بلاگ

من هم یک روز «تارا» ی خودم را می سازم

۱۲ مهر ۱۳۹۳
مادران
خواندن در ۴ دقیقه
من هم یک روز «تارا» ی خودم را می سازم
من هم یک روز «تارا» ی خودم را می سازم

ماهرخ غلامحسین‌پور

رایان پسرک سه سال و نیمه من است. او امسال دارد به مهد کودک می رود . مربی اش گفته با تکه  کاغذهای رنگی یک خانه درست کند. یک خانه با دودکش و پله های ورودی و لابد شبیه همان تصویر کلاسیک خانه های ذهنی و رویاهای اغلبمان، با دو درخت و یک رودخانه باریک روبرو. یک کوه قهوه ای و خورشیدی که دارد بر عالم و آدم برمی تابد روشن و درخشان و پر از زندگی.

 با هم خورده کاغذها و مقواها را می چینیم ، روی کارتی که میس سیلویا به او داده می چسبانیم . بعدش هم قاب پنجره ها را رنگ می کنیم.

اولین بار که مفهوم خانه را به معنای عمیق کلمه اش درک کردم روزی از روزهای پنج سالگی بود که گم شدم . یک ژآندارم مهربان محلی دستم را گرفت و مرا به کلانتری برد. برایم بستنی خرید ولی من آنقدر گریه کرده بودم که چوب بستنی آب شده به دست، روی نیمکت راهروی کلانتری خوابم برده بود.

یه یاد می آید  روز سیزده به در بود. مادرم مرا به یک بازاچه محلی برده بود. و من آنقدر مسحور بازی نور و رنگ ، روبان های شاد ، فرفره های رقصان و عروسک­های پلاستیکی کمر باریک شده بودم که دستش را گم کردم و گم شدم .

مادرم با پرخاش ژآندارم مهربانی برای اینکه چرا مراقبم نبوده  نگاهش را شرمناک به زمین دوخت و مرا بغل کرد. بغلش بوی خانه می داد. آن روز معنای عمیق امنیت ، مالکیت و خانه را فهمیدم.

مفهوم خانه را می دانستم اما نه آن جور که ذهنم را درگیر کند. در پسله ی خاطرم همیشه با من بود. هنوز هم در سن چهل سالگی  و حالا که خانه ام و وطنم، تنم شده هنوز هم با من است. جای بسیاری از زخم ها و دلشادی هایم به مفهوم خانه برمی گردد. بیشتر رویاهایم را هم همین مفهوم «خانه» می سازد .

شانزده سالم که بود در روزهای گرم و دلپذیر خردادماه بهبهان و با شروع فصل امتحانات نهایی در پستوی اتاقک پشت بامی که به بهانه درس خواندن به آنجا پناه می بردم، بی آنکه مادرم بداند به جای خواندن درس های امتحانی داشتم کتاب «برباد رفته » مارگارت میچل را که از کتابخانه محلی گرفته بودم ، می خواندم. سرگذشت اسکارلت اوهارا ، دختر جرالد اوهارا ، صاحب مزرعه پنبه ی  و خانه ی «تارا» را. اسکارلت عاشق شد در خانه ی تارا. اشلی به عشقش جواب رد داد در خانه ی تارا ، جنگ شمالی ها و جنوبی ها هم باعث نشد اسکارلت به خانه برنگردد. او هر بار ازدواج کرد و شکست خورد باز هم به تارا برگشت حتی وقتی شمالی ها به آتلانتا حمله کردند و وقتی مادرش مرد و پدرش را جنون گرفت باز هم تنها فکری که اسکارلت را زنده نگه می داشت خانه ی«تارا» بود. وقتی از عشق اشلی ویلکز ناامید شد و رت باتلر هم رهایش کرده و رفته بود، دخترکش مرده بود هنوز هم چیزی برای نمردن و زنده ماندن داشت برای همین هم به تارا برگشت تا همه آن چیزهایی را که ندارد از تارا بگیرد. همه ی زندگی را.

حالا پنجره خانه ی رایان را باز می کنم با یک تکه کاغذ کشی آبی رنگ. می گذارم هوای تازه بیاید بپیچد در سراسر فضای کریدر و راهروها. دست و بالمان رنگی شده. دودکش را هم می کشیم با یک عالمه دود. و یک تاب و سرسره هم می کشیم وسط حیاط. درست زیر درخت های سر به فلک کشیده ای که از روزهای کودکی تا الان در آستانه ی دهه چهل زندگی، آلبالوها و سیب های قرمز دارند و چند دانه شان هم زیر درخت افتاده لابد. و این فکر غم انگیز مدام می آید سراغم که «بی خانمان ها و کارتون خوابها چه می کنند با نداشتن این مفهوم بزرگ و حیاتی؟ مفهوم خانه» و البته هنوز خیلی زود است که این فکرم را با رایان هم در میان بگذارم.

می خواهم برای پسرکم خانه را هجی کنم. دلم می خواهد  وقتی چهل سالش شد خانه ای داشته باشد با دیوارهای مهربان و یک عالمه خاطرات رنگ به رنگ و همه امنیتی و آرامشی که ممکن است زندگی از او دریغ کرده باشد. خانه ای که هر جایی از زمین که برود و با بدی ها بجنگد به آنجا که برسد ، بیاساید و امن باشد و دلش قرار بگیرد.

خانه ای شاید در شهر پدری، شاید هم آن سوی کره خاکی با چند قاره فاصله و مرز . شاید هم حوالی خانه ی مارکوت میچل در آتلانتا، شهری که از همان روزها و همردیف اسکارلت اوهارا و  «برباد رفته» دوستش داشتم. یا هر جای نقشه ی کره زمین. من هم یک روز تارای خودم را خواهم ساخت هر جای این دنیای زیبایی که دستم برسد و روبروی در ورودی اش هم یک درخت می کشم. 

ثبت نظر

استان قم

نظرسنجی صداهای ایران از شهروندان قم

۱۲ مهر ۱۳۹۳
شهرام رفیع زاده
خواندن در ۲ دقیقه
نظرسنجی صداهای ایران از شهروندان قم