مریم دهکردی

من در اصطلاح «بددل» بودم. به این معنا که دست به مرغ و ماهی و میگو و گوشت خام نمی‌زدم و از بویشان بدم می‌آمد، حاضر نبودم آشغال‌های سینک را با دست جمع کنم چون به احتمال قریب به یقین دل آشوبه‌اش تا شب رهایم نمی‌کرد. از هر چیز خیسی چندشم می‌شد. گلاب به رویتان دیدن آب دهان و بینی توی خیابان می‌توانست همه روزم را خراب کند و از همه اینها بدتر بوها بودند. بوی ماندگی،ترشیدگی و هررایحه ناخوب می‌توانست ساعت‌ها از پا بیاندازدم.

روزهای نوجوانی هر وقت مادرم مرغ و گوشت و ماهی تمیز و بسته بندی می‌کرد با او قرار می گذاشتم در آینده که من مستقل شدم بداند من این‌کارها را نمی‌کنم و پرتوقع می‌خواستم: «هر وقت برای خودت خریدی سهم منم برام بیار دیگه».

سالها گذشت. مستقل شدم اما دور از مادرم. از 18 سالگی که دانشجو شدم تا پیش از ازدواج مستقل زندگی کردم و خوشبختانه بساط فروشگاه‌های زنجیره ای و مواد غذایی بسته بندی نیازم را مرتفع کرد. بعد از ازدواج هم هرگز لازم نشد دست به چیزهایی بزنم که از آنها بیزار بودم. اما آرام آرام یاد گرفتم چنگ بردن داخل سینک ظرفشویی را باید بعنوان بخشی از کارم بپذیرم. لازم بود بالاخره آب راهش را پیدا کند و سرریز نشود و دستکش هم می‌شد پوشید که تماس مستقیم درکار نباشد.

اما چطوری آمدن فرزند تمامی استانداردهای من در باب  تحمل بوها و چیزهای ناخوب را تغییر داد:

در بیمارستان بعد از اینکه بیهوشی و عوارضش کمی رهایم کرد پرستارها گفتند هر چند دقیقه نگاهی به پوشکش بیاندازم تا مطمئن شوند دستگاه گوارشش به درستی کار می کند. گویا سندرم های شایعی وجود دارد در میان نوزادان که در همان نخستین ساعت های پس از تولد قابل تشخیص است. کلیه ها، مثانه، روده و الی آخر.

در نخستین کنترل، من داشتم خیلی جدی پوشک را باز می کردم که یکهو حس کردم خیس شده ام. بله! حضرت اشرف به سرتاپای مادر تازه جیش مبسوطی کرد و همانطور چشم بسته خوابش را ادامه داد. بنده هم با لبخندی پت و پهن زنگ پرستاری را فشردم که «کلیه و مثانه بچه من مشکلی ندارد و جیش اول را پاشید به مامانش » بعدش هم کم مانده بود داد بزنم «دست و جیغ و هورا».

همین ماجرا با دستشویی شماره 2 هم رخ داد. یعنی به وقت دیدن پوشک بچه و محتوای درونی اش باز زنگ را فشردم و گفتم: «نگران نباشید. روده و معده اش هم خوب کار می کند.»

در حدود 45 روز بعد از به دنیا آمدن بچه اما خوشحالی و لبخندهای پت و پهنم پایان یافت. سه روز از آخرین باری که بابت کارکردن روده بچه لبخند شاد و پهنی زده بودم می گذشت. بچه گریه می کرد و هر چقدر پوشک عوض می کردم، شیرش می دادم و آوازهای دلخواه و خواب آورش را می خواندم بی فایده بود. شکمش مثل طبل صدا می داد اما دریغ از خروجی...

روز سوم طاقتم تمام شد. بچه را زدم زیر بغلم و رهسپار مطب دکتر شدم. دکتر بعد از معاینه گفت نگران نباشم. روده نوزاد 12 متر است و چون حالا شیر بیشتری می خورد زمان هضم و دفعش طولانی تر است. بعد هم گوشی را گذاشت روی ناف بچه و در حالی که ابروهایش را بالا داده بود گفت: « این تو پر از گازه. اینا باید خارج شه، مدام شکمش رو ماساژ بدین» یک شربت و یک قطره هم داد که کمک کند برای حل ماجرا.

اینطوری شد که از یک و نیم ماهگی تا پایان سه ماهگی گلاب به رویتان بابت هر نوع خروجی از روده بچه ما یک شادمانی عظیم به پا می کردیم و چنان قربان صدقه اش می رفتیم که انگاری دارد آپولویی چیزی را هوا می کند.

باد گلو هم حکایت دیگری بود. هر باد گلوی بچه، موجی از خنده و تشویق من و همسر را به همراه داشت. هر چه صدایش بلند تر شادمانی و تشویق‌ها بیشتر. طوری که حالا تبدیل شده به یکی از سرگرمی‌های بچه که هفت ماهه است و کمی هم در اجرای این سمفونی خوش‌آهنگ تبحر بیشتری پیدا کرده است.

یک روزی به خودم آمدم و دیدم دارم اشک شوق می ریزم. چرا؟ چون نامبرده بی گریه و درد و ناله دو سه تا از آن گازها را بیرون داد و در حالی که داشت انگشت شستش را می مکید کارهای دیگری هم کرد که بوی خیلی بدی داشت اما باعث شده بود من از خوشحالی غش کنم. و آنجا بود که فهمیدم بچه، این موجود کوچک عجیب و غریب که هنوز هم به نظرم اسرار آمیزترین چیز در جهان است می تواند همه استانداردهای آدم را تغییر دهد. کاری کند که آدم پوشک را با عشق عوض کند، تن نازک و لطیف کودک را بشوید، لوسیون بزند و لباس تمیز بپوشاند شاید برای کمتر از نیم ساعت بعد و بعد دوباره مجبور باشد همه اینکارها را بکند.

هفت ماهگی پسرک همراه است با مقدار معتنابهی آواهای جدید، توانایی گذشتن  از موانعی مثل متکاها، خنده های صدا دار به تشویق ها در برابر بادگلو و گازهای دیگر و رساندن شست پا به دهان مبارک که حکایتش را در آینده مفصل می نویسم.

پوشک عوض کردن بچه، شست و شویش، ترفندهایی که باعث می شود کارهای بیولوژیکش را راحت تر انجام بدهد یکی از دلپذیرترین اتفاق‌های هفت ماه گذشته است. خستگی دارد اما وقتی استانداردهایتان تغییر کند، وقتی ملاک خوبی حالتان خوبی حال فرزند باشد بعد از تمیز شدن لباسش، بعد از صاف شدن سر دلش، بعد از تمام شدن دلپیچه ای که گریه اش را دراورده بود، بعد از پاک شدن بینی اش که نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود آن وقت می فهمید من چه می گویم...

مطالب مرتبط:

در ستایش شش ماهی که گذشت

 

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}