تجربۀ زیستن در شهر برای آدمیزادی که مدت هاست در جهان مدرن نفس می کشد، همواره عرصه ای بوده از کشمکش های قطب های مختلف و گاه متضاد که البته به رغم شباهت، با یکدیگر در ستیزند. نگاهی کوتاه و گذرا به کلان شهرِ تهران شاهدی بر این مدعا است. هنگام توقف سرِ یک چهارراه، احتمالا پشت ترافیک سنگین، پیرمردی سالخورده یا کودکی ریز نقش سعی دارند که شما را برای خرید کالایشان راضی کنند؛ یک دسته گل، روزنامه و سیگار، کیسۀ حمام و لنگ، ادعیه، و میوه های فصلی، از گردو و گوجه سبز تا چاغاله بادام و شاتوت. کافی است کمی سر بچرخانیم تا کمی آن سو تر مغازه ای را ببینیم که همان کالا را می فروشد؛ گل فروشی، دکۀ روزنامه فروشی، میوه فروشی ویا هر چیز دیگر. شاید حوصله نکنیم برای خرید سیگار ماشین را پارک کنیم، تازه اگر جای پارک پیدا شود، پیاده شویم، تا آن سوی چراغ راهنمایی برویم و از دکۀ آن طرف چهارراه، در حالی که نیم نگاهی هم به تیتر یکِ روزنامه های مختلف می اندازیم، یک بسته یا چند نخ سیگار بگیریم، یکی را همان جا روشن کنیم و برگردیم. این جور وقت ها شیشۀ ماشین را پایین می کشیم، یکی از آن فروشندگان دوره گرد را صدا می کنیم و بعد از کمی چانه زدن بر سر قیمت، یک بسته سیگار می گیریم.

 پسر جوانی که تمام هفته را به فکر دختری بوده که چند ماهی است هوش از سرش ربوده، حالا که به علت ترافیک سنگین کمی دیر سر قرار ملاقاتشان خواهد رسید، دسته گلی از یکی از این گل فروشان دوره گرد می خرد تا دلخوری را از دل دختر پاک کند. البته پسر جوان علاوه بر این که باید مواظب ایست های بازرسی باشد، باید ماشین را به موقع به پدرش برگرداند.

  این تصاویر اما به تمامی گویای آن کشمکش و تضاد نیست. این ماجرا روی دیگری هم دارد که با کمی کنجکاوی و تیزبینی نمایان می شود. روی دیگر آن نرگس است؛ که میان دود اگزوز ماشین ها در حالی که دست و رویش سیاه شده و به سرفه افتاده، گل می فروشد. او دل در گرو پسری دارد که چند چهارراه آن طرف تر در حال نواختن آکاردئون است. به اکبر فکر می کند که به خاطر او این روزها تمرین کرده و نواختن آهنگ جدیدی را آموخته است. شاید امشب که همه پشت وانت سوار شده و به کنج بیغوله هایشان می روند از اکبر بخواهد کمی هم برای خودشان ساز بزند. او مسئولیت خواهرش را هم به عهده دارد زیرا مادر سرِ زا رفته است. هنوز بسیاری از مادران به علت فقدان امکانات بهداشتی و مالی، هنگام زایمان جان می دهند. و چه تلخ است وقتی تصور کنیم که این قصه به آخر نرسیده است.

این تصویر نشانگر بیم ها و امیدهاست، همۀ تصاویر تاریک و روشن شهر. جریان سیّال حیات در بطن زندگی شهری کنار نور خیره کنندۀ نئون های فروشگاه های بزرگ، سینماها، رستوران ها و مکان های تفریحی و فرهنگی اش، متضمّن سیمای دیگری هم هست، چهرۀ کسانی که با کمی دقت می توان صدای خُرد شدن استخوان هایشان را زیر چرخ ماشین توسعه شنید. غلط نیست اگر بگوییم نام این عصر با نام تضادهایش گره خورده؛ ساختمان های عظیم کنار بیغوله های شهر، ماشین های گران قیمت کنار گاری دستی های باربران بازار تهران، متن شهر کنار حاشیۀ آن، و بالاخره توسعه کنار ویرانی. حیات هر یک در گرو وجود دیگری است، گرچه توسعه طلب همواره در پی پنهان کردن تخریب است. یورش های شبانۀ نیروی انتظامی و ماموران شهرداری و ویران کردن سرپناه چند خانوادۀ تنگدست گواه این مدعا است. توسعه نمی خواهد زائدۀ جداناپذیر از پیکرش، که نامش ویرانه است، دیده شود. همه چیز باید زیبا به نظر رسد.

اما کنار همۀ آن تصاویر، آنچه این روزها بیشتر جلب توجه می کند، سیمای خنیاگران شهر است که چهره های مختلفی دارند. نوازندگانی که نوای سازشان گه گاه از گوشه و کنار شهر به گوش می رسد. بگذارید تا این چهره های مختلف را تصویر کنیم. گروه اول؛ سالیانی پیش پیرمرد نابینایی نزدیک پل سیدخندان، نزدیک مسافرکش های سیدخندان به رسالت و تهران پارس، پای ساختمان ادارۀ پست می نشست و صدای تنبکش در گوش عابران می پیچید. شبی مردی با ریش تنک و ابروهای درهم کشیده، دائم به پیرمرد نزدیک می شد، و به او هشدار می داد که کارش مطربی و حرام است. پیرمرد تکیده که چشم هایش کم سو بود و نمی توانست بفهمد که مرد دقیقا کجا ایستاده، سرش را بالا گرفت و خطاب به نقطۀ نامعلومی فریاد زد "بیا! هرچه قدر دلت میخواهد از کیسه من پول بردار و برو. فقط دست از سرم بردار!" مرد عبوس که حالا با اعتراض رهگذران، در حمایت از پیرمرد، روبرو شده بود، نهی از منکر را رها کرد و رفت. مدت هاست که دیگر از پیرمرد خبری نیست.  

اگر از میدان ولیعصر گذر کرده باشید، شاید مرد درشت اندامِ بلند قدی را دیده باشید که سعی می کند با صدای سوت آهنگ هایی را بنوازد. او صفحه ای از روزنامه ای که گزارشی درباره اش منتشر کرده به گردن دارد. تصویری که عابران از او در ذهن دارند تلاش بی وقفه برای دم گرفتن و بیرون دادن آن از میان لب های جمع شده اش و نواختن آهنگی با سوت است. اکبر، نوازندۀ آکاردئون، هم حکایتی دارد. از کودکی کار کرده، کارهای مختلف؛ زمانی با پدرش به خیابان می آمده و گل می فروخته، زمانی هم با لنگ و آب پاش شیشۀ ماشین ها را تمیز می کرده؛ اما حالا آکاردئون می نوازد. خودش می گوید روزگارش بد نیست، البته درآمدش بر حسب ساعت و روز و مناسبت های مختلف تغییر می کند. اگر شبی بخت یارش باشد و ماشین هایی که به دنبال عروس و داماد در حرکتند، از آنجا بگذرند به لطف پول هایی که زنان و مردان تا کمر بیرون آمده از پنجرۀ ماشین نثار عروس و داماد می کنند، دخلش تکانی می خورد و پولی دستش را می گیرد. اگر در یکی از تالارهای شهر کنسرتی برگزار شود، کنار در خروجی می ایستد تا مردم سرمست از شنیدن نوای کمانچه و تار، نیم نگاهی و اندک تفقدی هم به او بکنند.

داستان دیگری هم در شهر روایت می شود، داستان کسانی که در صدای سازشان از سلطان قلب های عارف، زن زیبای ویگن، و هایده و ابی خبری نیست. سازهایی که آثاری از موتزارت و بتهوون را اجرا می کنند یا طنین انداز ضرب آهنگ نت هایی هستند که خود نوازنده نوشته است. البته گاهی ترانه ای از فریدون فروغی یا فرهاد هم به گوش می رسد. اختلاف میان این دو تصویر از نوازندگان شهر تنها به تفاوت سازهای شان محدود نمی شود. اینجا دیگر از چهره های دود گرفته چندان خبری نیست. چهره ها، لباس ها و آرایش موها حاکی از آن است که بیشتر آنها به طبقۀ دیگری تعلق دارند یا حداقل از حاشیه نشین ها و فراموش شدگان شهر نیستند. اگر اکبر یا کسانی نظیر او با جان کندن و پول گرفتن از مردمی که برای رفع بلا خرده صدقه ای می دهند، اندک درآمدی دارند، برخی نوازندگان گونۀ دوم، شبی صدهزار تومان درآمد دارند. پیداست که این بارعابران نه به علت ترحم بلکه به نشانۀ خرسندی از کسانی که خیابان را به محل هنرعمومی بدل کرده اند، پول می پردازند. سئوال اما این است که چرا عمومی کردن هنر در توان گروهی خاص است؟ آیا فالش نواختن و بازاری بودن آثار گروه اول باعث می شود که کارشان هنر تلقی نشود؟ آیا تنها حرفه ای ها می توانند پای هنر را به عرصۀ عمومی و خیابان ها باز کنند؟ اگر پاسخ منفی است پس علت چیست؟ چهره ای آراسته تر یا نوایی دل انگیزتر.

 شاید مثالی از یک فعالیت اجتماعی دیگر بتواند به ما کمک کند، ورزشی به اسم پارکور. احتمالا در ویدئوهای یوتیوب یا در سطح شهر جوانانی را دیده اید که از پله ها پایین نمی روند بلکه با چرخ خوردن در هوا از روی آن می پرند، و یا روی لبۀ یک دیوار می دوند و با پا زدن روی دیوار، خود را به بالای سکوی کناری می رسانند. در واقع آنها تلاش می کنند تا کارکرد فضای ایستا و ثابت شهری را به دلخواه خود تغییر دهند و نگذارند تا پل ها، دیوارها، حصارها و سکوها شکل حرکت آنان را تعیین کند. آنها می خواهند شکل جدیدی از حرکت را در فضای شهری بیافرینند. این فعالیت در بعضی از کشورها، و نه ایران، به عنوان نوعی ورزش شناخته شده و فضای مشخصی برای تمرین و مسابقه را به آن اختصاص داده اند. بنابراین، منطق شهر و مدیریت شهری توانسته آن را در سازوکارهای خودش ادغام کند. از این پس، این فعالیت و خلاقیت ناشی از آن محدود است به فضای از پیش تعیین شدۀ باشگاه و نه سایر فضاهای شهری.

به سراغ نوازندگان خیابانی شهر تهران برگردیم. در چند سال اخیر که مدیران شهری شعار زیباسازی شهر را سرداده اند، شاهد فرایندهای عجیب و غول آسای توسعه و تخریب بودیم. همه چیز باید زیر نگاه حاکمان و مدیران پیش رود، و هیچ فعالیتی، حتی فعالیت های هنری در عرصۀ عمومی، نباید از کنترل آنها خارج شود. بنابراین، گونۀ دوم نوازندگان، هر چند ممکن است گاهی با مشکلاتی روبرو شوند، تا وقتی که از مرزهای سیاست های رسمی عبور نکرده باشند به کار نظام شهری می آیند. به علت تبلیغات شعار گوش نواز زیباسازی، شهرنشینان آگاهانه یا نا آگاهانه به هر فعالیتی که محیط پیرامون را زیباتر جلوه می دهد، علاقۀ بیشتری دارند. خطر اما نادیده گرفتن آن سوی ماجرا یعنی ویرانه و ویرانه نشینان است. آنها که به گمان عده ای مخل برنامه های توسعه اند، کسانی که از قضا زاییدۀ این فرآیندند و گویا تنها کارکردشان فرونشاندنِ عذاب وجدان شهروندانی ست که با صدقه دادن خواهان ارضای حس انسان دوستی خود هستند. اگر عرصۀ عمومی شهر مکانی است که همه به طور یکسان در آن سهم دارند، دوگانۀ توسعه و تخریب تحت نظارت جامع مدیران ارشد این واژه را از معنا تهی کرده است. گویا تنها کسانی سهم دارند که سوار قطار توسعه شده اند و به لطف نائل شدن به لقب شهروند رسمی، سهمی از فضای شهری، آن هم زیر نظر حاکمان دارند. نفَس و خرناسۀ این هیولای توسعه عده ای را به حاشیه رانده است. ساده لوحی است اگر بگوییم آن ها هم در سطح شهر پرسه می زنند و امرار معاش می کنند. باید اقرار کنیم که امکان دسترسی به عرصۀ عمومی شهر حقی است که احقاق آن مستلزم تغییر اساسی سیاست های رسمی است. صرف حضور در مکان های شهری در زمان های متفاوت و پرداختن به کارهای مختلف دلیلی بر احقاق این حق نیست بلکه تنها پیش شرط دسترسی عادلانه به شمار می رود. آنچه از یاد رفته دسترسی به همۀ منابعی است که باید عادلانه در اختیار همگان قرار گیرد، امری که در پی خصوصی سازی های فزاینده جایی در الگوی توسعۀ مدیران ارشد ایران ندارد.

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}