close button
آیا می‌خواهید به نسخه سبک ایران‌وایر بروید؟
به نظر می‌رسد برای بارگذاری محتوای این صفحه مشکل دارید. برای رفع آن به نسخه سبک ایران‌وایر بروید.
تغییر سایت‌ها
بلاگ

پرویز ورجاوند، دلبسته ایران و ایرانیان

۷ مرداد ۱۳۹۴
اندیشه
خواندن در ۴۴ دقیقه
پرویز ورجاوند، دلبسته ایران و ایرانیان
پرویز ورجاوند، دلبسته ایران و ایرانیان
دکتر کامیار عبدی
دکتر کامیار عبدی
دکتر حکمت الله ملاصالحی
دکتر حکمت الله ملاصالحی
دکنر هایده لاله
دکنر هایده لاله
علی دهباشی
علی دهباشی
پرویز ورجاوند، دلبسته ایران و ایرانیان
پرویز ورجاوند، دلبسته ایران و ایرانیان

ترانه مسکوب

 

عصر چهارشنبه 7 مرداد ماه 1394 شب پرویز ورجاوند با همکاری بنیاد فرهنگی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، مجله فره وشی و انجمن علمی باستان شناسی ایران در کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی آغازگر این نشست بود که نخست از حضور خانواده دکتر ورجاوند،  دکتر ژاله آموزگار، دکتر کوروش زعیم، دکتر دادخواه و ادیب برومند و نیز سخنران و دیگر حاضران تشکر کرد و در ادامه از پرویز ورجاوند چنین یاد کرد:

دکتر پرویز ورجاوند در 1313 در تهران به دنیا آمد. بعد از دوره دبستان و دبیرستان و دریافت ششم ریاضی ،ورجاوند اقدام به گذراندن دوره ی عالی نقشه برداری در سازمان نقشه برداری نمود. سپس ششم ادبی را گرفته و دوره ی لیسانس باستان شناسی و فوق لیسانس علوم اجتماعی رادر دانشگاه تهران طی کرده، با گرفتن بورس تحصیلی به کشور فرانسه عزیمت و دوره ی انستیتوی انسان شناسی را در دانشگاه پاریس و مدرسه عالی لوور گذرانید و توانست در سال 1342 در رشتۀ باستان‌شناسی با گرایش معماری ایران در دورۀ تاریخی از دانشگاه سوربُن فرانسه مدرک دکتری اخد نماید . رساله دکترای ایشان درباره معماری دوره هخامنشی و هم سنجی آن با یونان و مصر بود.

دکتر ورجاوند در سال 43 استادیار دانشگاه تهران شد. سپس به درخواست دکتر خانلری رئیس پژوهشکده فرهنگ ایران و بعد در بررسی های باستان شناسی و کاوش های محوطه هایی چون هفت تپه و تخت سلیمان شرکت کرد. از سال 51 کاوش های رصدخانه مراغه را شروع کرد که تا 1356 ادامه داشت. دکتر ورجاوند در سال 48 مجله باستان شناسی و هنر ایران را منتشر کرد و در 15 دی 1362 با درجه استادی از دانشگاه تهران بازنشسته شد.

دکتر ورجاوند پس از انقلاب برای مدت کوتاهی مسئولیت وزارت فرهنگ و هنر را پذیرفت و در همین مدت کوتاه اقدامات خطیری را برای فرهنگ ایران به انجام رساند و توانست جلوی بسیاری از حفاری‎های غیرمجاز را بگیرد.

از کتاب های او می توان به « سرزمین قزوین ( سابقه تاریخی و آثار باستانی و بناهای تاریخی قزوین)، کتاب میراث تمدنی ایران، کتاب «کاوش رصدخانه و نگاهی به پیشینه دانش ستاره شناسی در ایران» و کتاب « ایران و قفقاز»،« سبک شناسی هنر و معماری در سرزمین های اسلامی» ( ترجمه ) و صدها مقاله اشاره کرد. او مداخل بسیاری برای دایره العمارف هایی همچون دایره العمارف تشیع ، اطلس ایران و دیگر کتاب های مرجع نوشته است .

سپس علی دهباشی از دکتر هایده لاله برای سخنرانی دعوت کرد و ایشان با موضوع « هویت فرهنگی، آبادانی، پایداری» سخنان خود را چنین آغاز نمود:

با سلام و عرض ادب خدمت حضار محترم اجازه می خواهم تا از برگزار کنندگان محترم این گردهمایی که به من افتخار حضور در این جمع را داده اند سپاسگزاری کنم. سپاس خداوند را كه شاهد اجتماع بزرگواران در نشستی باشيم كه به یاد انسانی فرهیخته و استاد بزرگوار شادروان دکتر پرویز ورجاوند برپا شده است.  تلاش خستگی ناپذیر ایشان در پیشبرد اهداف علمی و انتقال دانش، بدون از یاد بردن رسالت اجتماعی در راهی که برای آگاهی و پویایی و کرامت جامعه انسانی در پیش گرفته بود قابل توجه است. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

 در سخنان کوتاهی که افتخار ارائه آن را خدمت شما یافتم بر آنم تا از زاویه بن مایه قوت و حیات جوامع بشری یعنی میراث فرهنگی به یادآوری نقش تاثیر گذار دکتر ورجاوند در شناساندن جایگاه سرزمین امان و چالش های پیش رو در عرصه پر چالش منطقه ای و جهانی بگویم و یادآور حساسیتی باشم كه امروز در ایران و در سایر کشورهای جهان متوجه ارزش های نهادین میراث طبیعی و میراث فرهنگی و اصل جدایی ناپذیر این دو، و نیز متوجه اصالت و هویت، توازن بین اقتصاد و فرهنگ و جامعه، و بهره وری درست از منابع طبیعی و فرهنگی با هدف آبادانی و پایداری سرزمین است. دو مفهومی که در ذات آیین ها و ادیان و فرهنگ ها و آداب و رسوم سرزمین ما طی هزاره ها تا امروز جلوه های بارز و بیشمار داشته است. حساسیت بدین مسایل دکتر ورجاوند و برخی از نسل او و پیشینیان اش، و نیز بسیاری را امروز در این سرزمین به اندیشه و کار و تلاش و فعالیت واداشته و وامی دارد.

امروز و در قرن بیست و یکم رویکرد همه جانبه به توسعه نسبت به رویکرد در گذشته، با تکیه بیشتر و بهتر بر اندیشه و تخصص باستان شناسی که فهم داشته های فرهنگی اصیل و بومی سرزمین، و همزیستی و تحول مشترک انسان و محیط زیست را ممکن ساخته و رجوع به آن را به عنوان مرجعی راهبردی ممکن می سازد، متفاوت است. تعلق به سرزميني كهن و فرهنگ خيز، با تنوع فوق العاده طبیعی و محیطی و فرهنگی که بدان شهره است، اقبال بلندي است كه خداوند به ما ارزاني داشته چرا كه پيشينه هرچه قوي و ريشه ها هرچه اصيل، شناخت هر چه عميق، حلقه هاي پيوستة زنجيره رفتار انسانی و چالش ها و كنش ها و واكنش هاي نسل هاي پیاپی هر چه بهتر آشكار و ما را آگاه كرده و در برابر آيندة جهان شمول و فرصت ها و چالش هاي پيش رو خودباور و مستقل و قدرتمند میسازد. 

امروز اما هنوز در سطح تعاملات جهانی، عدم توازنی را در سهم و تاثیر حوزه های فرهنگی گوناگون در اتخاذ راهبردهای با برد جهانی می بینیم. این خود باعث شده و می شود تا گاه نگاهی غالب و جوامعی تولید کننده و جوامعی مصرف کننده پدید آیند و راهبردها و فعالیتهای منتج از آن در بسیاری از اقصی نقاط جهان بدون در نظر گرفتن وجوه مختلف فرهنگی و تنوع زیستی و تنوع جغرافیایی خارق العاده خلقت، و بدون درک چرایی راهبردها و ظرایف آنها،  تقلید گونه به کار گرفته و یکسان سازی های مخربی را سبب شوند. بدیهی است بررسی همه جانبه نگر اندیشه ها و تجربه ها در مواجهه با میراث طبیعی و فرهنگی متنوع در گستره بزرگ جهانی و شناخت بر همکنش های فرهنگی و نتایج آن، امکان بالفعل نمودن توان بالقوه مردمان مناطق مختلف را فراهم میسازد و ممالک بیشتری را برای حضور و تاثیر در عرصه جهانی در این زمینه فعال می نماید و بدین ترتیب گفتمان و مشارکت فرهنگی و اجتماعی خلاق و سازنده ای را رقم می زند. شادروان دکتر ورجاوند بدین مسایل حساس بود.

دکتر ورجاوند دیپلمه ریاضی و ادبی، متخصص حوزه نقشه برداری، دانش آموخته حوزه باستان شناسی، تاریخ هنر، علوم اجتماعی و مردم شناسی و مرمت بناها، همانگونه که خود می گوید تحت تاثیر جنگ جهانی دوم و تبعات آن در کشور، که حرکت های بعدی او را در جهت سیاسی و تاریخی جهت داد، دغدغه آن یافت تا به تاریخ و فرهنگ ایران وشناخت هویت ملی و شناخت بیگانگانی که برخورد سلطه گرانه داشتند بپردازد. او که در جوانی تحولات نیمه دوم قرن بیستم ایران و نیز فرانسه و اروپا را در بطن تعاملات قدرت های جهانی در منطقه می دید و می زیست، و جوش و خروش علمی و مباحث در گرفته میان محققین و نظریه های ارایه شده در رابطه با موضوعات گوناگون مربوط به مردمان منطقه و ایران را، با همه جوانب مثبت و منفی و نواقص و فزونی و کاستی ها در رویکرد و روش و نتایج درست و یا غلط آنها پی می گرفت، به خوبی آگاه بود که از دیدگاه تاریخ نگاری می بایست وجوه مختلف رویکرد به مساله شرق و به ایران، به گونه ای روشمند و هدفمند، شناسایی و گردآوری و ثبت و ضبط و بررسی و در چارچوب فرهنگ اصیل سرزمین سنجش و تحلیل شوند. او به خوبی می دانست که گسترة وسيع جغرافيايي ايران فرهنگي و جهان ایرانی كه مرزهاي سياسي معاصر بخشي از آن را به دور از دسترس ما قرار داده و در جهان اسلامي كه مرزهاي سياسي آن را نيز امروز تكه كرده است، نياكان ما، در تعامل با سرزمين و اقليم و محيط زيستي متنوع و نيز در مناسبات گوناگون با جامعة خويش و جوامع ديگر، انديشيدند  و زيستند و نشان پندار و رفتارشان، یعنی فرهنگ و تاريخ و هويت ما را، درانواع مختلف استقرار و حضور، زير و روي زمين و در دل تپه هاي باستاني امروز و در دشت و در كوه و در جنگل و در کویر و در كنار آب و زیر آب و نيز، در زير و رو و در كنار شهر هاي پر جنب و جوش امروز باقي گذاشتند و در انبوه میراث مکتوب و شهره فرهنگ نوشتاری امان ماندگار کردند. دکتر ورجاوند در عین حال مرد در بطن جامعه و حساس به تعالی آن با پشتوانه غنی و ارزشهای نهادین سرزمین بر بنیاد هویت فرهنگی بود و در این راه تلاش میکرد. بدیهی است در این راه رویکرد و نگاه باستان شناسانه و سعی در درک منشاء و چیستی و چرایی رفتارها و شناختی که از سیر تحول فرهنگی سرزمین بر خود واجب می دانست او را راهگشا بود.

میراث فرهنگی تمامی آثار و نشانه های خرد و کلان و زشت و زیبای حضور انسان در محیط زیستش و در تعامل و یا تقابل او با آن را، از قدیمی ترین ایام تا به امروز، شامل شده و مجموعه ای گرانسنگ از شواهد تاریخی و فرهنگی را تشکیل می دهد. با توجه به این مهم و آگاهی از ابعاد گسترده ناشناخته ها نسبت به آنچه که میدانیم چگونه می توانیم نسبت به محو و نابودی آثار نیاکانمان، چه با حسن نیت و چه  با سوء نیت، بی تفاوت باشیم و حساسیت به خرج ندهیم و تدبیری نیندیشیم؟ حساسیت تک تک ما ایرانیان در این عرصه و در دوره پر چالش و بحرانی که در آن به سر می بریم بسیار لازم و ضروری است. دکتر ورجاوند بدین مسایل حساس بود و توجه عموم را بدان جلب میکرد. در دهه 50 شمسی ایشان ندا می داد که «گسترش شهرها و ویران گشتن محله های قدیمی و ایجاد بناهای نوساز پدیده ای است که از نیم قرن پیش در سرزمین ما آغاز شده  و با آهنگی تند و در بسیاری از موارد به گونه ای لجام گسیخته و به دور از منطق پیش می رود. در این شک نیست که با توجه به شرایط و و اوضاع و احوال خاص  جامعه ما روز به روز اندازه شهرها گسترش بیشتری پیدا خواهد خواهد و شبکه های جدیدی برای ارتباط قسمتهای مختلف شهر به یکدیگر بوجود خواهد آمد. باز در این شکی نیست که برخی از محله های قدیمی اگر فکر اصولی به به حالشان نشود به ناچار حیات خویش را از دست می دهند و پس از آن به محله های فقیر نشین تبدیل می شوند و رو به ویرانی می گذارند و سرانجام با تیغه (گریدر) از پایه و بن برکنده میشوند و جای خود را به بناهای نوساز و قوطی کبریت مانند خواهند سپرد». او هشدار می داد « محله های قدیمی، مجموعه های تاریخی، تک بناها، درختهای کهنسال همه و همه برگهای شناسنامه یک شهروند که باید به گونه ای معقول در راه حفظ آنها کوشید زیرا با از دست دادن این آثار شهر اصل و نسبش را از دست میدهد و هویتش را گم می کند. در فضای چنین شهری اگر امکان ادامه و رشد فرهنگ ملی غیر ممکن نباشد، نهایت مشکل خواهد بود». ایشان با تاکید خاص بر شهر شیراز از شیرازی ها می خواست تا «دلالان حریصی که چون خوره و موریانه به جان در و دیوار و سقف خانه های قدیمی افتاده اند را ناکام سازند» و اصرار می کرد تا بیش از این بافت های قدیمی شهرها را ویران نکنیم چرا که عقیده داشت بخردانه می توان بناهای قدیمی را در زندگی روزمره دخیل و تاثیر گذار کرد.

می دانیم که شهرهايي كه غالبا در ايران به استناد مدارك و شواهد بسياري از انواع مختلف هزاره ها را پشت سر گذاشته اند، و پويا با افت و خيز تا امروز جريان زندگي را در خود جاي داده و آينده اي را نيز پيش رو دارند بي شك از تواني بالقوه- كه در دوره های مختلف به نحوي بالفعل گشته- برخوردار بوده و هستند. درك توان سرزمين و منابع طبیعی و محیطی و درک توان جوامع انسانی و تحليل نسبت و رابطة این دو در طول تاريخ و در زمينه هاي مختلف زندگي بشر در شهرهایی كه جریان زندگی را قرنها در خود جای داده و تغيير شكل یافته و به نوعي دگرگون به ما رسيده اند، لازم و ضروری است. این خود زمینه ساز ادامه حیات آنها و ضمانت زندگی در خور انسانی و تعادل جامعه، و همه آن مفاهیمی است که امروز تحت واژگانی وام گرفته چون توسعه، توسعه پایدار، منظر فرهنگی و موارد بسیار دیگر مد نظر قرار گرفته است. بديهي است كه بسياري از آثار گذشته در سكون نمي مانند و با تحولات جمعيتي و دگرگوني هاي جامعه و محيط دستخوش تغييرات و دگرگوني هايي ميشوند و در كنار آنها آثار جديد به تبع احتياجات جديد بر پا ميشوند. اين قانون طبيعت است. ما مي توانیم به خوبي چالش ها را پشت سر بگذاریم و در عين نوآوري هاي سنجيده استمرار فرهنگي را قوت بخشیم. يكي از ويژگي هاي مهم و افتخارات ما هزاران سال است كه همين بوده است. چگونگی پیوند انسان با جغرافیا و محیط زیست و شاخصه های استقرار و عوامل اصیل تداوم شهرهای کهنی که در منطقه و در ایران هنوز در کنار و یا رویشان می زییم ، قابل پیگردی و تامل و مطالعه روشمند و هدفمند است.

ايران در منطقة عظيم آسياي غربي، موطن و سرزمين بسياري از آيين ها و ادیان و سنت های فرهنگی و تمدنی بوده است.  مردم ايران در سرزميني كه تنوع اقليمي و تنوع فرهنگي ويژگي هاي در خور توجهي بدان داده همواره با عناصر طبيعت و مظاهر حيات ارتباط تنگاتنگ برقرار نموده و نمادي از انواع این ارتباط را، در بستر تحولات فرهنگي اعصار مختلف تاريخ كهن خود، به عنوان میراث گرانقدری که بازتاب انواع رفتار فرهنگی و گویای سیر تحول آن است به جا گذاشته اند.

نیاکان ما، و ما در اين سرزمين كوشيده ایم تا شناختمان را از خويشتن و از طبيعت و از محيط ابراز كنیم و دريافت خود را از آفریدگار و انسان و جامعه با رفتارمان هماهنگ سازیم. اين چنين، چه با افت و چه با خیز، پاسدار حلقه هاي اتصال فرهنگ ها و باعث استمرار فرهنگي در اين سرزمين شده ایم. بينش عميقي كه از دير باز ريشه در بنيان اعتقادي انسان با آفرينش داشته در عين حال در چرخة تغييرات و تحولات اقليمي و محيطي و انساني، از نظرگاه مذهبي و سياسي و اجتماعي و فرهنگي، در نزد اقوام مختلف دگرگوني هاي فراواني را به خود ديده است. ريشه هاي باور ها و آداب و سنن و رفتار فردي و اجتماعي مردم، و تغيير و تحول آن در بستر زمان و مكان، ذخائر فرهنگي و معنوي و اخلاقي را وجوه اشتراك و افتراقي جالب توجه بخشيده است. وجوه مختلفي كه كوشش در درك آن خود چالش هايي را پيش روي انسان معاصر قرار داده است.

بر همه آشکار است که عدم شناخت درست انسان معاصر از سیر تحول ادراك نوع بشر نسبت به منابع طبيعي و محیطی و انسانی، و نیز نسبت به انواع رویکرد او در چارچوب فعاليت هاي مادي و معنوي اش در ابعاد زمانی و مکانی ادوار مختلف، پيوند عميق و ديرينة انسان را با محیط زیست و جامعه خود آشفته كرده و رنگ از آن برده است. امروز انسان غالبآ مصرف كننده اي بيش نيست و بدين سان، بي بازگشت به خود و ارزش های نهادین فرهنگی، جهان را به آشفتگی مي كشاند.

جای شک نیست که شناسایی و حفاظت آثار، توسعه علمی تحقیقات، نشر و بهره وری در سطح کلان و خرد از نتایج این تحقیقات و ارتقاء و انتشار و توزیع گسترده عمومی آن برای بهبود شاخص های فرهنگی و تولید و گسترش علم و فرهنگ در سطوح مختلف اجتماعی و در چارچوب هویت فرهنگی، و نیز در آمایش فرهنگی سرزمین و حیات پایدار در منطقه و در سطح جهانی موثر و کار آمد است. جامعه جوان و رو به رشد ایران نیازی مبرم به شناخت ارزش ها و ریشه های اصیل خود برای اندیشیدن و برای رفتار و فعالیت هایش دارد و این جز در حاشیه امن رجوع به داشته های اصیل و بومی سرزمین به عنوان مرجعی راهبردی ممکن نیست. باز شناسي خود و درك ريشه ها بي شك عامل برقراري تعادل روحي جامعه است و پيمودن راهي خلاف اين حركت منطقي زيان سترگ اجتماعي را در بر خواهد داشت كه هزينة آنرا همة جامعه مي پردازد. بنابر اين، با در نظر گرفتن نقش مهم ميراث فرهنگي در ارتقاء جامعه و رشد فكري و روحي نسل جوان و خودباوري آنان در مواجهه با يكسان سازي جهاني، رسالت سنگيني بر دوش يك يك ايرانيان در دنياي پر چالش امروز قرار گرفته است. شادروان دکتر ورجاوند بدین مسایل حساس بود و بدان توجه خاص داشت.

چه زيباست روايت خانم گلرخسار صفي، شاعر پر آوازة مردم پارسي گوي ماوراءالنهر كه، در بازنگريش از خاطرات زنان تاجيك و افغان از جنگ هاي داخلي، مي گويد: « سخن بين گذشته و آينده پلي است كه حقيقت بايد از آن عبور كند تا جاه و مقام ازلي خود را دريابد....... استقلال، آزادي، خواه ملي يا خواه فردي از آسمان فرود نمي آيد. سزاوار استقلال بايد بود. استقلال را آمادة استقبال بايد بود. آمادة استقبال استقلال نبودن، بهاي گران اين جايزة بي نظير را ندانستن، منطق سازندگي آن را درك نكردن، زندگي را در تلاش تلخ و گواراي زيستن انكار نمودن است».

سپس نوبت به دکتر حکمت الله ملاصالحی رسید که از« دانشوری تا اندیشوری» سخن گفت:

هرانسانی درهرسرزمینی که زاده شده ودرهردوره تاریخی که زیسته وفرزند هرقومیت وملیتی که بوده ودرفضای هرسنت اعتقادی ونظام سیاسی واجتماعی وفکری که تنفس میکرده ومی اندیشیده و به هرفرهنگ و میراثی که تعلق خاطر داشته، تنها وتنها به این دلیل که سرمایه عمر واندیشه اش را به پای برکشیدن واعتلای سطح دانش ودانایی ورفعت ووسعت وارتقای سطح اندیشه وآگاهی جامعه وجهان بشری وشناختن وشناساندن وصیانت از مواریث مدنی ومعنوی میهن وملت ومردم خویش بطور اخص وتاریخ وفرهنگ ومیراث جهانی بطریق اولی واعم ریخته وهزینه کرده است؛ هم شایسته تقدیر ودرخور احترام است هم مسئولیت ووظیفه انسانی ایجاب می کند که یاد ونامش را درخاطرها گرامی ومحترم وعزیزبداریم. زخمه ها وطنین پرسش های سقراطی درباره عشق وعدالت وفضیلت وزیبایی ودانایی درآثارشاگردش افلاطون پس از دوهزاره ونیم همچنان فارغ فضای مشرکانه واسطوره ای که  اومی زیست ومی اندیشید تارهای روح ما را مرتعش می می کنند وچندان هم برایمان مهم نیست که اودرنظام سیاسی آتن چه موقعیت ومقامی داشته وجایگاه اجتماعی اش چگونه بوده است. اندیشه های بلند تاریخ وزمان تاریخی را درمی نوردند وحصارهای تنگ قومیت وملیت را درهم می شکنند.

درنظام دانایی دوره جدید به ویژه درجغرافیای پرچین وشکن وپیشه زارهای رنگارنگ وپیکارگاه های نفسگیررشته ها ودانش های انسانی عالم مدرن چه ما را سرسازش وچه سرناسازگاری با علمیت وعقلانیت وارزش های آن باشد واصالت وحقانیت اش را چه به پذیریم وچه نه پذیریم؛ واقعیت این است که برای نخستین بار دانشی را برصحنه ودرآوردگاه دست وپنجه فشردن با پرسش های مرزی وسخت وسنگین می بینیم که فعال وتهمتن درصف مقدم با لشکری ازسربازانش ایستاده است و وجب به وجب ولایه به لایه ودوره به دوره تامرزهای تاریخ طبیعی حتی آن سوتر،ارض تاریخ وپیشینه تاریخی وفرهنگی وعقبه مدنی ومعنوی جامعه وجهان بشری ما را زیرجراحی های بی امان خود گرفته است.

برای نخستین باردانش باستان شناسی یا به مفهوم دقیق وجامع ترهلنی آن آرکئولوژی با لشکری از هیات های متشکل از باستان شناسان ومتخصصان میان رشته ایی گام درآوردگاهی نهاده ومدعی مشارکت درگشودن قفل پرسش ایی است که هم سرشتی هستی شناختی ومعرفت شناختی وفلسفی دارند هم علمی وعملی ومیدانی وآرکئولوژیک یا باستان شناسانه به مفهوم اخص آن.

ما که هستیم؟ از کجا آغازکرده ایم که به اینجا واکنون موقعیت تاریخی خویش رسیده ایم؟ ما آیندگان کدام گذشته وگذشتگانی هستیم؟ چه چیزی موجب ومایه تمایز ما ازدیگرجانوران شده است.؟ ما به چه معنایی انسانیم ؟ چرا ما آدمیان تاریخ داریم ونه موران وزنبوران وپروانگان وپرندگان؟ چگونه فرایند تاریخی شدن وتاریخ مندی ما آدمیان روی پوسته نازک وسرد وشکننده وظریف غبارکیهانی که زمینش نام نهاده ایم اتفاق افتاده وچه مسیرهایی را ازسرگذرانده است؟ کدام باده معنا را ازکف داده ایم که این چنین کنجکاو وعطشناک وآتشناک از گوری به گوری واز لایه ای به لایه ای واز دوره ای به دوره ای تمامیت گذشته خویش را تا آنسوی مرزهای حیات وجغرافیای طبیعی زیر جراحی های نفسگیروبی امان باستان شناسانه گرفته ایم؟

این پرسش ها ممکن است آسان بگوش برسند لیکن سنگین برارض وجود وبام ذهن واندیشه فرود می آیند وچونان زلزله بنیان های تاریخ وجامعه وجهان بشری را به لرزه درآورده اند. اینک دوسده است که دانش باستان شناسی درخط مقدم آوردگاه چنین پرسش هایی ایستاده است و بار مسئولیت سنگین وخطیر خود را برشانه می کشد ومشارکت فعال برصحنه  دانش ودانایی واندیشه وفهم ووهم تاریخی انسان عالم مدرن بطور اخص وانسان روزگارمابطوراعم داشته و سهم ونقش خود را در ارا ئه معرفت ومنظری باستان شناسانه ازموقعیت ومقام انسان بودن آدمی چونان هستنده ای تاریخی شده وتاریخمند وفرهنگی وفرهنگ پذیر ومدنی ومعنوی ومیراث دار ومیراث گزارتاریخ وفرهنگ خویش ایفا  کرده است.

این دانش ودانایی ذومراتب وکثیرالوجوه وپیچیده وپرهزینه وعمرخواروسوسه انگیز ووسواسی وبغایت شکننده وحساس ودلربا درهسته وثقل تحولات سنگین وبی سابقه وعظیم مدنی ومعنوی شهرهای نوبنیاد سده های پسا قرون وسطایی که رنسانس وعصرروشنگری درقاره غربی تعبیرومتصف شده است برصحنه فراخوانده شده وتن وجانش ازهمان نخستین مراحل پیدایی اش با جامعه شهری نوبنیاد وارزش ها وعقلانیت واندیشه تاریخی وعلمیت ورویکردهای علمی وتحولات بی سابقه صنعتی عالم مدرن سخت واستواردرهم تنیده شده است.

باستان شناسی صرفا" یک حرفه ورشته ودانش دانشگاهی درمیان سیلابی از رشته ها ودانش های نوبنیاد روزگارما نیست. به مهارت ومهندسی ومدیریت کاویدن وکشف وجراحی لایه های باستانی وگردکردن آثار واثقال اجساد واجسام ارض تاریخ آدمی محدود نمی شود. به ملقمه ای  ازعلوم باستان شناختی با حجم عظیمی از مواد ومصالح موضوعی وطراحی  مسئله ها ومعماهای ریزودرشت ومهندسی ومعماری وپردازش فرضیه های آرکئولوژیک واستخدام واستفاده یا ابداع وکاربست این یا روش شناسی میدانی نیزبسنده نمی شود. موجویت وماهیت یا هستی وچیستی اش با کیهانی از ارزش های عالم مدرن با اندیشه تاریخی وفلسفه وفهم انسان دوره جدید درقاره غربی ازهستی از جهان از انسان ازتاریخ وطبیعت وماده وحیات وخلاصه سخن آن که از هرپدیده وواقعیتی عمیقا" درهم تنیده است.

این دانش جام وباده ، دانایی ماده ومعنا،عمل ونظر، گسست وپیوست، زبان وگفتمان گذشته واکنون، مهارت ومهندسی وجراحی امرمشهود ویافته های الکن وخاموش وبینش وبصیرت ردیابی ورصد نا یافته ها وبوده های مفقود وطریق دانشوری ومقام اندیشوری وابزارشناخت ودانش جهانی اینک کلنگ جراحی اش چابک وچالاک تراز قلم مورخان عقبه تاریخی وپیشینه مدنی ومعنوی جامعه وجهان بشری ما را می کاود ومی نگارد وآثار واثقالش را زیرسقف وپشت ویترین وآینه های مقعرموزه های عالم مدرن دوره به دوره کنارهم چیده به تماشا می نهد.

اینک کلنک باستان شناسی درکف همه ملت هاست لیکن اندیشه ای که دانش باستان شناسی را دردامن خود پرورده است همچنان برای بسیاری ازجوامع غیرغربی ناشناخته مانده است. به صراحت می گوییم نسل اول باستان شناسان جامعه معاصرما شامه ودستگاه گوارش ذهن واندیشه اش هم لوازم ومقتضیات دنیای مدرن  هم اهمیت دانش باستان شناسی را راست تروواقعی ترفهمیده بوده تا برخی ناشهری های نا متجدد وباستان ناشناس جامعه اکنون ما.نسل اول باستان شناسان میهن ما به تبعیت از کلاسیسیست های جامع الاطراف اروپایی آن ها نیزباستان شناسانی جامع الاطراف بودند و برخی از آنها از مقام دانشوری به مقام اندیشوری نیزرسیده بودند. مرحوم ورجاوند از جمله آن ها بود. شهروند عالم جدید بود وآشنا با آداب وادب ولوازم ومقتضیات دنیای متجدید. میهن دوست بود ودغدغه ودرد انسجام واقتدار ووحدت ملت ومیهن ومردم خویش درجانش شعله وربود. ازجنس ناباستان شناس های ناآشنا وبی خبر وبیگانه بامقتضیات وشرائط تاریخی دوره جدیدو تجارت پیشه وسودازده وسوداگرنبود. مصالح ومنافع ملتش را قربانی مطامع خویش نمی کرد.

رویکرد های باستان شناسانه به گذشته ودرمرحله سپسین دانش باستان شناسی درقاره غربی درقلب تحولات شهری درمیان اومانیست ها یعنی منادیان ارزش های جدید وکلاسیسیست های مسلط به زبان های باستانی ونجیب زادگان وصاحبان ذوق وهنر پدید آمد وازآغازسرشتی شهری داشت ومنطبق وموافق وهمسوی با تحولات جامعه شهری. با روستا زاده های بی خبر از تحولات دنیای مدرن چندان میانه ای خوش نداشت.این که مشاهده می شود درجامعه بعد انقلابی ما چندان بهایی  به دانش باستان شناسی داده نمی شود ودولتیان ومجلسیان وقضائیان ولشکریان وکشوریان ما به صیانت ازمواریث فرهنگی کشورچندان حساس نیستند چون چیزی از مقتضیات ولوازم وضروریات دنیای مدرن نمی دانند.فرهنگ های روستایی باهمه زیبایی وطراوتشان بسته وغیرتاریخی یا حتی ضد تاریخی اند.درفرهنگ های بسته روستایی همیشه زمان طبیعی بر زمان تاریخی غلبه دارد وسروری می کند.موزه های عالم مدرن دربسترتحولات عظیم شهری پدیدارشدند. نه روستایی.دانش باستان شناسی از جنس علم تغذیه وتخلیه وتصفیه نیست که هرکسی را دربارگاه دانشوری واندیشوری خود راه دهد. طومارش دردوره جدید دررون کیهانی از ارزش ها واندیشه ها ورویکردهای تاریخی وتحولات عظیم مدنی ومعنوی درقاره غربی گشوده شده است.کسی که چیزی از تحولات دنیای مدرن نمی داند درست تر این است بیهوده سرمایه عمر واندیشه اش را به پای دانش ودانایی نریزد که درباره هستی وچیستی آن شناخت وفهم درستی ندارد.باستان شناسی تنها مقام دانشوری نیست مقام رفیع اندیشوری هم هست.

درنظام های دانایی گذشته میان دانش ودانایی واندیشه واندیشوری وتامل ومقام عمل ونظرآن گونه که درنظام دانایی دوره جدید فاصله وفراق  وجود نداشت.قطارعلمیت دوره جدید روی ریل های روش های تجربی حرکت کرده وره سپرده است .روش شناسی های تجربی برآن غلبه داشته وسروری کرده است. بند ناف دانش باستانی شناسی نیز سخت به همین روش شناسی تجربه بسته است وگره خورده است.تخصصی شدن افسارگسیخته و یله وبی مهاررشته های علمی عالمان  ومتخصصان این رشته ها را بیش از پیش ازارتباط منطقی وارگانیک با کلیت وهستی وچیستی علم خویش دورکرده است. دیگردانشوری واندیشوری شکاف ها وگسست های عمیق ومغاک های پرناشدنی پیدید آمده است. همان گونه که میان علم واخلاق در دوره جدید تا آنجا که متفکرژرف بینی به مانند هایدگرعلم جدید را از بنیاد از جنس اندیشه نمی داند وآنرا مسئول عمیق ترشدن زخم های از خویش بیگانگی انسان دانسته است.

باستان شناسی از ریشه و بنیاد رگ وپیوندش با اندیشوری گره خورده است.این دانش ودانایی "آرخه" و"لوگوس" بدون اندیشه واندیشوری یعنی هیچ.منابع وماده ها ومدارک مورد مطالعه اش نیزاز همین جنس اند.  فراورده ذوق وذایقه و دست واندیشه وخرد وخیال وفهم ووهم ودانش ودانایی عاملان وفاعلان انسانی هستند که ازنظرغایب اند ومرده ومدفون در لایه های باستان شناختی." تا -آرخئآ " یعنی آثاروشواهد باستان شناختی چونان طومارهایی هستند که هربارکلنگ باستان شناسی پس از جراحی وتخریب وبرکندن وبرگرفتن لایه ها هرباربروی ما گشوده می شوند .این طومارهای گشوده ازآثار واثقال واجساد واجسام خاموش ومخدوش ومعیوب برگرفته وگرداوری شده از ارض تاریخ وفرهنگ وجامعه وجهان بشری ما با هردقت ومهارت ومهندسی کاویده وکشف واستخراج وگرداوری و مقوله بندی وثبت وگزارش وتوصیف شده باشند مادام که چونان متن رمز گشایی وبازخوانی ومعنا کاوی ومعنا یابی وتفسیروتاویل نشده اند وباستان شناس درمقام داوری قرارنگرفته وبرکرسی داوری ننشسته وقواعد وضوابط داوری را نیاموخته ووارد سپهراندیشوری وتفکروتعقل وتخیل خلاق وبازآفرینی "آرخه" ها ولوگوس" های مفقود(lost archai, lost logoi)  نشده اگرنگوییم بیهوده سرمایه عمر واندیشه اش را به پای آثار واثقالی ریخته که خود فی نفسه وبنفسه اهمیت خاصی ندارند لیکن به صراحت می توان گفت از خرمن تلاش هایش محصول چندانی هم به کف نیاورده است. بدون خودآگاهی تاریخی گام نهادن درظلمات گذشته هماره این خطر وجود دارد که بی آن که چیزی بکف آوریم وبهره ای ازدانش ودانایی درباره رخدادهای گذشته نصیبمان بشود خود زیرآواری ازاثقال واجسام واجساد مرده ومدفون گذشته گم شویم. دانشوری های باستان شناسانه بدون اندیشوری بدون بی خبری ما را بیش از پیش درباره مقام وموقعیت تاریخی انسان درجهان چونان وجودی تاریخی شده وتاریخمند دامن خواهد زد. مجموعه آثارقلمی که از مرحوم ورجاوند اینک دردست است مصداق همطرازی میان دانشوری واندیشوریست.

در بخش دیگر از جلسه، کامیار عبدی سخنانی را در باره دکتر پرویز ورجاوند، ایران­پژوهی، تفکرات سیاسی و اجتماعی وی بیان کرد: "سعی کردم موضوع سخنرانی خود را درباره­ی دستاوردهای زنده­یاد دکتر ورجاوند بیان کنم. مقاله­ای در این مورد دارم و عنوانی که انتخاب کردم این است: "زنده­یاد پرویز ورجاوند، ایران­پژوه و سیاست­مدارِ ایران­دوست".

متأسفانه باستان­شناسی ایران، در سال­های اخیر دچار بحران­های زیادی است و ضربات سنگینی بدان وارد شده است. جدا از اتفاقاتی که در سازمان میراث فرهنگی می­افتد، بزرگ­ترین ضربه در باستان­شناسی از این نظر است که در این سال­ها بزرگان بسیاری را در مدت زمان کوتاهی در باستان­شناسی از دست دادیم. تنها فهرستی از نام­های این بزرگان را خدمت شما عرض می­کنم تا به حجم این آسیب واقف گردید. احمد حب­علی موجانی سردبیر مجله­ی باستان­شناسی و تاریخ، مهندس محمد مهریار، مهندس باقر آیت­الله­زاده­ی شیرازی، دکتر علیرضا شاپور شهبازی، دکتر مسعود آذرنوش، عزت­الله نگهبان، سیف­الله کامبخش، زنده یاد پرویز ورجاوند و در این اواخر مرحوم شهریار عدل.

 باستان­شناسی ایران، جامعه­ی کوچکی است و شما تصور کنید در این مدت زمان کم بزرگانی تکرار نشدنی­ را از دست داده­ایم که هیچ­گاه جایگزینی نخواهند داشت. حال به این مسأله بپردازیم که چرا عنوان "ایران­دوست" را برای زنده­یاد ورجاوند انتخاب کردم؟ از نظر من پرویز ورجاوند، منحصر به فرد بود. ایشان باقی­مانده­ی نسلی از ایران­پژوهانِ ایران­دوستِ سیاست­مداری بودند که به مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی اشراف داشتند و از طرفی علاقه­ی عمیق او به ایران اهمیت ویژه­ای داشت. متأسفانه این سه ویژگی در باستان­شناسی امروز ما موجود نیست. ما نه ایران­پژوهانمان به معنای واقعی ایران­پژوه هستند و نه در بخش­های دیگر شاهد این تبحر­ هستیم. تنها عده­ای، ادعای ایران­­دوستی دارند."

کامیار عبدی در ادامه­ی سخنانش به تعریف عنوان "ایران­پژوهش" در مورد پرویز ورجاوند پرداخت و چنین ادامه داد: "چرا بنده به جای باستان­شناسی عنوان ایران­پژوه را برای ایشان انتخاب کردم؟ چون جزو نسل قدیمی بودند که هم در زمینه­ی باستان­شناسی و مردم­شناسی و تاریخ هنر و معماری و هم در زمینه­های دیگر چون نقشه­برداری و مرمت آثار تاریخی تحصیلات آکادمیک داشتند و تسلط ایشان به این رشته­ها قابل تقدیر است. نه تنها در تئوری بلکه در میدان عمل هم این گوناگونی را به اجرا می­گذاشتند؛ در صورتی­­که در نسل حاضر ما، اشخاصی چون من و همکارم آقای ملک­زاده، با وجود تمام سعی و تلاش خود در زمینه­ی باستان­شناسی نمی توانیم مدعی این باشیم که بر یکی از این حوزه­ها به این اندازه احاطه داریم. حال این که ورجاوند به زیبایی این­ها را با هم تلفیق نموده و توانسته کارهای کلاسیک و ماندگاری را به­وجود آورد. مسأله­ی دیگر، در مورد کارهای علمی زنده­یاد ورجاوند می­باشد و کتابی که امشب رونمایی خواهد شد، در مورد گستردگی دیدگاه ایشان و میزان کارهایی است که انجام دادند."

دکتر عبدی در مورد غرب­زدگی تفکرات باستان­شناسی ایران چنین گفت: "شاید بسیاری با نظرم مخالف باشند. البته، این در حد یک نظر است. ما ایرانی­ها، در زمینه­ی باستان­شناسی بسیار غرب­زده هستیم. از دوران باستان تا پیش از تاریخ که راجع به بین­النهرین، آناتولی، یونان، روم و ... صحبت می کنیم، اما به این توجه نداریم که یک سابقه­ی بسیار طولانی تاریخی، فرهنگی و باستان­شناختی با شرق ایران داریم. با آقای آریامنش که صحبت می­کردم، این مسأله مطرح شد و بسیار جای تعجب داشت که در مقاطع کارشناسی و ارشد و دکترا حتی یک واحد درسی در مورد شرق ایران، آسیای مرکزی، افغانستان و هندوستان ارائه نشده است. پایه­های تمدن ایران در خوزستان ریخته می­شود و پس از آن کم­کم از فلات ایران به آسیای مرکزی می­رسد و مکان­هایی چون سمرقند، بخارا، مرو و. .. مرکز فرهنگی ایران می­شوند؛ حتی یک واحد درسی در این موضوع نداریم. نکته این­جاست، دو باستان­شناس و ایران­پژوه داشتیم که به طور جدی و رسمی در مورد ایران شرقی و ارتباطات ایران با شرق و آسیای مرکزی و شبه­قاره­ی هند کار می­کردند و قلم می­زدند و به ترجمه­ی کتاب می­پرداختند. این دو بزرگوار، پرویز ورجاوند و شهریار عدل بودند. کمی واقع­گرایانه بنگریم. امروز متخصصی نداریم که بخواهد در مورد ایران و ارتباطات شرقی پشت این تریبون، حرفی براساس اسناد و مدارک بزند و نکته­ای بیان کند. این را هم به فهرست وضعیت آشفته­ی باستان­شناسی ایران اضافه کنید!"

 وی در ادامه در مورد فعالیت­های فرهنگی و سیاسی پرویز ورجاوند گفت: "ایشان پیش از انقلاب و اوایل آن مورد انواع و اقسام کم­لطفی­ها و بی­لطفی­ها قرار گرفتند؛ از مراحل استخدامی ایشان تا بازنشستگی زودهنگام. مشکل عمده­­ی باستان­شناسان امروز شاید این باشد که دانسته یا ندانسته از سیاست و سیاست­مداری پرهیز می کنند. در واقع جدا از یک نسل کوچک که در اوایل دوره­ی پهلوی و در دوره­ی رضاخان که اشخاصی چون حسن پیرنیا، محمدعلی فروغی، علی اصغر حکمت و سعید نفیسی را شامل می­شد که سیاست­مدارانی ایران­شناس و ایران­دوست بودند، تقریبا کمتر کسی در این زمینه وجود داشت. همین­طور که پیش می­رویم، تکنوکرات­ها این کشور را فرا­گرفته­اند. آن­ها آفتی برای کشور هستند. تنها رشته­ی مهندسی خوانده­اند و با سیاست و تاریخ و فرهنگ آشنایی ندارند. بسیاری از مدیران این­گونه­اند. حتی کتاب یا مجله­ای در مورد تاریخ و فرهنگ ایران ورق نزده­اند. کتاب گریشمن که مرحوم معین سال­ها پیش ترجمه کرده و انتشارات علمی و فرهنگی سالانه تجدید چاپ می­کند و دانشجویان هم با توجه به این که چاپ جدید است پس می­تواند کتاب جدیدی هم باشد مورد مطالعه قرار می­دهند و دچار این توهم می­شوند که می­توانند مهندس فرهنگ باشند!

اتفاقاتی چون سد سیوند که جنون سدسازی را در ایران به راه انداخت و اکنون بعد از مدت­ها به فاجعه­ی آن پی برده­­ایم. آن­ها باستان­شناس و اهل فرهنگ نبودند، بلکه مهندسینی هستند که در هر نقطه جوی آبی هم رد شود یک سد می­سازند. این سدسازی نه تنها به بخش زیست­محیطی و پوشش گیاهی و جانوری آسیب رساند، صدمات بسیاری به آثار باستانی وارد کرد. اعتراض­ها آغاز شد و دلیل این اعتراض نزدیکی به پاسارگاد بود و امروز می بینیم میزان رطوبت بالارفته چه مشکلات مخربی را در بنا ایجاد کرده است. این­ها دسته­گل­های تکنوکرات­هایی بودند که به مسائل فرهنگی توجه نکردند. ورجاوند با وجود این همه مشکلات بسیار و در دورانی که حتی فعالیت­های اجتماعی نداشت، در مورد این موضوع احساس مسئولیت می­کند و معترض می­گردد.

به عنوان آخرین قسمت سخنانم، نمی­گویم حسن ختام که این ناراحتی ختام است. پرویز ورجاوند شخصی بود که هم به مسائل فرهنگی و تاریخی و هم مسائلی که برای برنامه­ی بلندمدت ایران اهمیت دارد، اشراف داشت که باستان­شناسان امروز این­گونه نیستند. این سه خصوصیت را در زنده­یاد ورجاوند دیدم: ایشان ایران­پژوه بودند. کسی که قدرت برقراری ارتباط میان مسائل بلندمدت فرهنگی و سیاسی را داشته و از همه مهم­تر، فردی است که در کنار این دو خصوصیت ایران­دوست نیز هست. با از دست دادن پرویز ورجاوند، این نسل تمام شد. حال این که ما بتوانیم نسلی دیگر را به­وجود بیاوریم یا از این آشفته­بازار نسل دیگری سر در بیاورد."

سپس نوبت به احسان یغمایی رسید که به دلیل آن که در بیمارستان بستری شده بود نتوانست در این مراسم حاضر شود و متن سخنرانی اش را علی دهباشی قرائت کرد :

با ياد دکتر پرويز ورجاوند؛ معلمي که پيش

از آنکه به من باستان شناسي بياموزد درس

 مبارزه و ايستادگي آموخت و چه شاگرد بدي بودم من!

ياد باد آن روزگاران ...

هنگامي که براي نخستين بار در هفتتپه کاوش را تجربه مي کردم - و بسيار نابلد و ناشي بودم – زنده ياد دکتر ورجاوند آنجا آمد. من در زمين سفال، کوزه هاي لاله اي شکلي را که روز پيش در ترانشه يافته بودم، طراحي مي کردم. با سختي و دشواري، دو خط کش را به گونة يک زاوية قائمه روي يک ميز ارج آهني قراضه که همه جايش لق مي زد گذاشته بودم و توي گرماي ظهر خوزستان، عرقريزان اندازه گيري مي کردم.

       هرچند تا آن روز دکتر ورجاوند را نديده بودم، اما او کاملاً برايم آشنا بود و شناخته شده، چون جز فعاليتهاي سياسي ميدانستم با او درس خواهم داشت. هنگامي که کنار من رسيد بلند شدم و گفتم: سرور! چقدر از زيارت شما خوشحالم و افتخار ميکنم، خيلي خوش آمديد. آخر در دبيرستان پانزده بهمن، يکي از هستههاي اصلي پان ايرانيسمها شکل گرفته بود و من از سال دوم، سوم دبيرستان تا زماني که ديپلم گرفتم در اين گروه بودم. ما به يکديگر سرور مي گفتيم، آن روز هم مي دانستم دکتر ورجاوند از اعضاي فعال جبهة ملي است. خندة شيريني کرد و با گرمي دست داد. کمي خوش و بش کرديم و سپس پرسيد:

- چه کار مي کنيد؟

- طراحي استاد.

- اينجوري! با اين دو تا خط کش؟

- بله استاد، ولي خيلي دقت مي کنم.

- نه فايده ندارد. هر چه دقت بکنيد انحناها درست درنمي آيد. بايد قوس سنج داشته باشيد. بگوييد آقاي دکتر نگهبان برايتان بخرد. با قوس سنج کار کرده ايد؟

- خير استاد، اولين بار است که اسمش را مي شنوم.

       کمي مکث کرد و گفت: شنبه ميدهم آقاي دکتر نگهبان برايتان بياورد. هنگامي که ميخواست هفت تپه را ترک کند همه براي بدرقه اش به ايستگاه رفتيم. موقع خداحافظي گفتم استاد قوس سنج را لطف مي کنيد؟ پاسخ داد بله بله حتماً.

       چهار پنج روزي پس از آن آقاي دکتر نگهبان بسته اي به من داد و گفت اين را آقاي دکتر ورجاوند براي شما فرستاده.

       سه قوس سنج بزرگ، متوسط و کوچک که مي توانستم بهسادگي نيم بيضي و انحناهاي سفالينه ها را روي کاغذ بکشم با ضريب اشتباهي بسيار ناچيز. ناگزير آنچه را پيشتر کشيده بودم، دور ريختم و همة سفالينه ها را از نو، ديگر بار با اين قوس سنج ها کشيدم. هنوز هم با همة گرد و خاکي که رويشان نشسته و يکي از آنها هم شکسته، نگهشان داشته ام.

       چند ماهي پس از آن، افتخار شاگردي اش را داشتم، مي دانست بيشاپور کار مي کنم. از من خواست کنفرانس بدهم. با دشواري بي آنکه آقاي سرفراز بفهمد از کاوشهاي بيشاپور يک حلقه اسلايد گرفتم و سر کلاس حرف زدم. او پشت ميز بچه ها نشسته بود. خوب گوش مي کرد. هنگامي که تمام شد اشتباههاي مرا يادآوري کرد و نکته هايي را برشمرد که براي همة بچه ها سودمند بود.

       يک بار هم به گردش علمي رفتيم. با همة بچه هاي کارشناسي و کارشناسي ارشد. قم، کاشان، نطنز، نايين، کرمان و بم را گشت زديم و به شيراز رفتيم و از آنجا به اصفهان و سپس تهران. بسياري از آثار را ديديم و چه مفيد بود و چقدر آموختيم. هنگامي که در حمام فين از کشتن اميرکبير حرف مي زد، صدايش مي لرزيد. دم گريه بود و ما ساکت و غمزده. همه دورش حلقه زده بوديم، صداي هيچ کس درنمي آمد و با اين سکوت تلخ در آن حمام وحشتناک که از در و ديوارش بوي خون مي آمد، بهت زده با لب هايي بسته شريک احساس او شديم.

       آن موقع دکتر ورجاوند در سازمان جلب سياحان کار مي کرد. هر جا مي رفتيم پيشتر در اين هتلها جا برايمان رزرو شده بود. بيشتر من و او و گاه با يکي ديگر از دانشجويان، توي يک اتاق مي خوابيديم. موقع خواب زيرپوش و شلوار سفيدي به تن مي کرد. شب کلاهي به سر مي گذاشت و آرام مي خوابيد. گاه من برمي خاستم تا در راهرو سيگاري بکشم. آرام و بيصدا، اما آنقدر خوابش سبک بود که مي گفت مثلاً در را ببنديد يا سري به بچه ها بزنيد.

       وقتي اصفهان بوديم، گفت امشب مي رويم تئاتر ارحام صدر. بچه ها خوشحال و خندان گفتند:

- استاد دعوت شما؟ 

- نه خير! هر کس ميهمان  جيب خودش است.

       پس از انقلاب، چند ماهي بود که از بوکان برگشته بودم. يک روز از نگهباني در موزه تلفن کردند که آقاي دکتر ورجاوند دمِ در با شما کار دارند. دمِ در رفتم. روبوسي کرديم و به اتاق من آمد. آجرهاي بوکان را ديد و از کتيبه پرسيد و از معماري آنجا. فکر نمي کردم اين آخرين ديدارمان باشد. به چشمهايش نگريستم، خيره شدم و او به من. در چشمهايش غم موج ميزد و شايد در چشمهاي من. چند لحظه در سکوت يکديگر را نگاه کرديم. موقع خداحافظي دستش را بوسيدم و رفت و من با نگاهي تا خم خيابان بدرقه اش کردم ... چرا؟ نمي دانم.

       کاش آدم از آخرين ديدار با عزيزانش آگاه بود. اگر من اين را مي دانستم فرياد مي زدم: آقاي دکتر ورجاوند! خيلي دوستتان دارم، خيلي.

آخرین سخنران این مراسم شاهین آریامنش بود که از « فرزندِ پرويزِ ايرانِ ورجاوند» سخن گفت:

نام زنده ياد دکتر پرويز ورجاوند را بسيار شنيده بودم. مي دانستم که او باستانشناسي است متخصص دورة اسلامي و همچنين سخنگو و هموند شوراي رهبري جبهة ملي ايران. نخستين کتابي که از او خواندم نه نوشتة او بود و نه ترجمة او بلکه کتابي بود به کوشش او. همة هستيام نثار ايران، يادنامة استاد دکتر غلام حسين صديقي، گردآوري و تنظيم: دکتر پرويز ورجاوند. برگ سبزي دربردارندة مقاله، شعر و يادداشتهايي از دوستان و دوستداران زندهياد صديقي که دکتر ورجاوند با انگيزة ارج نهادن به شور و عشق دکتر صديقي به سربلندي ايران و آزادي ملت و ارزشهاي والاي فرهنگ ايراني، آن را گردآورده بود. اين کتاب،سرآغاز آشنايي بيشتر من با دکتر صديقي و بسياري از چهره‌هاي فرهنگي، ادبي و سياسي به‌ويژه دکتر پرويز ورجاوند شد؛ اما آشنايي ژرف من با دکتر ورجاوند به هنگام ديدارهايم با استاد اديب برومند براي تهية کتاب آفرين اديب، جشن‌نامة استاد اديب برومند بازمي‌گردد که در اين ديدارها يادي نيز از وي مي‌شد و استاد برومند از دانش ژرف، خوي و خيم و منشِ نيک و نغز دکتر ورجاوند و دلبستگي‌اش به ايران و ايرانيان مي‌گفت. در اين ديدارها بود که تهية يادنامه‌اي براي زنده‌ياد دکتر ورجاوند به‌پاس بيش از پنجاه سال خدمت ميهني، علمي و فرهنگي‌اش به ذهنم رسيد و تلاش شد تا با مکاتبه و ارتباط‌هاي مستقيم، مقاله‌هايي از دوستان و شاگردان و دوستداران اين مرد نستوه ايران‌زمين براي چاپ در ارج ورجاوند گردآوري شود.

       دلبستگي به ايران و ايرانيان و آرزوي سربلندي آنان، شاه بيت غزل زندگي دکتر پرويز ورجاوند بود. ميهن براي ورجاوند آب و خاک نبود بلکه گِل سرشت او بود. ورجاوند ريشه در اين خاکِ پاک داشت و دلش يکپارچه نه تنها براي ايران و ايرانيان بلکه براي مردمان جهان ايراني مي‌تپيد چرا که عشق به ايرانِ از آلودگي پاک و جهانِ ايراني در دل او خيمه زده بود. ورجاوند در همة عمر، غمخوار و نگران ميهن بود و از نوجواني هر گامي که برمي‌داشت براي ميهن و هم‌ميهنانش بود؛ از همين رو در نبرد با استعمار و ملي شدن صنعت نفت ايران، سر خامه را تيز کرد و به نوشتن مقاله و يادداشت در مطبوعات پرداخت چنانکه پس از کودتاي 28 امرداد 1332، بارها هور و ماه بر او تيره گشت و چند بار دستگير شد. وي با اينکه در سال 1339 از ايران دور شد و به فرانسه رفت اما دل و جانش با ايران بود و توانست شاخة جبهه ملي ايران را در اروپا با همکاري تني چند از کوشندگان پايه‌گذاري کند و از اين راه فعاليت‌هاي ميهني را ادامه دهد.

       دلي پُر ز دانش، سري پُر سخن، ديگر ويژگي نغز دکتر ورجاوند بود و تلاش مي‌کرد هر آنچه که آموخته بود به نسل جوان منتقل کند، بنابراين او که زنجير وفاي ايران بر پاي دلش فکنده شده بود، خورشيد سرد مغرب را برنتابيد و به آشيان کهنة سيمرغ بازگشت و در آزمون ورودي استادياري دانشگاه تهران شرکت کرد و پذيرفته شد اما به دليل مخالفت ساواک از استخدام بازماند. با اين همه، او رسالت علمي و ميهني خويش را به جاي آورد و با پشتيباني شادروانان دکتر علي‌اکبر سياسي، دکتر غلام حسين صديقي و دکتر ذبيح‌الله صفا بدون دريافت حقوق به پرورش نسل جديد دانشجويان باستان‌شناسي پرداخت.

       دکتر ورجاوند پيشرفت و توسعة ايران را بر بنياد هويت و ميراث فرهنگي اين کهن بوم و بر و تکيه بر خويشتنِ خويش مي‌دانست چرا که از ديد او ميراث فرهنگي يک ملت، نشانه‌هايي از تاريخ يک فرهنگ و يک ملت به شمار مي‌روند که روح آن ملت در وجود آنها جنبة ابديت و نويني به خود مي‌گيرد. به بيان ديگر ميراث فرهنگي يک ملت بيانگر هويت فراموش نشدني مردم است که ملت با آن، صاحب فرهنگ گشاده و شکوفا مي‌شوند. او ميراثِ موزه‌اي را نمي‌پسنديد؛ از ديد او ميراث فرهنگي، مرده و موميايي‌شده و موزه‌اي و زندگي از دست داده نبود بلکه او گذشته و ميراث فرهنگي را کشتزار بارور و سرشار از قدرت بالندگي و شکوفاشدن قلمداد مي‌کرد که به تکاپو انداختن آن در جامعه، سود ايران و ايرانيان را در پي خواهد داشت. او عامل نجات ايران را نه تسليم شدن به شرق و غرب و تا مغز استخوان غربي شدن بلکه در بازگشت به خويشتن و حفظ هويت فرهنگي و ملي مي‌دانست و البته ديگر فرهنگ‌هاي بشري را نفي نمي‌کرد و بر اين باور بود که هنر برخورد آگاهانه با فرهنگ‌هاي ديگر و بهره جستن از آنها به دور از غرق شدن و هويت از دست دادن از ويژگي‌هاي تابناک و رخشان و درخشان فرهنگ ايراني است، به قولي گر او ماه است، ما نيز آفتابيم. او خيزش مردم کشورهاي منطقة فرارودان و قفقاز و پيشرفت آنان را، تنها در نيروي تواناي هويت فرهنگي و گذشتة اين مردم مي‌دانست که با اين نيرو توانستند خودشان را از زير يوغ سردمداران شوروي رها کنند و ققنوس‌وار پر بکشند. سخن دکتر ورجاوند دُّرِ شاهوار و ورجاوندي است اما دريغ که توجه چنداني در پيشرفت کشور به آن نشده است چرا که اگر مي‌شد براي نمونه، انبوهي از خانه‌ها و کاشانه‌هاي ناسازگار با طبيعت ايران و خوي‌وخيم ايرانيان سر برنمي‌آورد. اگر معماران ايراني در درازناي تاريخِ درخشان و بشکوه ايران، سازه‌هاي خودشان را بر پاية درونگرايي، پرهيز از بيهودگي، مردم‌واري،خودبسندگي و نيارش به پا مي‌کردند؛ دريغ که بيشينة معماران معاصرِ ايران از اصول معماري و بنياد هويت ميراث فرهنگي ايران دوري جستند و بدون برخورد آگاهانه با معماري غربي، به گفتة دکتر ورجاوند فرهنگ” تسليم“ را پذيرفتند و سازه‌هايي بدون سازگاري و تناسب با اين آب‌وخاک و خلق‌وخوي ايرانيان به پا کردند.

       ايرانِ ورجاوند، ايرانِ امروزي نيست؛ ايرانِ ورجاوند، فراي مرزهاي سياسيِ ايرانِ امروزي است. ايرانِ ورجاوند از فرارودان است تا ميان‌رودان؛ از آبخاز است تا سرباز. ايرانِ ورجاوند شامل بلخ و بدخشان و باکو و بخارا و باميان و کشمير و پنجشير و خُتن و خُجند و سيردريا و آمودريا و سُغد و سمرقند و سمنگان و...  است. او نيک مي‌دانست اگر چه مرزهاي سياسي، ما را از بستگان و خويشاوندانِ هم‌زبان و غير هم‌زبانمان در ايران فرهنگي گسسته است اما همچنان پيوندهاي فرهنگي بين ما برقرار است چرا که آب اگر صد پاره گردد باز با هم آشناست. مولوي در شرق ايران يعني بلخ زاده شد و در غرب ايران اوج گرفت. مهستي گنجه‌اي در خجند زاده شد، در زنجان و بلخ باليد و در گنجه بدرود حيات گفت. کمال‌الدين بهزاد در هرات زاده شد، در تبريز کمال يافت. ابوعلي سينا در بخارا زاده شد، در همدان آرام گرفت. انوري در سرخس زاده شد، در بلخ و مرو و نشابور باليد و در بلخ آرَميد. کمال خجندي در خجند ديده به جهان گشود، در تبريز رخت از جهان بربست. ابوريحان بيروني در خوارزم زاده شد، در غزنين درگذشت. همة اين چهره‌هاي درخشان و فروغين، پيونددهندة ايرانِ فرهنگي با همديگر هستند و خواست‌ها و آرزوها و غم‌ها و باورها و احساسات مشترکي داشته و دارند.

ورجاوند بوي جوي موليان را همواره مي‌شنيد و دیده بود که هنوز سيه‌چشمان کشميري و ترکان سمرقندي به شعر حافظ شيراز خوش مي‌لولند و مي‌رقصند، بنابراین ريگ آموي و دُرشتي هاي راه او به پاي ورجاوند، پرنيان آمده بود، چنانکه فرارودان و قفقاز را در سال‌هايي که گذشتن از پردة پولادين استالين در شوروي، همتي بلند مي‌طلبيد به قول شاکر بخاري:

به گامي سِپَرد از ختا تا خُتن               به يک تک دويد از بخارا به وَخش

       او با چهره‌هاي فرهنگي آن سرزمين‌ها همچون زنده‌ياد استاد محمد عاصمي، رئيس فرهيختة فرهنگستان علوم تاجيکستان ديدار کرده بود و از سيما و ميراث‌هاي تمدني ايران در آن سرزمين‌ها، از آثار تاريخي آستاراخان، از خيزش مردم اران، از حماسه تا فاجعه در افغانستان، از عاصمي سرودخوان آزادگي و پايمردي تاجيکان نوشته بود. دکتر ورجاوند غمخوار همة کساني بود که در جهان ايراني مي‌زيند. از ديد او غم و شاديِ ايرانِ فرهنگي، غم و شادي ايران است و بلعکس؛ از همين رو است که هنگام مبارزه‌هاي مردم افغانستان با طالبان، با زنده‌ياد احمدشاه مسعود ديدار کرد و مقاوت آنان را براي خواندن سرود آزادي ستود يا سپستر او و هم‌قطارانش در جبهة ملي براي خوشبختي و بهروزي و سربلندي مردم افغانستان، در تدوين اساسنامه و منشور جبهه ملي افغانستان، با برهان‌الدين رباني و شماري ديگر رايزني کردند.

       در سال‌هاي نه چندان دور يعني در نوروز سال 1339 سردار محمدداود صدراعظم وقت افغانستان به ايران آمد و در مذاکره‌هاي محرمانه با دولتمردان ايران، طرح ايجاد اتحادية ايران و افغانستان مطرح شد که اين طرح به روزنامه‌هاي اروپا درز کرد و انتشار آن مخالفت روسيه و انگلستان را در پي داشت يا پسانتر به هنگام درگيري افغانستان با پاکستان، ايران ميانجيگري کرد و همين ميانجيگري دگربار طرح ايجاد اتحادية ايران و افغانستان را به ميان کشيد که دوباره با مخالفت آن دو کشور روبه‌رو شد. با همة اين مخالفت‌ها در ساليان گذشته، امروز مي‌توان پيرو ديدگاه دکتر ورجاوند با ايجاد اتحادية بزرگ و منطقه‌اي و ثبت ميراث معنوي به صورت مشترک در يونسکو، اين سرزمين‌ها را به همديگر نزديک کرد. ايران بهتر است به‌عنوان يک کشور مادر، فرزندان تازه‌باليدة خود را گِردِ هم بياورد و از اين راه، پيوندهاي فرهنگي خود را با اين کشورها استوارتر کند وگرنه در صورت کوتاهي ايران، فرزندان تازه‌باليده با القاي مقاله‌ها و کتاب‌هاي به‌ظاهر علمي و در باطن ايران‌ستيزانة تاريخ‌نگاران و پژوهشگران بيگانه و دشمن اتحاد اين سرزمين‌ها، ديگر هيچ‌گاه مام کهن‌سال خود ايران را به ياد نخواهند آورد. ميراث مشترک، ميراث همدلي ما با فرزندان و بستگان و خويشاوندانمان در آن‌سوي مرزهاي سياسي است.

       دکتر پرويز ورجاوند باستان‌شناسي بود که با توجه به پيوندهاي عميق و کهن تاريخي و فرهنگي ايران با سرزمين‌هاي پيراموني، بر لزوم آگاهي يافتن از دستاوردهاي بررسي‌ها و کاوش‌هاي باستان‌شناختي در فرارودان و قفقاز از کهن‌ترين روزگاران تا دوران متأخر تأکيد مي‌کرد چرا که از ديد او چشم‌پوشيدن بر اين سرزمين‌ها امکان نتيجه‌گيري همه‌جانبه براي روشن‌ساختن سير و جريان فرهنگ و تمدن ايران زمين و منطقه را دشوار و ناشدني مي‌کند. او به اندازة توش و توان خود کوشيد تا آگاهيِ ايرانيان را از فرهنگ و تاريخ و باستان‌شناسي فرارودان و قفقاز و ديگر مناطقِ ايرانِ فرهنگي بيشتر و بيشتر کند. شوربختانه دستگاه باستان‌شناسي ايران در پيش از انقلاب و سازمان ميراث فرهنگي ايران در پس از انقلاب، به جز يک مورد، نه تنها هيچ‌گاه برنامه‌اي براي کاوش و پژوهش‌هاي هدفمند باستان‌شناختي، تاريخي و فرهنگي در فرارودان و ميان‌رودان و قفقاز و ديگر سرزمين‌هاي ايرانِ فرهنگي نداشته بلکه از ايرانِ فرهنگي همواره غافل بوده است. البته گروه‌هاي باستان‌شناسي دانشگاه‌ها نيز کم غافل نبوده‌اند و نه تنها هيچ گاه، پژوهش درخور و ارزنده‌اي در اين زمينه انجام نداده‌اند بلکه حتي دو واحد درسيِ مستقل دربارة اين سرزمين‌ها نداشته‌اند. در اين ميان، اگر هم کاري در زمينة باستان‌شناسي و تاريخ و فرهنگ ايرانِ فرهنگي همچون کتاب چند جلدي تاريخ تمدن‌هاي آسياي مرکزي مربوط به يونسکو صورت گرفته، بيشتر تلاش چهره‌هايي از سرزمين‌هاي ايرانِ فرهنگي همچون زنده‌ياد محمد عاصمي رئيس فرهنگستان علوم تاجيکستان - که استاد محمدابراهيم باستاني‌پاريزي او را بلبل چمن‌هاي خجند ناميده - بوده است که همواره بر پيوندهايي فرهنگي اين سرزمين‌ها تأکيد داشت و البته وي جان خود را نيز در اين راه گذاشت و به تير کين دشمنانِ اتحاد ايران‌زمين شهيد شد و به قول استاد زنده‌ياد محمدابراهيم باستاني‌پاريزي چراغ گورستان آنجا شد. يا تلاش‌هاي صفر عبدالله پژوهشگر تاجيک و استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه آلماتي قزاقستان که مجلة ايران‌نامه را به زبان روسي منتشر مي‌کند همه و همه تلاش‌هاي ستودني آنان است که در نشر فرهنگ ايراني فروگذار نمي‌کنند.

       حضور باستان‌شناسان و انسان‌شناساني از دانشگاه‌هاي آمريکا يا اروپا براي کاوِش و پژوهش در ايران و ايرانِ فرهنگي را شايد بتوان صرفاً خارخار علمي اين پژوهشگران قلمداد کرد. براي نمونه رابرت بريدوود، باستان‌شناس آمريکايي، از آن روي که به دنبال پي بردن به آغاز کشاورزي بود، راهي عراق شد و سپس‌تر به ايران چشم دوخت تا شايد بتواند به خارخار علمي خويش پي ببرد؛ اما حضور باستان‌شناس ايراني در ايرانِ فرهنگي تنها خارخار علمي نيست بلکه پژوهشگر ايراني، براي شناختِ تاريخ و فرهنگِ ايران، ناگزير است در اين کشورها به کاوش و پژوهش باستان‌شناختي بپردازد. ديده بستن بر دوره‌هاي فرهنگي مرتبط به‌ويژه هخامنشي، اشکاني، ساساني و بخش‌هايي از دورة اسلامي در کشورهاي پيراموني، بسيار خطاست. ايرانِ فرهنگي آکنده از آثاري از دوره‌هاي مختلف فرهنگي چون ماد، هخامنشي اشکاني، ساساني و ... همچون محوطة هخامنشي نادعلي در افغانستانميشان در عراق، محوطة اشکاني نسا در ترکمنستان، محوطة مادي کرکنس‌داغ در ترکيه، محوطة هخامنشي مِتسامـُر در ارمنستان و آثار ناشناختة ديگر هستند که شناخت آنها، گوشه‌هاي تاريکِ تاريخ سرزمينمان را روشن مي‌کند.

       گماني نيست که بيشترين اطلاعاتِ باستان‌شناختي ما از دوره‌هاي فرهنگي در اين سرزمين‌ها، دستاورد باستان‌شناسان و پژوهشگرانِ غربي و بومي اين سرزمين‌هاست، اما بايد توجه داشت که برخي از آنان، حضور فرهنگ ايراني را در اين سرزمين‌ها مي‌پوشانند يا به‌عمد، به نام ديگري مي‌خوانند. براي نمونه، کشور ترکيه، دورة تاريخي هخامنشي را که به‌روشني در اين کشور ديده مي‌شود را نه به نام هخامنشي بلکه به نام هلني مي‌خواند. بي‌گمان، اگر باستان‌شناسان ايراني، در اين سرزمين به فعاليت بپردازند، مي‌توانند از چنين تحريف‌هاي جلوگيري کنند. اگرچه ترجمه کردن کتاب و مقاله دربارة تاريخ و فرهنگ و باستان‌شناسي ايرانِ فرهنگي سودمند است اما بايد تلاش کرد تا کتاب‌ها و مقاله‌هايي در اين زمينه تأليف کرد چرا که کم‌شمار نيستند ، کساني که بر اساس باور و عقيده و سياست دولت متبوع خود قلم به دست مي‌گيرند و ديدگاه‌هاي آنان را به ديگران القا مي‌کنند.

       اميد است ايرانيان به‌ويژه باستان‌شناسان و باستان‌شناسي ايران، نگاه دکتر ورجاوند به ايرانِ فرهنگي را دريابند و چشم به سرزمين‌هاي پيراموني شرقي و غربي بدوزند و با ارائة طرح‌هاي پژوهشي بلندمدت به کاوش و پژوهش باستان‌شناختي در آن کشورها بپردازند. اين پژوهش‌ها نه شرق‌شناسي است و نه غرب‌شناسي بلکه ”ايران‌شناسي“ يا به سخني ديگر ”خودشناسي“ است؛ چرا که مردمان ایرانِ ورجاوند در درازنای تاریخ با شعر حافظ و شاخ نباتش تفألي زده‌اند و سالي نو کرده‌اند، با خسرو و شيرين نظامي عاشقانه‌هايشان را مرور کرده‌اند. با دلاوري‌هاي آرش و گرشاسب و کاوه و رستم و گُردآفريد و گوانِ پيلتنِ شاهنامه، سينه‌اي سپر کرده‌اند، با مرگ سهراب و سياوش گريسته‌اند و با طنزهاي عبيد زاکاني خنديده‌اند. آري ما مردمان ایرانِ ورجاوند با همديگر خنديده‌ايم و با يکديگر گريسته‌ايم و دست در دست هم درفش  سرفراز کاويانمان را برافراشته‌ايم. ایران ورجاوند زنده است، زنده‌باد ایران ورجاوند.

 

 

 

و پس از آن ارج نامه ورجاوند به کوشش شاهین آریامنش با حضور همسر دکتر ورجاوند، دکتر ژاله آموزگار و سخنرانان رونمایی شد.

 

 

 

 

ثبت نظر

تصویری

اعتراض دلواپسان به سفر وزیرامورخارجه فرانسه به تهران

۷ مرداد ۱۳۹۴
اعتراض دلواپسان به سفر وزیرامورخارجه فرانسه به تهران