرام تر هم شد. اما نزدیک شدن دوره مرخصی پدر،همه چیز را بهم ریخت. فکر حرف مردم، مادر را ناآرام کرده بود. کتک ها دوباره شروع شد. می دانست که مادر از ترس انگ سهل انگاری در تربیت او و کتک ، چیزی به پدر نخواهد گفت اما دهن مردم کوچه بازار را نمی شد بست.به ونوشه گوشزد شد که حق بیرون رفتن با پدر را ندارد. مادر، پدر را با مهمانی های هر روزه سرگرم کرد و هرجا که پدر می رفت، چادر به سر دنبالش راه می افتاد که مبادا کسی حرفی به او بزند. خانه را هم عوض کردند. وقت رفتن از خانه، نفس عمیقی کشید که بوی گل های یاس را تا می تواند ببلعد.

یک سال گذشت او حالا اجازه پیدا کرده بود که غیر از مدرسه، برای خرید هم تا سر کوچه برود.پسری که مغازه را می چرخاند خوشتیپ بود.حالا اوضاع در خانه خوب بود و مردم داستان ونوشه را فراموش کرده بودند و این ها همه دست به دست هم داد و رابطه او و پدرام شکل گرفت. پدرام می خواست که ونوشه عروسش باشد.وقتی به مادرش از خواستگاری پدرام گفت، حسابی کتک خورد. امابعد به این نتیجه رسید که با سابقه ای که ونوشه دارد باید از این موقعیت استفاده کنند..پدر اما به سختی و بعد از چند ماه داد و بیداد و کتک و اعتصاب غذای ونوشه،راضی شد. پس در شانزده سالگی نامزد کرد. دوران نامزدی، بهترین دوران زندگی اش بود. پدرام را دوست داشت و احساس آزادی و مستقل بودن می کرد. اما چند روز بعد از عروسی پدرام از جریان زندان خبردار شد و او را در خانه زندانی کرد. بحث طلاق پیش آمد. پدرش با طلاق مشکلی نداشت اما مادرش تا چشم پدر را دور می دید، ونوشه را به باد کتک می گرفت. انقدر نفس کشیدن در خانه پدری سخت شد که دوباره به پدرام پناه برد. طول کشید تا اعتماد پدرام را دوباره به دست آورد اما نتوانست روی قولش برای سر به زیر بودن بماند.پس دوبارخ پای طلاق به میان آمد. پدارم را با التماس از طلاق منصرف کرد و قول داد که زن خانه شود. افسرده شد.

مادرش چاره را در بچه دار شدن می دید و ونوشه چاره دیگری نداشت. یک شب خواب دید که به جای بچه، هفت رتیلِ بنفشِ فلج به دنیا آورده است.پدرام وقتی فهمید که بچه پسر است، مهربان شد. پدرش مثل پروانه دور او می گشت. مادرش برای اولین بار بعد از مدت ها به او افتخار می کرد. زندگی زیبا شده بود. چند ماه بعد از تولد آرش،پدارم تصمیم گرفت که ونوشه و بچه را به مسافرت ببرد. با ماشین به کرمان رفتند و در خانه یکی از دوستان پدرام مستقر شدند. اما آرش مریض شد و دو شب در بیمارستان بستری شد. به سمت شهرشان که راه افتادند هر دو خسته بودند.

قبل از حرکت، وقتی به چهره خسته پدرام نگاه کرد.، یک لحظه صحنه تصادفی در ذهنش شکل بست. آرش را سفت به سینه اش چسباند و سعی کرد این تصویر را از ذهنش بیرون کند. آرش که خوابید، خواب به چشمان ونوشه هم آمد که ناگهان با صدای وحشتناک بوقی ممتد از خواب پرید. اول نفهمید چه خبر شده تا اینکه صدای خوردن سقف ماشین به کف جاده، و درد وحشتناک سرش او را متوجه تصادف کرد. یاد آرش افتاد اما بچه در بغلش نبود. صدای جیغ دلخراش خودش در گوشش پیچید. مزه خون را در دهانش احساس کرد. ناگهان از درد خبری نبود. یاد حیاط خانه شان افتاد. بوی گل یاس سپید را که حس کرد، چشمانش را بست تا نفس عمیقی بکشد و تا می تواند بوی یاس را ببلعد.
 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}