سحر بیاتی  

واقعیت این‌جاست که خودم هم نمی‌دانم دقیقا چطور شد که یک روز صبح ازخواب بیدار شدم و دیدم روی تپه‌ای جنگلی در شمال کوالالامپور زندگی می‌کنم. ولی دقیقا یادم می آید با صدای جیغ میمون هایی که برای پیدا کردن غذا به اطراف آپارتمان ما آمده بودند، از خواب پریدم.

چند مرتبه ای هم با صدای یک پرنده که تا مدتها فکر می کردم زنی است که با عشوه گری جیغ می کشد، از خواب بیدار شدم و خودم را در سرزمین استوایی مالزی یافتم.

بزرگ‌ترین فرق کوالالامپور و تهران در برج های بلند و اتوبان های متعددش نبود؛ در مردمانی بود که از هر گوشه شرق و غرب برای یک زندگی به ظاهر مسالمت آمیز گرد هم آمده بودند. بزرگترین شباهت آن‌ها در ترافیک بی‌پایان و هرج و مرجی بود که تمام روز در خیابان ها موج می زد. روزها و ماه های اول، مردمان سرزمین استوایی در رانندگی و پیاده روی آرام و صبور بودند، اما این روزهای آخر سه سال زندگی در استوا، مردم عجیب آشفته و عصبی بودند. دیگر اگر هنگام راه  رفتن تنه می زدند، سریع عذرخواهی نمی کردند، می شد صدای بوق ماشین ها را شنید و حتی شاهد لایی کشیدن برخی از آن ها هم بود. فشارهای اقتصادی بعد از انتخابات عمومی سال 2013 کار خودش را کرده بود و مردم مالزی دیگر مثل سابق آرام نبودند.

دوره سه ساله زندگی در مالزی، درست سر بزنگاه پر شدن کاسه صبرم، تمام شد و من آماده می شدم تا به عنوان نویسنده میهمان به شهرستان بندری و کوچک «هاوگسوند» در جنوب غرب نروژ کوچ کنم؛ روزهای پر از شوق و ذوقی که برای تمام شدنش لحظه شماری می کردم. هر چند هنگامی که همسرم چمدان ها را در تاکسی جا داد و من برای آخرین بار به محله کره ای ها و آپارتمان بلند مرتبه ای که ما را چند ماهی در خودش جا داده بود نگاه کردم، انگار قلبم از جا کنده شد.

تا مسیر فرودگاه بارها از درون متلاشی شدم. هر چند روزهای پر از تشویش و نگرانی زیادی را در مالزی تجربه کردم اما همین که زندگی مشترک با همسرم را در مالزی آغاز کرده بودم  یا شاید چون بزرگ ترین درس های زندگی را در همان روزهای سخت مالزی آموخته بودم، چیزی درونم متلاشی می شد. انگار با معلمی سخت گیر خداحافظی می کردم که بارها تنبیه ام کرده بود نه از سر لجاجت و بی رحمی که از سر مهرورزی.

26 ساعت بعد از ترک محله کره ای ها، ما وارد «اسلو» شدیم. اول از همه نگران بچه ها بودم. انگار یک بلایی سر همه بچه های این شهر آمده بود. خبری از هیچ کودکی نبود. تصورش هم سخت است که ظرف 24 ساعت، از تصویری پر از کودکان قد و نیم قد که از در و دیوار شهر بالا می روند و گاهی حتی هیولاوار زمین و زمان را گاز می زنند، با تصویری رو به رو شوی از زنان و مردان میان سال و حتی پا به سن گذاشته بدون بچه ...

از اسلو تا شهرکوچک ما در هاوگسوند با یک هواپیمای کوچک  رفتیم که حتی میهمان‌دارهای آن هم پا به سن گذاشته بودند تا جایی که یک لحظه فکر کردیم خلبان می خواهد کت های ما را تحویل بگیرد تا ما راحت بنشینیم! حتی یک بچه هم در هواپیما نبود. شاخ های سبز شده روی سرمان را پنهان کردیم تا در ظلمت شب با دسته ای گل لاله در فرودگاه هاوگسوند با لبخند و گشاده رویی میزبان‌ خود رو به رو شویم.

هر چند رابطه صمیمی و گرم میزبان آن شب، حسابی به ما انرژی داد اما بغض عجیبی گلوی ما را می فشرد. از سکوت شب بود که سه سال آرزویش را داشتیم؟ از تاریکی و ظلمتی بود که شهر را پوشانده بود؟ از مهرورزی میزبان بود که جنبه اش را نداشتیم؟ شاید هم از 28 ساعت طول مسیر طی شده از خانه محله کره ای ها تا خانه کوچک‌مان در اسکاندیناوی.

حالا دیگر نه خبری از صدای عشوه گری های پرنده استوایی است، نه از آفتاب سوزان کوالالامپور، نه از شهری که تا صبح بیدار بود و نه از بچه هایی که شهر را تصاحب کرده بودند. حتی یک برج بلند سر به فلک کشیده هم این‌جا نیست. برف آرام می بارد.  باد به صورتت سیلی می زند و خبری از ترافیک نیست. این‌جا آفتاب برای تابیدن چندان مشتاق نیست. روزهایش  کوتاه و شب هایش بلند است. درخت های موز و نارگیل جایشان را به درخت های سوزنی داده اند.

وقتی «مارگارت»، میزبان نروژی از من می پرسد «فکر می کنی حالا دلت می خواهد برای همیشه در هاوگسوندزندگی کنی؟» به روی خودم نمی آورم که یک روز صبح که هوا تاریک بود، از خواب بیدار شدم و خودم را در اسکاندیناوی پیدا کردم و ممکن است یک روز صبح هم از خواب بیدار شوم و خودم را در مرکز آفریقا پیدا کنم. وانمود می کنم که همه این جا به جایی ها برای خودش فلسفه ای دارد و می گویم:« راستش من ترجیح میدهم پرنده باشم با دو بال، نه درخت با یک ریشه عمیق.» آن طوری که چشم های مارگارت از حدقه بیرون زد، شگفت زده شد و از ایده من استقبال کرد، راستش خودم هم به فلسفه پرواز ایمان آوردم.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}